تبليغاتX
ره توشه - خواستگاری

ره توشه

اول این را داشته باشین:

خواستگار از نوع تحصیل کرده: یک روز سوار تاکسی شده بودم. راننده تاکسی که یک پیر مرد خوش ذوق با ته لهجه شیرین آذری بود، شروع کرد راجع به سازم و کارم و درآمدم پرسیدن. پیر مرد خوب و مهربانی بود و جواب سوالهاش را می دادم. ظاهرا خوشش آمده بود که آخرش پرسید: «دخترم! شوما قصد ازدواج ندارید؟!» خنده ام گرفته بود، نخواستم دلش را بشکنم پرسیدم : «چطور؟! کسی را می خواین معرفی کنید؟ پسرتون؟»

-          آره، پسر خوبیه.....

-          خوب، تحصیلاتشون چیه؟ (فکر کردم سوال خوبیه برای اینکه سریع بحث را ختم کنم)

-          دیپلم فنی.

-          نشد دیگه. متاسفم، آخه من فوق لیسانس دارم....

-          آهان، خوب شد! هر دوتون هم که «تحصیل کرده»اید...!!!

-          ...؟؟؟!!!

 

راستش این جریان خواستگاری تازگی ها برام جالب شده، نه این که بخوام بگم خبری شده و بخوام بازار گرمی کنم و این چیزها، نه، این خبر ها نیست. وضعیت کساد بازار خواستگاری این روزها بر کسی پوشیده نیست، ما هم که استثنا نیستیم که، مثل بقیه...

 

 خوب داشتم می گفتم این جریان خواستگاری تازگی ها برام جالب شده و به برکت بالا رفتن سنم (من همین سال گذشته ربع قرن را رد کردم) و به برکت عروسی کردن خواهر بزرگترم، دیگه تو خونه ما نوبت من شده که به فکر شوهر پیدا کردن باشم( می دونید که شوهر این روزها «پیدا کردنی» شده و اصطلاح شوهر کردن مدتهاست که منسوخ شده!) تو این یک سال بعد از ازدواج خواهرم و از دست رفتن موجه ترین بهانه برای تو خونه پدر موندگار شدن، جاتون خالی نباشه، چند باری مجبور شدم نقش بازی کنم برای عزیزانی که لطف فرموده بودند و افتخار داده بودند بیان با هم آشنا بشیم و اگر خدا و بنده هاش و بزرگتر ها اجازه بدن یه گلی بچینیم و بریم سر خونه بخت و ....

 

این که می گم «مجبور شدم نقش بازی کنم» به خاطر اینه که، خوب، خودتون بهتر می دونید دیگه، اگه خدای ناکرده، خدای ناکرده، پدر و مادر متوجه بشن که شما تصمیم گرفتی حالاحالاها تو خونه شون موندگار بشی و اصلا هم برات جالب نیست به این زودی ها فامیل هایی به نام های زیبای مادر شوهر و خواهر شوهر پیدا کنی، مگه دیگه دست از سرت ور می دارن، بدبخت شدی، از زیر سنگ و صخره هم که شده یک شوهر برات «پیدا می کنن» و خودت هم نمی فهمی کی گل را چیدی و بعله را گفتی و ...

 

حرف به درازا کشید، می خواستم تجربیاتم را در اختیارتون بگذارم که یک وقت فکر نکنین اگه کسی آمده ازتون خواستگاری کرده، یعنی این که شما دختر شاه پریون بودین و خودتون نمی دونستین، نه از این خبر ها نیست. می گین خودش این را گفته؟ بعله می دونم، ولی الان روشن می کنم قضیه چیه!

 

این حرفهایی که تو مراسم های خواستگاری زده می شه و همه هم فکر می کنن ابتکار خودشونه، اصلا هم همچین نیست! 90 درصد حرفهای خواستگار ها عین همه، اگه شما هم هول نکنین و عاشق اولین خواستگارتون نشین این مساله مهم را کشف می کنین. البته بسته به نوعش حرفاشون فقط کمی فرق می کنه. چه فرقی؟ عرض می کنم:

 

خواستگار از نوع شهرستانی:

من از همون اول از «متانت» و «نجابت» شما خوشم آمد.

من تا حالا با هیچ دختری دوست نبودم و چون خودم «پاک» بودم می خوام که با دختری که مثل خودم«پاک»  باشه، ازدواج کنم...

من، در کار های خانه، به همسرم کمک می کنم. (این مساله را طوری بیان می کنن که شما تصور کنید با یک مرد پیشرو در صنعت فمنیسم سر و کار دارید!)

من به همسرم «اجازه» می دهم سر کار برود.( به توضیح بالا مراجعه شود)

...

 

خواستگار از نوع فامیل:

من از همون بچگی عاشقت بودم.

همیشه به مادرم می گفتم تو فامیل فقط یک دختر خوب داریم و اون هم فلانیه.

مادر می گفت تو مثل خواهر منی، برای همین من را مجبود کرد و چند جا به زووووور بردن خواستگاری، ولی مگه من دلم رضا می داد، هیییچ کدام را «نپسندیدم» تا مادر را راضی کنم بیاد خواستگاری تو...

دست پخت تو را هیییییچ دختری تو فامیل نداره.

...

 

خواستگار از نوع هم (هم، مثل همسایه، هم کلاسی، هم کار...):

من از همون اول که تو رو دیدم عاشقت شدم.

اگه 12 سال صبر کردم و حالا می آیم به خاطر اینه که شنیده بودم تو نامزد داری (ای پدرش بسوزه هر کی شایعه می سازه!)

و البته ممکنه بگه اگه 12 سال صبر کردم و حالا می آیم به خاطر اینه که شرایط ازدواج نداشتم، باید کار می کردم و پول و این حرفها و جرات نمی کردم بیام، ولی همیشه تو رویاهام (رمانتیک بودن این واژه را توجه دارین که) به عنوان همسر ایده آل به تو فکر تو می کردم.

...

 

خواستگار از نوع...؟

نوعش دیگه فرق نمی کنه، این جمله ای که می خوام بگم تو 90 درصد خواستگاری ها تکرار می شه و اگه آمادگی قبلی نداشته باشین ممکنه دچار حالت تهوع بشین و یا مثل من 24 ساعت تب کنین، اون هم اینه که می فرمایند: «به نظر من (تعجب نکنید! این جمله را اول همه حرفهای کپی رایت شده ای که عرض کردم خواهید شنید) وظیفه اصلی زن تو زندگی «بزرگ کردن و تربیت بچه» و «مدیریت خانه» است.» (اینجای حرفشون یک عشوه خاصی میان که شما باید توجه داشته باشید که طرف فکر می کنه چقدر باادب بوده که وظیفه اصلی سوم را نگفته!) البته شک نکنید به این اصل مهم تقسیم بندی «کار خونه برای زن» و «کار بیرون برای مرد» که از زمان عروسی حضرت علی و فاطمه بوده و چون هیچی عوض نشده پس این اصل هم همچنان به قوت خودش باقیه، اشاره خواهند کرد.

 

خوب، بهتره دیگه من حرفهام را تموم کنم، بقیه تجربیاتم را نگه دارم برای خودم. فقط آخرش این را هم بگم که خواستگارها هر کی باشن فرق نمی کنه، طوری با آدم حرف می زنن که اگه اول حرفهاشون بگذاری «البته واضح و مبر هن است که...» و در آخر حرفهاشون بگی «این بود انشای من»، می شه این متن انشا را بدی دست یک بچه ده ساله بره سر کلاس بخونه، عمرا اگه معلم بفهمه خودش ننوشته!

 

 

پ.ن. ممنون از دوست خوبم نازی که لطف کرده به این متن لینک داده.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 8:34  توسط رهنورد  |