تبليغاتX
ره توشه

ره توشه

 «سخن از پرنده‌ایست افسانه‌ای که در تمام زندگی‌اش تنها یک‌بار می‌خواند. آوایی دلنشین و بی‌همتا. از آن لحظه که آشیانه را ترک می‌کند درجستجوی درختی است با شاخه‌هایی پر از خار و تا یافتنه آن از تلاش باز نمی‌ماند. آنگاه با آوایی جادویی از لابلای شاخه‌های وحشی درخت پر می‌کشد، اوج می‌گیرد و بر بلندترین و تیزترین خار، تن به تصلیب می‌سپارد. در لحظه واپسین با آوایی دل‌انگیزتر از ترنم بلبل و کاکلی از احتضارش فراتر می‌رود... آوایی طرب انگیز که زندگی بهای آن است. چنین است که جهان از حرکت باز می‌ایستد تا گوش فرا دهد و خداوند نیز در آسمان مسرور است، چرا که خوبترین همواره به بهای دردی جانکاه به‌ دست می‌آید... یا لااقل افسانه چنین می‌گوید.»

«من همه چیز را به گردن گرفته‌ام و نمی‌توانم هیچ‌کس را سرزنش کنم و از هیچ چیز هم متاسف نیستم. پرنده که خاری سینه‌اش را خسته است از قانونی تغییرناپذیر پیروی می‌کند. او نمی‌داند چه‌چیزی وادارش کرده که سینه‌اش را به خار بسپارد و آوازخوانان می‌میرد. حتی لحظه‌یی که خار سینه‌اش را می‌شکافد از فرارسیدن مرگش آگاه نیست و به همان قانع است که آنقدر بخواند و بخواند تا دیگر صدایی در گلویش باقی نماند. ولی ما هنگامی که خاری در سینه مان فرو می‌کنیم، می‌دانیم، درک می‌کنیم و با این همه ادامه می‌دهیم، ادامه می‌دهیم ...»

از دفترم: ۴ فروردین ۸۲

 *****

 از دفترم قبلا هم نوشته‌ام. می‌دانی نوشتن در این دفتر را من از ۱۰-۱۲ سالگی شروع کردم و کم‌کم عادت کردم با نوشتن فکر کنم و تصمیم بگیرم. برای همین حالا یک آرشیو از فکر‌ها و از دغدغه‌هایم دارم. وقتی از شعر یا از متنی هم خوشم‌ می‌آمد می‌نوشتم. حالا دیگر این دفتر حکم یک دوست و سنگ صبور را برایم پیدا کرده.

 گاهی وقتها می‌روم سراغ این دفتر و ورق می‌زنم‌اش و دوباره عبور می‌کنم از روزها و از سالهایی که گذشت. گاهی وقتی متنی را می‌خوانم باور نمی‌کنم خودم آن نوشته باشم، گاهی هم برخورد می‌کنم به متنی که سالها پیش دوستش داشته‌ام و نوشته‌ام و هنوز هم دوستش دارم مثل متن بالا که از کتاب «مرغان شاخسار طرب» «کالین مک‌کالو» انتخاب کرده بودم.

 این نوشته‌ها برای بقیه شاید اصلا جالب نباشند ولی من خودم و خاطراتم و گذشته‌ام را لابلای این کلمات پیدا می‌کنم. برای همین هوس کرده‌ام گاهی از نوشته‌های دفترم را اینجا هم بنویسم.

لینک به این مطلب: خوبترین همواره به بهای دردی جانکاه به‌ دست می‌آید...  

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:44  توسط رهنورد  | 

من یک دفتر دارم که توش پر شده از حرفهایی که تو سکوت بهش گفتم و اون برخلاف خودم و بقیه همه رو تحمل کرده و هیچ وقت بچگانه بودنشون رو به رخم نکشیده. تو این دفتر صفحه هایی هست که همیشه فکر می کنم اگه بازشون کنم کلمات اون صفحه دوباره جون می گیرن و منو با خودشون می کشن و می برن تا جایی که راه برگشتش رو نه اونها بلندن و نه دیگه من به این زودی ها می تونم پیدا کنم...

 

دیشب خواب دیدم یکی از همین صفحه ها رو باز کرده ام و اتفاقی که ازش می ترسیدم داشت می افتاد که با گریه از خواب پریدم. من از تعبیر شدن این خواب می ترسم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 23:9  توسط رهنورد  |