تبليغاتX
ره توشه

ره توشه

به من نخند ماه!
كه پاورچين پاورچين
از كنار دلم می‌گذرم.
زير ِ دنده‌های چپم
پلنگی خوابيده است
به بزرگی ِ ابری كه تو را می‌پوشاند و باران نمی‌شود!

«آسیه امینی»

 

افسانه‌ای چینی چنین است که: پلنگ‌های وحشی و دست‌نیافتنی، همگی به یک نوع می‌میرند. هنگامی که پلنگ‌ها به بلوغ کامل می‌رسند و به هر چه خواستند رسیدند؛ بر مرتفع‌ترین نقطه ممکن می‌روند و برای بدست آوردن  آنچه تا حال طعم مرگ آفرین پنجه‌شان را نچشیده تلاش می‌کنند. آری ماه را نشانه می‌روند. دورخیزی می‌کنند و جهش...

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:4  توسط رهنورد  | 

هه! فکر کن؛ من هوس کرده باشم متنی بنویسم با عنوان بالا و هیچ قیافه‌ی کج‌و کوله‌کرده که یعنی‌ که چیِ «...» و چشم‌های از تظاهر به خیلی تعجب کردن گرد‌ شده‌ی «...» و لب‌های ورچیده‌ به معنی ِ واااااا «...» را تصور نکرده باشم!

همین می‌شود که وقتی دستم به نوشتن می‌رود همین قیافه‌های جلوی مانیتور را تصور می‌کنم و لال می‌شوم. خیلی خوش شانس باشم می‌نویسم‌ و موقع پست کردن این تصاویر متحرک سراغم می‌آیند و متن نوشته شده یا در فایل ورد جا می‌ماند یا در قسمت موقتا نمایش داده نشود که این موقتا یعنی برای همشه. گاهی هم بعد از پست کردن که سرنوشتشان به یک کلیک روی حذف متن ختم می‌شود. تازه این‌ها که گفتم وقتی‌ است که سکوت همشگی‌ام ترک براشته و چند کلمه‌ای از ذهنم چکه کرده باشد.

این هم حکایت وبلاگ نویسی ما. با وجود این دستم به گزینه‌ی حذف وبلاگ نمی‌رود، از این ره‌توشه قسمت پیوند‌های روزانه‌اش را خیلی دوست دارم. لیست پیوندها را هم نمی‌خواهم از دست بدهم، این وبلاگها را دوست دارم و بیشتر نوشته‌هاشان را می‌خوانم.

ره‌توشه نه شبیه من است و نه فکر‌ها و احساساتم توانستند در آن خودی نشان بدهند. یادآور آرزوی دور تحقق نیافته‌ای است که دیگر امیدی هم به تحقق آن نیست. فقط هست و گاهی نفس تازه می‌کند و به بودنش ادامه می‌دهد بی‌اینکه دیگر دل‌نگرانش باشم.

 پ.ن. عنوان از متن ترانه‌ای با اجرای زیبا شیرازی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 18:56  توسط رهنورد  | 

«یکی برای یافتن خود به همسایه رو می‌کند و دیگری برای گم کردن خود. نادوستی شما با خویش تنهایی را برای شما زندان می‌کند.»

چنین گفت زرتشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:16  توسط رهنورد  | 

How many roads must a man walk down
Before they call him a man
How many seas must a white dove sail
Before she sleeps in the sand
How many times must the cannonballs fly
Before they are forever banned

The answer, my friend, is blowing in the wind
The answer is blowing in the wind

How many years must a mountain exist
Before it is washed to the sea
How many years can some people exist
Before they're allowed to be free
How many times can a man turn his head
And pretend that he just doesn't see

The answer, my friend, is blowing in the wind
The answer is blowing in the wind

How many times must a man look up
Before he can see the sky

How many years must one man have
Before he can hear people cry
How many deaths will it take till he knows
That too many people have died

The answer, my friend, is blowing in the wind
The answer is blowing in the wind

 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 22:3  توسط رهنورد  | 

از خودم می‌ترسم. منِ شاد و آرام و امیدوار این روزها برایم غریبه است. انتظار یک طوفان بعد از آرامش را دارم و نمی‌دانم قرار است چطور و با پر زدن کدام پروانه در کجای دنیا شروع شود. خوب می‌دانم تا ابد قرار نیست روی لبه‌ی تیز این بلندی قدم بزنم و شاد باشم از تماشای چشم‌انداز افق‌های زیبای دوردست.

یک قدم بیشتر فاصله نیست، نسیم ملایمی هم شروع شده...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 21:50  توسط رهنورد  | 


من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت
این فال را برای دلم دید.

دیری است٬
مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهیان و تنهایی خودم
پر کرده ام٬ ولی
مهلت نمی دهند که مثل کبوتری
در شرم صبح پر بگشایم
با یک سبد ترانه و لبخد
خود را به کاروان برسانم.

اما٬
من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت٬
این فال را برای دلم دید.

«دکتر شفیعی کدکنی»

 ***

از یاسی می‌پرسم آیلس را چطوری می‌نویسند؟

- آی ای اِل تی اِس

برای ساعت ۱۱ وقت می‌گیرم که برای بار چهارم در ۸ ماه گذشته بروم مصاحبه‌ و ثبت نام در آموزگاه زبانی که یکی از دوستان معرفی کرده. نتیجه آن‌چنان بد نیست؛ ترم سه و چهار و پنج مقدماتی را که بخوانم می‌توانم کلاسهای آیلس را شروع کنم. فرصت به خودم نمی‌دهم که فکر کنم و یادم بیفتد وقت ندارم و رئیس امکان ندارد قبول کند من سه روز در هفته ساعت ۴:۳۰ تعطیل کنم و سر کلاس بروم. این بار خودم پا پس نمی‌کشم؛ آن‌ها سرشان شلوغ است و جا برای من ندارند و می‌گویند آخر هفته‌ی بعد تماس بگیرم که اگر جا داشتند ثبت نام‌ام کنند. با این‌که می‌ترسم تا آن موقع هوای رفتن دوباره از سرم بیفتد ولی انگار چاره‌ی دیگری ندارم جز صبر و تلاش برای این‌که خودم را در همین جو نگه‌دارم ...

زیادی شلوغش کرده‌ام؛ می‌دانم. من هیچ وقت درباره‌ی رفتن جدی نبودم -شاید هنوز هم نیستم- و می‌دانم تا امروز ماندنم درست بوده، فقط مشکلم این است که مطمئن نیستم بعد از این همچنان اینجا ماندن گزینه‌ی درستی برای من باشد. برای خلاص شدن از این وسوسه‌ی لعنتیِ رفتن، هربار که می‌خواهم شروع ‌کنم فکر می‌کنم این بار تا آخر راهی که می‌توانم می‌روم؛ یا می‌روم و می‌مانم. یا تجربه می‌کنم و بر‌می‌گردم و می‌فهمم وسوسه‌ی بی‌خودی بوده و این همه سال الکی خودم را سرزنش کرده بودم. یا کم می‌آورم و خیالم راحت می‌شود که من آدم رفتن نیستم، می‌مانم و همین‌جا به زندگی عادی خودم ادامه می‌دهم.

برای من همیشه کفه‌ی ماندن سنگین‌تر بوده و هر چند ماه یک‌بار -بسته به اوضاع کشور و شرایط خودم و گاهی مثل این دفعه جوگیر شدن- که تصمیم به رفتن می‌گیرم خیلی زود منصرف می‌شوم. خوب می‌دانم این بار هم امکان عملی شدن این‌ گزینه‌ی آخر از همه بیشتر است. با این حال باز هم نمی‌خواهم اینقدر راحت تسلیم شوم، شاید این بار بشود با «نمی‌توانم»ها و «نمی‌خواهم»هایم مبارزه ‌کنم.

تا چه پیش آید... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 21:27  توسط رهنورد  | 

حتما چشم به راهم نیستی
که رد نگاهت را
سر هیچ چهارراهی نمی‌بینم.

«کبریت خیس-عباس صفاری»

پ.ن. می‌گویند به همین حس‌های پنجگانه‌ی شناخته‌شده هم نباید اعتماد کنی مانده‌ام با این حس‌ نمی‌دانم چندم لعنتی چه کنم؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23:15  توسط رهنورد  | 

«مردِ راستین خواهان دو چیز است: خطر و بازی. از این‌رو زن را همچون خطرناک‌ترین بازیچه می‌خواهد.»

چنین گفت زرتشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 0:13  توسط رهنورد  | 

چنین گفت زرتشت:
«برادران، شما را سوگند می‌دهم که به زمین وفادار مانید و باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابرزمینی سخن می‌گویند. اینان زهرپالای‌اند، چه خود دانند یا ندانند.
اینان خوارشمارندگان زندگی‌اند و خود زهر نوشیده و رو به زوال، که زمین از ایشان به ستوه است. پس بهل تا سر خویش گیرند!
روزگاری کفران خدا بزرگترین کفران بود. اما خدا مرد و در پی آن این کفرگویان نیز بمردند. اکنون کفران زمین سهمگین‌ترین کفران است و اندرونه‌ی آن «ناشناختنی» را بیش از معنای زمین پاس داشتن.»

 
* عنوان از شاملو

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 18:39  توسط رهنورد  | 

چنین گفت زرتشت:
«هان! من به شما ابرانسان را می‌آموزانم. ابرانسان معنای زمین است.»

ابرانسان «انسان كامل» است. يعني انساني كه براستي به قلمرو آزادي گام نهاده و از ترس و خرافه و پندارهايي كه تا كنون بر انديشه بشر حكمفرما بوده رهايي يافته است. و نيز نوع والاتري‌ست از انسان از جهت معنوي كه با «آري» گفتن به هستي، چنانكه هست، و روي گرداندن از هستي‌ها و جهان‌هاي خيالي، از نو «عهد امانت» را زنده مي‌كند و «معناي هستي» را در غيبت خدا به گردن مي‌گيرد و اين كار را با يكي كردن اراده‌ي خود با هستي، چنانكه بوده است و هست و خواهد بود، يعني با پذيرش «خواست قدرت» و «بازگشت جاودانه‌ي همان» -كه دو اصل بنيادي هستي‌شناسي نيچه است- انجام مي‌دهد. ابرانسان داراي «اراده»‌اي ست كه خود را از «كين‌توزي با زمان» و «چنان‌بود» آن رها ساخته و در بازي زندگي بازيگوشانه و دليرانه و شادمانه شركت مي‌كند و خطرهاي آن را پذيره مي‌شود.

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 18:28  توسط رهنورد  | 

«زندگی فقط یک‌بار است و ما هرگز نخواهیم توانست تصمیم درست را ار تصمیم نادرست تمیز دهیم، زیرا ما در هر وضعی فقط می‌توانیم یک‌بار تصمیم بگیریم. زندگی دوباره، سه‌باره و چهار‌باره به ما عطا نمی‌شود که این را برای ما امکان‌پذیر سازد تا تصمیم‌های مختلف خود را مقایسه کنیم.»

«بار هستی - میلان کوندرا»

این روزها وقت زیادی برای کتاب خواندن ندارم، بیشتر کتاب‌ها را که شروع می‌کنم بخوانم تمام کردنش آنقدر طول می‌کشد که معمولا نیمه خوانده رهاشان می‌کنم. برای همین فکر کردم با این شرایط بهتر است چند‌وقتی سراغ کتاب جدید نروم و در عوض کتاب‌های دوست‌داشتنی خوانده‌شده را بازخوانی کنم. چند تا از کتاب‌های خوب را سرسری خوانده‌ام و چند تای دیگر را هم خیلی سال پیش، دوباره خواندشان نباید خالی از لطف باشد.

ای‌بابا! امان از رفیقِ نابابِ کتاب بگیر و پس نده‌! سراغ کتاب‌خانه‌ی کوچک‌ام که می‌روم می‌بینم بیشتر کتاب‌های دوست داشتنی‌ام را داده‌ام به دوستان و آشنایان عزیز به هوای قسمت کردن شادی‌ها و حالا تنها جای خالی‌شان برایم مانده. باز جای شکرش باقی‌ست هنوز چند تایی کتاب خوب دارم.

با «بار هستی» شروع کردم. شروع خوبی بود. برای من که عادت نداشتم کتابی را دو بار بخوانم تجربه‌ی خوبی هم بود کتاب خوب را هر چند بار که می‌خوانی لذت جدیدی تجربه می‌کنی.

می‌دانی خیلی دوست دارم وقتی کتابی را می‌خوانم درباره‌اش بنویسم ولی بیشتر وقتها نمی‌شود. برای همین مدت‌هاست که قسمت کتاب‌خوانی وبلاگ تعطیل شده بعد از تمام کردن کتاب یا در حال و هوای نوشتن نیستم یا وقت‌اش را ندارم و مدتی که می‌گذرد دیگر دور شده‌ام از فضای کتاب و نوشتن از آن دیگر لطفی ندارد. نوشتن از بعضی کتاب‌ها هم برای‌ام خیلی سخت است مثل همین «بار هستی». نقل قول کردن از کتاب‌ها را هم خیلی دوست دارم. این یکی خوش‌بختانه هیچ کار سختی نیست و گاهی شاید ننوشتن نظرات خودم را جبران کند.

 کتاب بعدی «جزیره‌ی سرگردانی» و بعدی شاید «جاودانگی» باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 11:26  توسط رهنورد  | 

چه باید کرد؟ شما هم این روزها به همین فکر می‌کنید، نه؟

اگر خانواده‌هایی را می‌شناسید که عزیزانشان در درگیری‌های این روزها زخمی شده و بستری شده‌اند و یا شهید شده‌اند خبر بدهید که بتوانیم هزینه‌ی بیمارستان این عزیزان را برایشان فراهم کنیم. کمترین کاری که ما برای نشان دادن همدردی‌مان با این عزیزان می‌توانیم بکنیم به عهده گرفتن این هزینه‌هاست. شاید این‌طور بتوانیم به این خانواده‌های داغدار نشان دهیم که تنها نیستند، ما کنارشان هستیم و عزیز آنها عزیز همه‌ی ما ایرانی‌هاست.

پ.ن.شنیده‌ام برای تحویل دادن بدن شهیدان درگیری‌های اخیر از خانواده‌هایشان پول هم می‌گیرند! امیدوارم این خبر هم شایعه باشد. کسی هست که بتواند درست بودن با نبودن این خبر را پی‌گیری کند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 20:51  توسط رهنورد  | 

 

+ من پشيمان نيستم، فقط...: راستش من نگران چهار سال تحمل دوباره نيستم، نگران تحمل چشم‌هاي خيره‌ي خيره به دوربين نيستم، نگران رويه‌اي هستم كه براي اولين بار آزمايش شد و اگر جواب بدهد... اگر جواب بدهد، هيچ غير ممكني در آينده غير ممكن نخواهد بود.

+ گونی‌ای که به جای کلاه بر سرمان رفت: این شوک و بهت غیر قابل توصیف جامعه ما را گرفته است. نسل جوانی که می‌خواست خودش را در این نظام تعریف کند دچار یاس تلخی شده است. موج مهاجرت در ذهن جوانان دوباره جدی می‌شود و هزاران "چیز" دیگر. اما در عین حال دنیا با این اتفاقات پایان نمی‌پذیرد. سعی کنید زمین نخوریم

موسوی برای دوشنبه درخواست مجوز راهپیمایی داده

+ راستی نظرتان درباره ی این درنگ ها چیست؟

+ آخرین بار: با این اعلام نتایج، به آن بالاتری‌ها باید گفت: «این آخرین باری بود که مردم تلاش کردند از طریق انتخابات ساختار نظام را اصلاح کنند.»

+ بدون شرح:

پروردگارا

گریه مکن.

درست می شود...

+ دام مرگ در میدان ولی عصر : یکی از اعضای ستاد موسوی اعلام کرد که دولت و نیروی انتظامی و پلیس قصد دارد از برنامه امروز (۲۶ خرداد) ساعت پنج به عنوان ” دام مرگ” استفاده کند. وی اعلام کرد نیروهای سرکوبگر قصد دارند چهارصد-پانصد نفر از مردم را به دام انداخته و بکشند تا با ایجاد ترس در مردم جلوی جنبش مردم در دفاع از حقوق و رای شان را بگیرند. این عضو ستاد موسوی از مردم خواست از شرکت در این مراسم و افتادن در این دام خودداری کنند.

+ روزنامه ی کیهان: ۲۵ ميليون نفری كه به آقای احمدی‌نژاد رأی داده‌اند تا ابد اين صحنه‌ها را تماشا نخواهند كرد و اشارتی كافی ست تا طومار همه‌ی اغتشاش‌گران درهم پيچيده شود.

+ آنها برای "دریدن" آماده اند: هنوز هم عکس های مانورهای تمرینی سپاه و بسیج در بیابان های قم در دو سال گذشته در سایت های خبری موجود است. مانورهایی که جهت سرکوب "ارازل و اوباش" و ناآرامی های شهری تدارک دیده و برگزار شد. خواهران و برادران بسیجی با باتومهایی در دست که بنا به اظهارات مسئولان نظامی "دشمن خیالی" را هدف قرار داده بودند...
دشمن اصلی این عده هرگز فرضی نبوده و نیست. دردناک اینکه دشمن خیالی آنها، خارجی هم نبوده و نیست. دشمن آنها ملتی است که ارازل و اوباش نامیده می شود؛ ما ملت ارازل و اوباش. آنها از مدتها قبل خواب این روزها را دیده اند. آنها از مدتها پیش در بیابانها برای دریدن "ارازل و اوباش" نعره کشیده اند.

+ فرهنگ ترور – شش؛ بریده‌یی از یک کتاب:

آلما دو آگُستو کور بود.
همسایگانش، که او را می‌شناختند و دوستش داشتند، متقاعد شده بودند گناهکار است.
وکیل پرسید: چرا؟
گفتند: خوب روزنامه‌ها می‌گویند.
وکیل گفت: اما روزنامه‌ها دروغ می‌گویند.
همسایه‌ها توضیح دادند: آخر رادیو هم می‌گوید. و تلویزیون هم!

+ ما با هم برادریم

+ تو کور خواندی زرنگ:

شمع نیستم
که به یک فوت تو
کلاه از سرم بیفتد
رسم دهان دوختن نیز تازگی ها
با رواج شکنجه روح
یکسره منسوخ شده است
 
اصلن لازم نیست از این پس
حرفی بزنم
دهانم را باز نکرده دنباله حرفم را
عاشقان می گیرند و
صدا در صدا
گوش فلک را هم کر می کنند
چه برسد به گوش های تار تنیده تو
 
تو کور خواندی زرنگ!
پیش ازآن که کاسه ی صبرم را
به جانب دریا پرتاب کنم
باید دستم را می گرفتی
حالا جلوی این موج ها را
که دایره وار
به سمت صخره های صبح می روند
دیگر نمی توان گرفت
...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 21:21  توسط رهنورد  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 13:33  توسط رهنورد  | 

- نه نازنین! روزگار غریبی هم نیست؛ روز و روزگار تا بوده چنین بوده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:18  توسط رهنورد  | 

تنیس‌باز شدن من داستانِ خودش را دارد که شاید در جایی دیگر برایتان تعریف کردم. چیزی که اینجا می‌خواهم درباره‌اش حرف بزنم چیز دیگری‌ست؛ بین خودمان بماند دچار بحران مالی شده‌ام و دیگر به سختی می‌توانم به بازی با مربی‌ام با هزینه‌ی کمر‌شکن‌اش ادامه بدهم. فکر کردم – و البته با مربی‌ام هم مشورت کردم- که تمرین تنیس را با یک هم‌بازی ادامه بدهم بهتر است؛ هم هزینه‌ی کمتر دارد و هم هیجان بیشتر. از بین آشناها کسی را نتوانستم پیدا کنم. گفتم اینجا هم تیری در تاریکی بیاندازم ضرر نمی‌کنم که؛ شاید یک ساکن تهران پیدا شود که سطح بازی‌‌اش نزدیک من باشد و دنبال یک هم‌بازی باشد که در غیر از ساعات اداری بخواهد با او بازی کند.

قابل توجه خواننده‌های ورزشکار وبلاگ:

به یک هم‌بازی تنیس -ترجیحا با آی.تی.ان ۶ یا ۷- نیازمندیم.

علاقه‌مندان می‌توانند ایمیل یا شماره‌ی تماس خود را در بخش نظرات خصوصیِ همین پست ارسال نمایند.

راستی درباره‌ی تست ITN بگویم من هم تا امروز که تست دادم چیز زیادی از آن نمی‌دانستم. توضیح کلی این‌که این تست برای تعیین سطح بازی تنیس‌بازان انجام می‌شود.

پ.ن.۱. فعل پارسی را پاس بداریم را بی‌خیال شوید تا بعد...!

پ.ن.۲. راستی از آنجا که خیلی از مربی‌ها تست آی.تی.ان. نمی‌گیرند –انگار خیلی جا نیفتاده هنوز- گفته باشم آی.تی.ان. نزدیک ۶ یا ۷ یعنی یک جورایی مبتدی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:58  توسط رهنورد  | 

F هم حرف قشنگیه وقتی با کسی شوخی می‌کنی و اون –لابد به این قانون پابند نیست که جواب شوخی رو با شوخی باید بده- بهش برمی‌خوره و خودش رو ...س (بخون لوس) می‌کنه و همینطور برات قیافه می‌گیره و تو کلی باید بشینی فکر کنی که یادت بیاد چه حرفی رو کی و کجا زدی که به آقا برخورده و هی خودت رو فحش بدی که آخه تو رو چه به...

F حرف قشنگتریه وقتی نفر سومی پیدا می‌شه که این وسط یه چیزی می‌دونه و دو تا نمی‌دونه –و نمی‌دونه که نمی‌دونه- می‌شه آتش‌بیارِ معرکه و...

می‌دونی خیلی وقتای دیگه هم F حرف قشنگی می‌شه و چقدر حیف که منِ پاستوریزه تا حالا اینقدر بهش بی‌توجهی کردم. خوب که فکر می‌کنم می‌بینم می‌شه یه لیست بلند‌بالایی ساخت از پیشامدهایی که در مورد اون‌ها اگه نخوای سکوت کنی جز این حرف قشنگ حرف دیگه‌ای نداری بزنی.

 
پ.ن. اگه الان سر کار نبودم می‌تونستم و چقدر هم دلم می‌خواست که این لیست رو کامل‌ترش کنم. فعلن همین رو داشته باشین تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 11:33  توسط رهنورد  | 

دلم می‌خواهد دوباره بنویسم. امیدوارم دیگر این بار تکرار نکنم که می‌خواهم بنویسم و حرفهایم به نوشتن نمی‌آیند! فکر می‌کنم آنقدر این حرف را تکرار کرده‌ام که دیگر لازم نیست بیشتر از این از استعدادِ نداشته‌ام در نوشتن حرفی بزنم.

می‌دانی وبلاگ‌ام را خیلی دوست ندارم؛ هیچ شبیه خودم نیست. نوشته‌هایم همه اخمو و جدی به نظر می‌آیند. نوشته‌های خودمانی‌تر و خصوصی‌تر همین‌جا توی همین فایل ورد می‌مانند و همیشه با کمی سبک سنگین کردن بی‌خیال پست کردن‌شان می‌شوم. گاهی دلم برایشان تنگ می‌شود و سراغ‌شان می‌روم و گاهی هم دستی به سر‌ و روی‌شان می‌کشم و می‌بینم چقدر دلم می‌خواست این‌ها سر جایشان توی وبلاگ بودند؛ این‌طوری شاید وبلاگم هم صمیمی‌تر می‌شد، نمی‌دانم.

راستی بعد از این می‌خواهم تمرین کنم وقتی حرف می‌زنم یا می‌نویسم از کلمه‌های فارسی استفاده کنم و کمتر سراغ کلمه‌های عربی بروم. آسان نیست. بعضی کلمه‌های عربی خیلی بیشتر از برابر فارسی‌شان جا افتاده‌اند. همین کلمه‌ی «برابر» را نوشته بودم «معادل»؛ قبول کنید زودتر به ذهن می‌رسد. خلاصه زیاد نمی‌خواهم تعصب داشته باشم و تا آنجا که می‌توانم تلاش می‌کنم به این اصل پای‌بند باشم ولی اگر برابر فارسی را دوست نداشتم از همان معادل عربی استفاده می‌کنم:)

مرتبط: وابسته:
فرهنگ واژگان فارسی سره
غلط هاي مشهور املايي و دستوري زبان فارسي 
پارسی سره

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 0:37  توسط رهنورد  | 

نمی‌شه غصه ما رو
یه لحظه تنها بذاره
نمی‌شه این قافله
ما رو تو خواب جابذاره
دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلاست
که می‌خواد عاشق که شد
پا روی دنیا بذاره

دوس دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو
ببره از اینجا و
اون‌ورِ ابرا بذاره
تو دلت بوسه می‌خواد من می‌دونم اما لبت
سر هر جمله دلش
می‌خواد یه اما بذاره
بی تو دنیا نمی‌ارزه
تو با من باش و بذار
همه دنیا منو همیشه تنها بذاره


نمی‌شه غصه ما رو
یه لحظه تنها بذاره
نمی‌شه این قافله
ما رو تو خواب جابذاره
دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلاست
که می‌خواد عاشق که شد
پا روی دنیا بذاره

دوس دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو
ببره از اینجا و
اون‌ورِ ابرا بذاره
من می‌خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم
اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره
بی تو دنیا نمی‌ارزه
تو با من باش و بذار
همه دنیا منو همیشه تنها بذاره

نمی‌شه غصه ما رو
یه لحظه تنها بذاره
نمی‌شه این قافله
ما رو تو خواب جابذاره
+
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:47  توسط رهنورد  | 

نویسنده و کارگردان: علیرضا نادری
بهمن و اسفند87، مجموعه تئاتر شهر، تالار چهارسو، ساعت 20

«ما پسران این سرزمین چون نسیم آمدیم و چون باد رفتیم…اما دختران این سرزمین آمدند، رنج بردند، گریستند و مردند!»

فرصت نشد مفصل‌تر بنویسم و حالا بعد از گذشت نزدیک به سه هفته دیگر دور شده‌ام از فضای نمایش و ترجیح می‌دهم در همین یک جمله خلاصه‌اش کنم: عالی بود.

 مرتبط:
۱- درباره‌ی کوکوی کبوتران حرم
۲- دعوت به دیدن یک خلوت زنانه
۳- اجرای نمایش «کوکوی کبوتران حرم» منطبق بر واقعیت زمانه امروز است

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 21:38  توسط رهنورد  | 

۱.

از تو گسسته‌ام دیگر
و آتش درونم را  آرامشی است اینک.
دشمن جاودانی‌ام اکنون باید یاد بگیری  
چگونه با تمامی قلب عاشق باشی. 

من اینک رها شده‌ام، با زندگی‌ای آسوده
خوابی سنگین خواهم کرد
تا شَهرت با هَیابانگِ کرکننده‌ی خود
سپیده دمان برایم شادی آورد. 

نه نیاز به دعایت دارم
نه انتظار نگاهی به وداع.
بادهای ملایم، التهاب جان را فرو می‌نشانند.
و برگ‌های پاییزی آن را می‌پوشاند. 

جدایی از تو هدیه‌ای است،
فراموشی ِ تو نعمتی.
اما عزیز من، آیا زنی دیگر
صلیبی را که من بر زمین نهاده‌ام بر دوش خواهد کشید؟

۲.

خاطره اى در درونم است
چون سنگى سپيد درون چاهى.
سر ستيز با آن ندارم توانش را نيز:
برايم شادى است و اندوه. 

در چشمانم خيره شود اگر كسى
آن را خواهد ديد.
غمگين‌تر از آنى خواهد شد
كه داستانى اندوه‌زا شنيده است.

مى‌دانم خدايان انسان را
بدل به شيئى مي‌كنند بى آنكه روح را از او برگيرند
تو نيز بدل به سنگى شده‌اى در درون من
تا اندوه را جاودانه سازى.

«آنا آخماتووا»
ترجمه احمد پوری

 

 پ.ن:
دلتنگی که سراغت می‌آید همه خاطره‌ها را زیر و رو می‌کند تا بهانه‌ای برای سرزده آمدنش پیدا کند و پیدا هم می‌کند؛ بعد تو می‌مانی و حرفهایی که به گفتن نمی‌آیند. شاید بروی سراغ شعر‌ها و نوشته‌های دیگران که بتوانی از زبان آنها حرف‌هایی که روی دلت سنگینی می‌کنند پیدا کنی و به خیالت پیدا هم می‌کنی. ولی هنوز چیزی هست ته گلویت، چیزهایی هست آن تهِ‌تهِ دلت که قرار نیست با این حرف‌ها بیرون بریزد. خوب می‌دانی این حرف‌ها حرف‌های خودِخودت نیست و چون تو نمی‌توانی بنویسی‌شان قرار است برای همیشه ناگفته بمانند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:24  توسط رهنورد  | 

برف مي بارد‎‎؛
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ؛
آنك، آنك، كلبه اي روشن؛
در كنار شعله ي آتش؛
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز؛
«گفته بودم زندگي زيباست؛
گفته و ناگفته، اي بس نكته ها كاين جاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ هاي گل؛
دشت هاي بي در و پيكر؛
آمدن، رفتن، دويدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پاي شادماني هاي مردم، پاي كوبيدن؛
كاركردن، كار كردن؛
آرميدن.
آري، آري، زندگي زيباست؛
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست؛
گر بيفروزيش، رقص شعله‌اش در هر كران پيداست؛
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست.»
«آرش کمانگیر - سیاوش کسرایی»

 باید کامپیوتر را مرتب کنم. همکار بداخلاق‌ام هارد قدیمی‌اش را آورده و قرار شده همکار متولد تیر‌ام دستی به سر و گوش کامپیوترم بکشد تا چند وقتی سر پا باشد و هاردِ جدیدِ کمکیِ قرضی هم به دادم برسد که برای هر عکس و آهنگ جدید که اضافه می‌کنم دادش در نیاید که دیگر جا ندارد. همین شد که گذرم افتاد به فایل‌های قدیمی و چشمم افتاد به این شعر. حال و هوای این روزهایم را مقایسه کردم با چندی پیش، با روزهایی که کم‌کم داشت شعله‌های زندگی خاکستر می‌شد و من به هر دری می‌زدم که بتوانم دوباره شعله‌ورش کنم و نمی‌شد؛ به تنهایی نمی‌توانستم. نمی‌دانم دست تقدیر بود یا تصادف یا خدایی که نمی‌شناسمش، آن دوره خاکستری را پشت سر گذاشتم و می‌دانم همانطور که سیدو هم گفته بود هرگز، هرگز نباید اجازه بدهم تکرار شود. می‌دانم اگر روزی باز رقص شعله‌های زندگی در کران‌ها پیدا نباشد کسی بیشتر از خودم مقصر نیست. می‌نویسم که یادم بماند:

زندگانی شعله می‌خواهد
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز

این هیمه می‌تواند همین تن ندادن به تنهایی و آشنا شدن با یک غریبه یا دیدن یک دوست قدیمی باشد و یا حتی ساده‌تر از آن، بو کردن یک گل یا قدم زدن در طبیعت و یا خندیدن با بهانه و بی‌بهانه.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 1:11  توسط رهنورد  | 

می‌توانم کنار تو باشم و
باز بی آواز از راز اين همه همهمه بگذرم
من از پیِ زبانِ پوسيده‌گان نخواهم رفت
تنها من‌ام که در خواب اين هم زمستانِ لنگر نشين،
هی بهار بهار ... برای باغ بابونه آرزو می‌کنم.
حالا همين شوقِ بی‌قيمت و قاعده
همين حدود رؤيا و رفتنِ از پی نور، ما را بس،
تا بر اقليم شقايق و
خيالِ پروانه پادشاهی کنيم.
«سيد علی صالحی»

***

می‌نویسم چون دلم عجیب نوشتن می‌خواهد. دوباره پر شده‌ام از حرف‌هایی که به نوشتن نمی‌آیند. قرارم با خودم این نبود. باید می‌توانستم بی‌خیالِ همه قضاوتها بنویسم، شاید فقط برای خودم و دلم. کاش می‌توانستم بنویسم از این روزها که دوباره شده‌ام بانوی اردیبهشت و بی‌خیالِ در پاییز و زمستان جامانده‌ها بهاری شده‌ام و هیچ سرمای هوا را به روی خودم نمی‌آورم. می‌ترسم این روزها بگذرد و من از آنها هیچ ننوشته باشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 16:27  توسط رهنورد  | 

همکاری داشتم که وقتی از دستت دلگیر می‌شد می‌گفت:«دلم ازت گَرد گرفته!» نمی‌دانم این جمله‌ی شاعرانه اصطلاح محلی کجاست، برای هر جا هست باید آدمهای لطیف و باذوقی داشته باشد.

این را گفتم که بپرسم برای گردگیری کسی را می‌شناسی معرفی کنی؟ کسی که کارش را خوب بلد باشد بیاید به چیزی آسیب نزند، چیزی را جابجا نکند، فضولی نکند، حرف نزند و چیزی هم نپرسد، سرش را پایین بیندازد و در سکوت گرد‌گیری کند و برود؟ می‌دانی دلم یک گردگیری حسابی می‌خواهد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 23:22  توسط رهنورد  | 

دوباره بی‌خوابی -این میهمان ناخوانده همیشگی- آمده و مثل هر شب سراغ چیزی را می‌گیرد که هیچ‌وقت نبوده و هر چه به او می‌گویم نمی‌خواهد باور کند که قرار است هیچ‌وقت دیگر هم نباشد.

می‌دانم هر شب به بهانه‌ای می‌آید که ذهن خالی از خاطره‌ی من را پر کند از قصه‌های ناشنیده‌. میهمان نامهربان من قصه‌گوی ماهری‌ است و عاشق قصه‌گفتن. من گاهی سکوت می‌کنم و گوش می‌دهم. گاهی می‌خندم و گاهی گریه می‌کنم. وقتهایی هم هست که قهر می‌کنم، کنار پنجره می‌روم، قصه‌ها را به سیاهی شب می‌سپارم و از آسمان سراغ ستاره‌هایش را می‌گیرم؛ تنها این وقتهاست که میهمان من سکوت می‌کند. می‌دانم تا قصه‌هایش تمام نشود نمی‌رود. کنار من به آسمان بی‌ستاره شهر خیره می‌شود و منتظر می‌ماند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 1:28  توسط رهنورد  | 

امروز بعد از شرکت هوس کردم بروم پیاده‌روی. رفتم پارک طالقانی و بعد از کمی پیاده روی که حسابی گرم شدم دو گره به روسری ساتن‌ام زدم و شروع کردم دویدن، روسری همان اول از سرم افتاد ولی دلم به گره‌هایی که زدم بودم خوش بود، ارشاد هم که آن طرف‌ها نبود، من هم بی‌خیال روسری شدم و همانطور ادامه دادم...

به دستشویی که رسیدم دیدم بدم نمی‌اید یک سری آنجا بزنم. وقتی خواستم با روسری دست‌هایم را خشک‌ کنم –دستمال همراهم نداشتم و کسی هم آنجا نبود- دیدم روسری سرم نیست؛ آینه هم همین موضوع را تایید می‌کرد. توی دستشویی گشتم ولی از روسری خبری نبود که نبود. خنده‌ام گرفته بود از فکر این که اگر پیدایش نکنم با این همه برادر غیور ارشادی چطور می‌توانم تا خانه بیایم؛ بیرون آمدم و راهی را که آمده بودم برگشتم و... بالا‌خره پیدایش کردم.

این بار روسری را به بند مانتو گره زدم که خیالم راحت باشد دیگر گم نمی‌شود. شروع کردم دویدن. از وسط یک گروه ۲۰-۳۰ نفری از نوجوانان ۱۷-۱۸ ساله که داشتم رد می‌شدم روسری سر خورد و جمله «خانوم روسری‌تون افتاد» را ۱۰-۲۰ باری شنیدم؛ چند نفرشان هم آرزو کردند طاعات و عباداتم مقبول درگاه الهی باشد! این گروه را که رد کردم خانومی تذکر داد که جلوتر مامور ایستاده و من همچنان که به راه خودم ادامه می‌دادم خواستم روسری را بکشم سرم ولی دیدم چنان گرهی خورده که به این راحتی‌ها باز نمی‌شود. به گروه دیگری رسیدم با همان مشخصات گروه قبل. این بار مربی بود که پشت سر هم تکرار می‌کرد که بچه‌ها نایستند و درجا بزنند و برگردند در آخر هم رسید به این‌که به فکر آن دنیا و آخرت‌شان باشند! من هم تمام این مدت با گره روسری ور می‌رفتم. بچه‌ها را رد کردم. با دندان گره را باز کردم. روسری را سرم کردم و راه افتادم به سمت خانه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 22:55  توسط رهنورد  | 

هفته گذشته بعد از مدتها یکی از دوستان دانشگاهی‌ام را دیدم. می‌خواستم به او بگویم که در برنامه کوه رفتن هر هفته‌مان بیاید. در آستانه ماه میهمانی خدا بودیم و می‌ترسیدم او هم میهمانش باشد- آخر یادم بود آن وقت‌ها نماز‌خوان بود و بچه مومن- وقتی دیدم او هم درست به جایی رسیده که من رسیده‌ام کلی ذوق کردم. حرفهای هم را می‌فهمیدیم. نیازی نبود نگران باشم وقتی می‌گویم «به خدا اعتقاد ندارم» او فکر کند «با خدا قهرم». هر دو به این نتیجه رسیده بودیم که کسی که «بی‌خدایی» را خودش تجربه نکرده باشد هرگز نمی‌تواند تفاوت این دو را درک کند. او هم نتواسته بود به کسی ثابت کند که بدون خدا هم آرامش وجود دارد، پایدارتر و واقعی‌تر از آرامشی که به خدای ناشناخته وابسته است؛ که فکر ما سیاه نیست؛ که زندگی چقدر زیباتر می‌شد اگر آدمها می‌توانستند به جای «خدای مجازی» به «خود»شان ایمان داشته باشند؛ که با این اعتقاد پایبندی به ارزشهای اخلاقی بیشتر می‌شود نه کمتر...

 تعداد آدمهای «بی‌خدا» کم نیستد و من و دوستم تنها آدمهایی که به این اعتقاد رسیده‌اند نیستیم. مشکل مشترک من و دوستم این است که ما هر دو قبلا به خدا ایمان داشتیم و خانواده و دوستانمان هم از قشر «باخدا» -نه لزوماً مذهبی- بودند و هستند. برای همین درک نمی‌شویم و حتی بقیه دلشان به حال ما می‌سوزد و همه‌ی درسهایی که در کتابهای دینی به خوردمان داده‌اند را برایمان تکرار می‌کنند تا با خدا «آشتی» کنیم! همه اینها به کنار این که آنها اطمینان دارند ما در اشتباهیم و حق با آنهاست و حتی وسط بحث با ما از خدا به خاطر این که مجبور شده‌اند فرض کنند که وجود ندارد عذر‌خواهی می‌کنند، بیشتر آزارمان می‌دهد...

 

 پ.ن.۱. دلم برای اینجا نوشتن تنگ شده بود. آمدم بنویسم که سکوتش بشکند. به خودم هم قول دادم این متن را پست کنم حتی اگر مثل بقیه متن‌هایی که این چند وقت نوشتم ناتمام باشد.

 پ.ن.۲. باز هم می‌نویسم. وقت ندارم ویراستاری کنم و اگر اشتباه نگارشی در نوشته‌‌هایم دیدید به بزرگواری خودتان ببخشید. دلم می‌خواهد در آخر این متن ناقص حتما روی این نکته تاکید کنم که من هنوز «باخدا»ها را درک می‌کنم و هیچ دشمنی با آنها و خدایشان ندارم فقط از یک زاویه دیگر این هستی را می‌بینم و از این زاویه خالقی دیده نمی‌شود... باز هم می‌نویسم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 18:29  توسط رهنورد  | 

 

فکر کن اردیبهشتی باشی و در این روزهای مست کننده اردیبهشت که خودت را مجبور می‌کنی هر روز صبح زود بیدار شوی و بروی سر‌ کار، تا ساعت ۳:۱۵ بعد از نصف شب بیدار باشی و بی‌خوابی هم به سرت بزند بلند شوی و کامپوترت را روشن کنی و بخواهی آهنگ گوش کنی، بروی سراغ آهنگ‌های انتخابی که از همکارت کش رفته‌ای و  آنها هم مجموعه جالبی از آهنگ‌های دهه ۵۰ و ۶۰ و ۷۰ از آب دربیاید و خاطرات کودکی و نوجوانی و حتی خاطرات جوانی مادر و پدرت را هم زنده کند، هوس کنی با آهنگ «امشب که مست مست‌ام...» برقصی، تا ساعت ۴:۰۰ صبح برقصی و بچرخی و زیر لب زمزمه کنی «ساقی امشب می بده پیمونه پیمونه...» هیچ هم فکر نکنی به این‌که چیزی به صبح نمانده و فردا اگر خواب بمانی و همکارت پرسید «چرا دوباره دیر کردی؟» چه جوابی باید بدهی!

 

حالا فکر کن بعدش بیایی تو رختخوابت به امید اینکه خوابت ببرد آن وقت ببینی کلی آرزوی فراموش شده کوچک و بزرگ -که حواست نبوده و ته دلت جامانده‌ بودند و نصف شبی با این همه سر‌و‌صدا بیدارشان کرده‌ای- وادارت می‌کنند بنویسی‌شان، بنویسی و از آن‌جا که خودت را خوب می‌شناسی و می‌دانی فردا صبح که بشود می‌خواهی همه این‌ نوشته‌ها را به چوب عقل و منطق‌ات بزنی و برچسب «احمقانه» بودن به همه بزنی در آخر اضافه ‌کنی:«چه اشکالی دارد، همه این‌ها امیدوار کننده است، اینکه آرزو نداشته باشی خیلی بد است و بدتر از آن این که آرزوی احمقانه نداشته باشی!»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:18  توسط رهنورد  | 

 

راستش آدم می‌مونه تو رودروایسی بهار و دلش نمی‌خواد به روش بیاره ولی خودمونیم عیدش چقدر لوس و بی‌مزه بود امسال!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 18:33  توسط رهنورد  | 

خوبم، خیلی خوب. هرچند آنقدر که انتظار داشتم بهاری نشده‌ام هنوز؛ شاید چون تهران بودیم و هنوز سفر نرفته‌ایم، پس فردا صبح می‌رویم. عجیب سفر خونم کم شده و دلم لک زده برای هوای تازه بهاری یک باغ بزرگ پرشکوفه.

کلی کار گرفته‌ بودم که هیچ‌کدام را هم انجام ندادم. حس کار کردن نداشتم فقط این چند روز اول کوفتم شد و در نهایت تصمیم گرفتم بی‌خیال مال دنیا شوم و کار را به کاردان دیگری بسپارم و نازنینی هم پیدا شد که قبولش کرد فقط امیدوارم پشیمان نشود.

 

راستی «دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد» هم فال امسال من بود که حافظ جان لطف فرموده و پیش‌بینی کرده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 20:11  توسط رهنورد  | 

«چه زود گذشت!» معمولا وقتی سالی تمام می‌شد همین فکر را می‌کردم. امسال موقع تحویل سال توی رختخوابم بودم و به اتفاقهایی که در این یک سال افتاد فکر می‌کردم دیدیم امسال برعکس سالهای گذشته زود نگذشت. سال پر ماجرایی داشتم و درگیری فکری زیاد و همینطور تجربه‌های خوب و چند سرخوردگی کوچولو...

 

سالهای گذشته کلی ذوق می‌کردم برای نو شدن‌ها و هر سال سر سفره هفت‌سین فکر می‌کردم به شروعی دوباره، به از نو ساختن‌ها و کلی برنامه ریزی می‌کردم برای خودم، برای بهتر کردن زندگی‌ام و هر بار به خودم قول می‌دادم که از امسال دیگر...

 

امسال هیچ قولی به خودم ندادم. بعد از تحویل سال بلند شدم، دست‌شویی رفتم، مسواک زدم، چایی ریختم و کنترل را از روی میز صبحانه برداشتم و تلویزیون را خاموش کردم که ادامه دروغ‌ «امسال دو برابر سالهای گذشته» رئیس‌جمهور را نشنوم... وقتی مامان لبخند به لب آمد سراغم -مامان چقدر توی این پیراهن زرشکی زیباتر می‌شود!- به رسم هر سال بغلم کرد، با اولین بوسه‌اش بغض‌ام گرفت، بوسیدمش و تمام سعی‌ام را کردم که اشکم پایین نیاید وقتی برایم آرزو می‌کرد که امسال...

 

 

پ.ن. سال خوبی برای همه دوستان آرزو می‌کنم. بهاری‌ که شدم باز می‌نویسم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 12:31  توسط رهنورد  | 

 

«برای تو و خویش

چشمانی آرزو می‌کنم

که چراغ‌ها و نشانه‌ها را

در ظلمات‌مان

ببیند

 

گوشی

که صدا ها و شناسه‌ها را

در بی‌هوشی‌مان بشنود

 

برای تو و خویش، روحی

که این همه را

در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی

که در صداقت خود

ما را از خامشی خویش

بیرون کشد

و بگذارد

از آن چیزها که در بندمان کشیده‌است

سخن بگوییم.»

 

مارگوت بیکل- ترجمه احمد شاملو

 

 

می‌دانی مدتهاست می‌خواهم بنویسم و نمی‌توانم. سکوتی به خودم تحمیل کرده‌ام که قادر به شکستن‌اش نیستم. سکوتی سرد و سنگین و عمیق که خودم هم نمی‌دانم سرشار از چه نگفته‌هایی است، باور می‌کنی؟! داستایوسکی جایی گفته بود:«چیزهایی هست که آدم آنها را تنها نزد دوستانش اعتراف می‌کند، بعضی چیزها را به دوستانش هم نمی‌گوید و نزد خود نگاه ‌می‌دارد، چیزهایی هم هست که آدم حتی پیش خودش هم اعتراف نمی‌کند.» و من سرشارم از این اعتراف‌های ناکرده...

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 20:24  توسط رهنورد  | 

 

برای دیدن تاریخ روز

تقویم را باز می کنم

و تعجب می کنم از اینکه

روز ها طبق پیش بینی تقویم

به پیش می روند!

 

«بیِژن جلالی»

 

 

دفتر خاطراتم را ورق می‌زنم و در حیرتم از این همه تغییر، آن هم با این سرعت؛ چیزی که تا یک ماه پیش یک شوخی بوده به جدی‌ترین دغدغه ذهنم تبدیل شده و موضوعی که مدتها برایش غصه خورده‌ام به سرعت و به راحتی تبدیل به یک تجربه خوب شد و حالا دیگر مربوط به گذشته‌ بسیار دورتر به نظر می‌رسد.

 

این اتفاق تازه نیست. مدتهاست برای من همه چیز شناور شده و پراکنده، هیچ چیز برای مدت کوتاهی حتی، ثابت و پایدار و مطلق و تعریف شده نیست. حتی تعریفی که از خودم، زندگی‌ام و گذشته‌ام د‌ارم به سرعت تغییر می‌کند همینطور برنامه‌ای که برای آینده دارم. دیگر نمی‌توانم پیش بینی کنم تا چند ماه دیگر چه خواهم شد، به چه چیزهایی فکر می‌کنم و حرفهایی را که با اصرار از آنها دفاع می‌کنم هنوز قبول دارم یا نه؟

 

به آدم‌هایی فکر می‌کنم که وارد زندگی‌ام شده‌اند و به سرعت از آشنای نزدیک به غریبه‌ای دور تبدیل شده‌اند و من برای آمدنشان خوشحال شده‌ام و برای رفتنشان دلتنگ؛ این دلتنگی همراه با سکوت و آرامش و احساس رهایی را هم دوست داشته‌ام!

 

می‌دانم، کم‌کم خودم هم با خودم غریبه می‌شوم، مثل همه آشناهای دیگر. می‌دانم درک نمی‌شوم و درک نمی‌کنم، فراموش می‌کنم و فراموش می‌شوم و هر روز دورتر و دورتر می‌شوم از خودم و از همه غریبه‌های دیگر. حالا دیگر می‌دانم مقصد این راهی که در پیش دارم کجاست، من این راه آشنای همیشگی را خوب می‌شناسم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 21:17  توسط رهنورد  | 

 

چقدر دوست دارم بنویسم ولی نمی‌دانم چرا نمی‌توانم. با اینکه پرم از حرف ولی بیشترشان به نوشتن نمی‌آیند.

 

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد...

 

این چند روز که سرد بود، کار شرکت عملا تعطیل شده بود و من بیشتر روز‌ها خانه ماندم و یک روز هم که بیرون رفتم سرما خوردم و برگشتم. یک روز و نصفی هم سر کار بودم، «سر کار» بودم واقعا! بخشی که ما کار می‌کنیم در یک ساختمان جدای از ساختمان مرکزی است و از روز اولی که موج سرما به تهران رسیده نه گاز داشتیم، نه آب. برای اینکه که یخ نزنیم و خدای نکرده جوان‌مرگ نشویم، یک اتاق برایمان در دفتر مرکزی داده‌اند که هفت صندلی و چهار کامپیوتر دارد. از آنجا که تعداد ما دوبرابر تعداد صندلی‌هاست، نوبتی روی صندلی می‌نشینیم و نوبتی از کامپیوتر استفاده می‌کنیم! ما یا باید مرخصی اجباری می‌گرفتیم یا با این شرایط کنار میامیدم. من تن به مرخصی داده‌ام ولی از شما چه پنهان از نظر خودم هیچ هم اجباری نبود و جای دوستان خالی عجیب چسبید، با وجود این حواسم هست که کلی منت سرشان بگذارم.

 

سودای تو را بهانه‌‌ای بس باشد...

 

از وقتی سر کار می‌روم تجربه چند روز مرخصی غافلگیرانه را نداشتم، برای همین اصلا فکر نمی‌کردم به مدیریت بحران احتیاج باشد و هیچ تمهیداتی هم در نظر نگرفته بودم. راستش همراه با موج سرما و موج خبر‌های تعطیلی و شادی خبر‌های عقب افتادن امتحا‌نات و ناراحتی خبر لغو پرواز رئیس که قرار بود چند وقتی برود ایتالیا، موجی از فکر‌های عجیب و غریب گریبان‌گیرم شد که برای فرار از آنها ناچار باید می‌خواندم و می‌خواندم و می‌خواندم، هیچ فرقی هم نمی‌کرد مطلبی که می‌خوانم چه باشد. در هر صورت گذشت دیگر -ظاهرا به خیر هم گذشته- از فردا هم می‌روم «سر کار»!

 

بیش میازار میازار میازار مرا...

 

نمی‌دانم تجربه این را دارید که وقتی مطلبی را می‌نویسید و همزمان به آهنگی هم گوش می‌دهید نتوانید در برابر هوس نوشتن قسمتهایی از آواز مقاومت کنید. وقتی داشتم می‌نوشتم شهرام ناظری با صدای گرمش داشت می‌خواند و... همین دیگر به توضیح بیشتری که احتیاج نیست؟ هست؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 21:43  توسط رهنورد  | 

چند روزی هست که موش‌واره رایانه‌ام (قدما می‌گفتند: ماوس کامپیوترم) خراب شده. فکر می‌کنید کدام یک از گزینه‌های زیر کمترین احتمال انتخاب شدن را دارند؟

 

الف: لباس می‌پوشم و تا سر خیابان می‌روم یک موش‌واره می‌خرم و بر‌می‌گردم. این کار حداکثر 20 دقیقه وقت می‌گیرد.

 

ب: به مامان می‌گویم سر راهش که می‌رود سبزی بخرد لطف کند و از چند مغازه آن طرف‌تر یک موش‌واره هم برایم بخرد.

 

ج: 3 روز منت‌کشی می‌کنم تا خواهرم قبول کند با دو برابر قیمت از همان مغازه سر خیابان موش‌واره را برایم بخرد.

 

د: همه کارهایی را که با موش‌واره انجام می‌دادم یاد می‌گیرم با کی‌برد انجام بدهم و عرض چند روز در استفاده از کی‌برد به چنان مهارتی می‌رسم که سرعت کارم بیشتر از مواقعی می‌شود که موش‌واره استفاده می‌کردم و به کل از خرید آن صرفنظر می‌کنم.

 

 

راهنمایی: من بعد از چند ماه که منتظر بودم تا مثل همیشه یک مهمانی بیاید خانه ما و بعد از پذیرایی مختصر و شنیدن عجز و لابه من از وضعیت اسفناک رایانه، لطف کند بیاید وینذوز من را نصب کند، به علت کم شدن سعه‌صدر و اینکه دیگر ویندوز قبلی هر چه قسمش هم می‌دادم کار نمی‌کرد، مجبور شدم برای اولین بار بعد از چند سال خودم این وظیفه جان‌فرسا را به عهده بگیرم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 19:34  توسط رهنورد  | 

دیروز سالگرد زلزله بم بود، می‌خواستم در مورد زلزله بم و بطور کلی زلزله یک مقاله بنویسم، ولی نشد، سرم شلوغ بود و وقت و حوصله کم آوردم. البته یک شب شروع کردم به نوشتن از این که:

 

دور از ‌انصاف است که همیشه از زلزله به عنوان یک فاجعه یاد می‌شود و عظمت و شکوهی که پشت این لرزش عظیم است ندیده گرفته می‌شود. زلزله تنها یکی از نتایج عظمتی که زیر لایه‌های ظاهرا پایدار این کره خاکی در جریان است و پوسته آن را چین می‌دهد و رشته‌کوهها را می‌سازد و دره‌های اقیانوسی را، که این «ژرفا و بی‌کرانگی‌، پرواز و گردابه و خیزاب» است و آن «شکوه پادرجایی، فراز و فرود و گردن‌کشی»...

 

همان شب، شروع کردم به سرچ کردن در مورد زلزله بم و گالری عکس‌های زلزله بم را پیدا کردم، ولی وقتی این عکس را دیدم...


 


... همه حرفهایی که می‌خواستم بزنم فراموشم شد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 18:6  توسط رهنورد  | 

 

تنها راه نوشتن حقیقت تصور هیچ‌وقت خوانده نشدن نوشته‌هایت است. نه توسط کسی، و نه حتی مدتی بعد توسط خودت. در غیر این صورت بهانه تراشی را شروع می‌کنی.

 

آدم‌کش کور - مارگارت اتوود – صفحه 363

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 15:20  توسط رهنورد  | 

 

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

این در همیشه در صدف روزگار نیست

می گویمت ولی توکجا گوش می کنی

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش می کنی

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست

هشیار و مست را همه مدهوش می کنی

می جوش می زند به دل خم بیا ببین

یادی اگر ز خون سیاووش می کنی

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت

بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع

زین داستان که با لب خاموش می کنی

 

«امیر هوشنگ ابتهاج - سایه»

 

 

پ.ن:

در راستای سرگردانی این روزها برای گوش دادن به موسیقی، گریزی زدم به آرشیو قدیمی‌ام و این آهنگ (شعر بالا) را با صدای شکیلا گوش دادم. دوستش داشتم...

 

مرتبط: یکصد و پنجاه شعر از امیر هوشنگ ابتهاج

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 20:47  توسط رهنورد  | 

نمی‌دانم چطور شد و این عادت زشت را از کجا پیدا کردم، شاید چون معمولا یک مجموعه موسیقی مخصوص «حرکات موزون» به روز شده در خانه داشتیم -موسیقی‌ که ساخته شده که فقط بشود با آن رقصید بدون این که حواست باشد و فرصت داشته باشی حرف‌های بی‌ربط خواننده الکی خوش را بشنوی و بفهمی و سر درد بگیری تکلیفش معلوم است دیگر، کسی هم انتظار بیشتری از آنها ندارد- من از همانجا استعداد آلوده شدن پیدا کرده‌ام. شاید هم به خاطر این که این روزها بد جور توی ژستم –البته بیشتر برای خودم- و رقصم نمی‌آید، حتما دارم خاطرات روزگار خوش قادر به رقص بودن را مرور می‌کنم، نمی‌دانم.

 

اینها را می‌گویم که اخطاری داده باشم به شما که «مواظب سلیقه موسیقی خودتان باشید» اگر نه با کمی بی‌احتیاطی به درد من مبتلا می‌شوید که تا همین یکی دو ماه پیش وقتی کسی می‌پرسید معمولا چه موسیقی گوش می‌دهم می‌توانستم به راحتی جواب بدهم معمولا «سنتی» و شاید هم اضافه می‌کردم صدای «شجریان» و گاهی هم «ناظری» را بیشتر دوست دارم؛ حالا دیگر خجالت می‌کشم و یک جواب برای رد گم کردن پیدا کرده‌ام و می‌گویم «همه چی»! هر بار هم به خودم قول می‌دهم که حالا که نمی‌توانم سنتی گوش بدهم –دلایل آن را هم فکر می‌کنم بدانم- چند مجموعه آبرومندانه پیدا ‌کنم، از نوع غربی یا شرقی‌اش دیگر فرقی نمی‌کند همین که بتوانم از گوش دادن به آن لذت ببرم، ولی هنوز نتوانسته‌ام پیدا کنم.

 

خلاصه این که این روزها هر بار که در حال سعی و تلاش برای لذت بردن از موسیقی هستم در چشمان یاسی –خواهرم- می‌بینم: «از دست رفتی تو!» و صدایش را می‌شنوم: «اینا چیه گوش میدی آخه!؟ کم کن صداش رو حداقل!» در هر صورت شما که غریبه نیستید اعتراف می‌کنم این روزها این‌ها را گوش می‌دهم:

 

لا لا لا لای لای، لای لای ، لای لا لا لای  لای/ لا لا لا لای لای، لای لای ، لای لا لا لای  لای...

 

یه روز بیاد بشی تو هم گرفتار/ بیفتی دنبال این یار و اون یار/... /الهی بشکنه قلبت، الهی...

 

واااای دلُم /دلُم/ واااای دلُم دلُم دلُم/ واااای دلُم /دلُم/ / دلُم دلُم دلُم/ وای دلُم /دلُم/ وای دلُم دلُم دلُم/ وای دلُم /دلُم/ هوای بندر داره...

 

من سازگارم/ با روزگارم/ از تلخی‌اش اما/ شکایتی ندارم...

 

بهت گفتم و باورت نمی‌شه/ مثل من کسی عاشقت نمی‌شه/ مثل من کسی دیوونت نمی‌شه/ هوا‌خواه و هوا دارت نمی‌شه...

 

وقتی با منی، حواستو جم کن/ وقتی پیشمی، شیطونیت‌و کم کن/ نه این ور/ نه اون ور/ فقط خودمو نگا کن...

 

شبا به عشق تووووو/ یواش و پنهونی‌ی‌ی‌ی‌ی/ میام به کوچه تووووون...

...

 

 

البته در آخر اشاره بکنم به این موضوع که هنوز به اینها هم نتوانسته‌ام عادت کنم و هیچ کدام را تا آخر نمی‌توانم تحمل کنم و معمولا به نصفه نرسیده آهنگ را عوض می‌کنم و نمی‌دانم خواننده جگر سوخته بالاخره چه کرد با «اون دل آتیش گرفته‌»اش!

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 18:30  توسط رهنورد  | 

 

قبل از شروع این را بگویم که تمام سعی‌ام‌ را می‌کنم که اینجا غر نزنم ولی خوب قول نمی‌دهم و نمی‌دانم آخر این مطلب هم به کجا قرار است ختم شود، اصلا هم توصیه نمی‌کنم که این پست را بخوانید و هیچ مسئولیتی را هم به عهده نمی‌گیرم!

 

اول سراغ اصل مطلب نمی‌روم که می‌رسم به همان غر زدن برای همین اول می‌روم سراغ حاشیه و این خبر که از اول هفته‌ای که گذشت سر کار جدیدم می‌روم و از محل کار جدید هم خوشم آمده، دلم هم تنگ اتاق کوچک و دوست داشتنی شرکت قبل نشده هنوز؛ با این که شرکت جدید جا کم داریم و بعد از ظهر‌ها اکسیژن کم می‌آورم، یعنی تقریبا نیمه هشیارم و دلم می‌خواهد باور کنم که مشکل فقط عادت نکردن به کار در محیط شلوغ است و کنار پنجره که می‌روم و هوا می‌خورم حالم بهتر می‌شود. راستش دوست داشتم کار جدیدم را با انرژی شروع کنم و مرتب و منظم سر کار بروم حداقل چند هفته اول را، ولی آخر هفته گذشته وقت نکردم آرایشگاه بروم و لباس‌هایم-تقریبا همه لباسهای قابل پوشیدنم- را آخر شب شستم و صبح شنبه خشک نشدند و روز اول لباسهای پارسالم را پوشیدم و خواب‌آلود و خسته و بی‌حوصله و نامرتب روز اول و هفته اول را سپری کردم و هر روز هم دیر رسیدم!

 

این چند هفته اخیر چند مریضی مختصر متنوع را پشت سر هم گرفتم و نتیجه آن ها این شده که جسم و روحم دچار یک ضعف و خستگی‌ای شده که با خواب و استراحت طولانی هم برطرف نمی‌شود، البته روز به روز بهتر می‌شوم ولی خوبِ خوب نشده‌ام هنوز. شاید بهترین توصیف وضعیت من همان خماری باشد و راستش کم‌کم خودم هم به خودم مشکوک می‌شوم دیگر چون دقیقا علایم یک معتاد –شاید هم یک معتاد در حال ترک- را دارم! هیچ بعید هم نیست که با این اوضاع همکارهای جدیدم فکر کنند معتادم مخصوصا بعد از اظهار نظر فاضلانه دیروزم و لو دادن علاقه‌ام به دود و دم!

 

راستی چند روز پیش یکی از همکارها گفت «می‌دونستی چقدر انرژی‌ات زیاده؟» از تعجب شاخ در‌اوردم و کلی هم ذوق زده شدم راستش که فهمیدم این روز‌ها آنقدرها هم که خودم فکر می‌کردم به بقیه انرژی منفی نمی‌دادم. یک اظهار نظر دیگر هم جالب بود و آن این که یکی از همکارها از «آرامش دوست داشتنی» من خوشش آمده بود و باز یک شاخ دیگر درآوردم، این روز‌ها هیچ هم آرام نیستم، ولی در هر صورت این دفعه هم ذوق کردم کلی.

 

 

عنوان این مطلب را از شعر آشنای آقای «سید علی صالحی» گرفته‌ام و دلم نیامد متن کامل آن را ننویسم، در ادامه مطلب می‌توانید این شعر را بخوانید. به عنوان حسن‌ختام هم هست چون این مطلب را نمی دانم چطور باید تمامش کنم و همینطوری نوشتمش که کمی غر بزنم، شاید هم برای توضیح پست قبلی، نمی دانم. بعد از این هم سعی می‌کنم وقتی خوب خوب بودم بنویسم -سعی می‌کنم ولی قول نمی‌دهم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 21:31  توسط رهنورد  | 

 

لعنتی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 14:41  توسط رهنورد  | 

 

تا به چند اینگونه در یک دخمه بی پرواز ماندن؟
تا به چند اینگونه با صد نغمه بی آواز ماندن؟

 

زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی هیاهو
زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو
زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه نو
زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد
زندگی بایست در پیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذیرد
زندگی بایست یک دم "یک نفس حتی"
ز جنبش وا نماند.
گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد.

...

 

زمان زیادی نگذشته از روزی که این شعر را می‌خواستم داد بزنم و بخوانم. حالا چرا اینقدر می‌ترسم؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 20:7  توسط رهنورد  | 

 

یک لیوان خالی چای با یک قندان، 7 کتاب (صد سال تنهایی، سور بز، درخت زیبای من، هزار‌ تو، بادبادک باز، خاطرات فریده دیبا، تقسیم) به همراه یک دفتر و یک فرهنگ لغت و یک دیوان حافظ در کنار آیین‌نامه زلزله، شارژر موبایل، شانه و برس با سایز‌ها و مدل‌های مختلف، چند شیت نقشه، 10-15 سی‌دی شامل نرم افزار‌های تخصصی عمران و آموزش زبان و آهنگ و فیلم به همراه چند ظرف سی‌دی پر و خالی با طرح‌ها و مدل‌های مختلف، دو خودکار، یک روان‌نویس، یک مداد رنگی نارنجی، یک روبان قرمز، یک تی‌شرت نارنجی، یک بسته قرص سر‌ماخوردگی، چند صفحه روزنامه، چند برگ کاغذ باطله یا احتمالا ضروری، چند کارت اینترنت، یک گواهی‌نامه رانندگی،یک شناسنامه، یک کیف مشکی، یک سررسید در کنار یک مانیتور و دو اسپیکر با سه عروسک که روی هر کدام نشسته‌اند، فقط قسمتی از وسایل به هم ریخته موجود روی میز کامپیوتر من را تشکیل می‌دهند!

 

شما که غریبه نیستید اعتراف می‌‌کنم این چند روز تا همین چند دقیقه پیش که لیوان خالی چای را روی میز گذاشتم اصلا متوجه شلوغی روی آن نشده بودم!

 

عنوان این متن را هم از «قصیده آبی، خاکستری، سیاه» از «حمید مصدق» گرفته‌ام، البته اگر این شاعر زنده بود شاید هرگز من را نمی‌بخشید که با این عنوان به جای گیسوی پریشان از یک میز کامپیوتر به هم ریخته صحبت کرده‌ام.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 19:29  توسط رهنورد  | 

 

دیروز به پسر عمه‌ام اس‌ام‌اس زدم و تولدش رو تبریک گفتم. اون هم تشکر کرد و گفت که روز تولدش نیست!!!  اگه بدونین چقدر خجالت کشیدم... :( تازه از شما چه پنهون، تا اونجا که یادم میاد من پارسال و پیارسال هم همون روز بهش تبریک گفته بودم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 20:8  توسط رهنورد  | 

 

ماهی سیاه کوچولو

 

امروز تو وبگردی‌هام ماهی سیاه کوچولو رو پیدا کردم و دوباره رفتم تو خاطره‌های بچگی‌ام. این قصه رو بابا برام تعریف می‌کرد و من همیشه آخرش گریه می‌کردم، با وجود این هر بار چشمم می‌افتاد به این عکس –که تو کمد بابا رو جلد یک ظرف خالی نوار کاست پیدا کرده بودم- باز می‌رفتم سراغ بابا که قصه‌اش رو دوباره برام تعریف کنه. نمی‌دونم چی از این قصه می‌فهمیدم و یا بابا چطور تعریف می‌کرد که انقدر دوستش داشتم، شاید هم مثل امروز دنبال بهانه‌ای می‌گشتم برای گریه کردن، ولی امروز که دوباره خوندمش آخرش گریه‌ام نگرفت دیگه...

 

 

پ.ن. نمی‌دونم چرا دیروز این متن ناتموم رو گذاشتم تو وبلاگ، راستش رو بخواین حسش نبود تمومش کنم. حالا هم به جای یک پایان بندی بی‌ربط ترجیح می‌دم همینطور که هست بمونه، امیدوارم خواننده‌های عزیز به بزرگواری خودشون ببخشن.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 12:7  توسط رهنورد  | 

سری که درد نمی‌کند دستمال نمی‌بندند، من این توصیه دلسوزانه را جدی نگرفتم و حالا به یک دردسر کوچولوی وحشتناک دچار شده‌ام! گفتم که درس عبرتی باشد برای شما و حواستان باشد اگه دستمالی چیزی دستتان رسید اصلا فکرش را هم نکنید که روی سرتان حتی امتحانش کنید. از من گفتن بود دیگر خود دانید...

 

خدا بخیر کند، فردا هم که بگذرد دیگر فقط یک روز از این هفته پر تنش مانده، دچار یک استرس همراه با وجدان درد شده‌ام. همین فردا صبح ساعت 9 باید از حرفی دفاع کنم که دیروز عصر زدم و حالا دیگر خودم هم قبولش ندارم. دعا کنید...

 

 

پ.ن:

 به خیر گذشت. برای برطرف شدن ابهام بیشتر توضیح می دهم:

 

مساله این بود که یک سازه‌ای بد طراحی شده بود و اگر تقویت نمی‌شد حتما خراب می‌شد. پای من ناخواسته به این ماجرا کشیده شد و باید ثابت می‌کرم که طرح مشکل دارد. اولش تلفنی با طراحش حرف زدم ولی او غیر از یک مورد بقیه اشکالهای کارش را قبول نمی‌کرد و مودب هم حرف نمی زد. من هم عصبانی شدم و کل کارش را بردم زیر سوال. اشتباه من هم همین بود که زیادی تند رفته بودم، برای همین استرس داشتم. وجدان دردم هم از این بود که دلم نمی‌خواست آبروی حرفه‌ای کسی را ببرم: اگر من اشتباه کرده بودم، غیر از خودم برای کسی که روی حرف من جلوی اجرای طرح را گرفته بود بد می‌شد، اگه هم ثابت می‌شد طراح اشتباه کرده باز برای او بد بود...

 

خلاصه‌ آخرش این شد که مجبور شدم دیروز ساعت 9 صبح در حضور مدیر پروژه، مهندس طراح سازه و یک مهندس دیگر ثابت کنم طرح ضعیف بوده و باید تقویت شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 20:12  توسط رهنورد  | 

دیشب تو وبلاگ فرهاد آدرس سایت پیوند اعضا رو دیدم. راستش مدتها بود تو فکر بودم برم و کارت اهدای عضو بگیرم ولی نمی‌دونستم کجا باید برم و تنبلی هم می‌کردم خوب. خواستم اینجا بنویسم اینو که اگه کسی مثل من هنوز از وجود این سایت خبر نداره بدونه که فقط 2-3 دقیقه وقتش گرفته می‌شه تا فرم اهدا رو پر کنه.

 

من این فرم رو پر کردم به امید اینکه وقتی هیچ کار دیگه‌ای از خودم بر نمیاد، شاید بشه زندگی بهتری رو به چند نفر دیگه برگردونم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 14:39  توسط رهنورد  | 

فکر می‌کنم 9 ساله بودم، شاید هم 10 ساله. اون وقتا علاقه زیادی به بازی با ورق داشتم. یه روز بعد از ظهر نشستم با بابا بازی کنم. بابا جدی بود؛ یعنی من اون موقع باور کرده بودم داره جدی بازی می‌کنه! گفت که باید پول از خودم بذارم و اگه بخوام اون فقط می‌تونه بهم قرض بده. من هم که مثل همیشه همه پول تو جیبی‌هام رو خرج کرده بودم برای اینکه جلوی حریف(!) کم نیارم با پولهای قلک خواهرم بازی رو شروع کردم و چند دقیقه بعد همه رو باخته بودم. کارم ساخته بود اگه تا قبل از بیدار شدن خواهرم پولهاش رو برنمی‌گردوندم سر جاش. هر چی التماس کردم بابا پول‌هایی که باخته بودم رو بهم پس نداد؛

  - یا نباید قمار کنی، یا اگه کردی و باختی باید پاش وایسی. قمار حرمت داره دختر!

 

من مونده بودم و قلب کوچکم و قلک خالی خواهرم! چاره‌ای نبود، ادامه دادم بازی رو با پولهایی که بابا بهم قرض داد. وقتی همه پولهای خواهرم رو پس گرفتم با اینکه ورق به نفع من برگشته بود ادامه ندادم دیگه و بابا هیچی نگفت...

 

حالا می‌فهمم اون موقع بابا رو ناامید کردم از خودم. من هیچ وقت نتونستم انقدر که اون می‌خواست قوی و نترس باشم.

 

***

 

چقدر دلم برا بابا تنگ شده. مدتهاست دلم می‌خواد باهاش حرف بزنم ولی وقت مناسبش پیش نمیاد. از بار آخری که دوتایی جدی با هم حرف زدیم زمان زیادی گذشته. اون موقع بابا حرف ‌زد و من بیشتر گوش ‌دادم، نیازی هم نبود چیزی بگم، خودش می‌دونست همه چیز رو.

 

- تنها زندگی کن، برو، خودت رو وابسته نکن.

- بابا من از تنهایی می‌ترسم.

- هر جا باشی تنهایی. چیزی که باید ازش بترسی تنهایی نیست...

 

مثل همیشه اون نپرسید و من نگفتم. فکر می‌کردم تنها نیستم. بابا می‌دونست و من نمی‌دونستم هنوز.

 

این روزها هر دو خسته از سر کار برمی‌گردیم و تا به کارهای خودمون برسیم شب شده. آخر هفته هم آنقدر سرمون شلوغه که فرصتی برای حرف جدی زدن پیش نمیاد. دلم می‌خواد مثل بچگی‌هام خودمو لوس کنم براش، بغلش کنم، گریه کنم و براش تعریف کنم از خودم، از همه، از همه چی و کاش اون هنوز هم می‌تونست بگه «تا بابا رو داری از هیچی نباید بترسی!»

 

امشب دیگه باهاش حرف می‌زنم، نه امشب نمی‌شه، شاید فردا، شاید هم پس فردا...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 17:48  توسط رهنورد  | 

«هیچ وقت کسانی را که در خواب راه می روند از خواب بیدار نکن. ضربه آن ممکن است باعث مرگشان شود.»

آدمکش کور، صفحه614

 این جمله را بارها شنیده بودم ولی این روزها برام معنی دیگه‌ای پیدا کرده بود...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 1:15  توسط رهنورد  | 

پر از انرژی‌ام این روزها و نمی‌دونم چرا. آنقدر انرژی دارم که شبها تا دیر وقت خوابم نمی‌بره و فرداش بر خلاف روزهایی که بی‌خوابم، عصبی و بداخلاق نمی‌شم، سرحالم و همچنان پر از انرژیی که نمی‌دونم از کجا منشا گرفته. معمولا وقتی یک اتفاق خیلی خوب و غیر منتظره می‌افتاد من این عکس‌‌العمل رو نشون می دادم، این بار که اتفاق خوبی هم نیفتاده...

 

به یک امیدواری و خوشبینی احمقانه رسیده‌ام و هزار تا برنامه‌ریزی برای خودم می‌کنم که می‌دونم وقت انجام هیچ‌کدام رو نخواهم داشت با وجود این باز می‌‌چرخم و می رقصم و به ریش دنیا می‌خندم، یک مستی و دیوونگی دوست داشتنی. دوست دارم این حالم رو و نمی‌خوام به این زودی از دستش بدم. تجربه نشون داده این خوشی من ترد و شکننده است و منتظر یک اتفاق کوچیک که از هم بپاشه و شاید هم این خوشی قبل از یک طوفان نابود کننده است که نمی‌دونم این بار دیگه قراره چی رو ازم بگیره، ولی خوشبینم این روزها و به هیچ آینده‌ای فکر نمی‌کنم...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 20:47  توسط رهنورد  |