تبليغاتX
ره توشه

ره توشه

رسیده ام
به قلب پاییز و ناگهان
باورم نمی شود
که همچنان بی تو
در این جهان
پرسه می زنم...

«کتایون آموزگار»

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:43  توسط رهنورد  | 

پاییز
فصل مناسبی است
جان می‌دهد برای عشق‌های بی‌فرجام
فقط کافی است
پنجراه‌ای باشد
و خیالی آسوده‌تر از
چرخ فلکی در باران
...

«عباس صفاری»

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:49  توسط رهنورد  | 

به من نخند ماه!
كه پاورچين پاورچين
از كنار دلم می‌گذرم.
زير ِ دنده‌های چپم
پلنگی خوابيده است
به بزرگی ِ ابری كه تو را می‌پوشاند و باران نمی‌شود!

«آسیه امینی»

 

افسانه‌ای چینی چنین است که: پلنگ‌های وحشی و دست‌نیافتنی، همگی به یک نوع می‌میرند. هنگامی که پلنگ‌ها به بلوغ کامل می‌رسند و به هر چه خواستند رسیدند؛ بر مرتفع‌ترین نقطه ممکن می‌روند و برای بدست آوردن  آنچه تا حال طعم مرگ آفرین پنجه‌شان را نچشیده تلاش می‌کنند. آری ماه را نشانه می‌روند. دورخیزی می‌کنند و جهش...

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:4  توسط رهنورد  | 

انگار مدتی است که احساس می‌کنم
خاکستری‌تر از دو سه سال گذشته‌ام
احساس می‌کنم که کمی دیر است
دیگر نمی‌توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی…
آه…
مردن چقدر حوصله می‌خواهد
بی‌آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی‌حس مرگ زیسته باشی!
انگار این سال‌ها که می‌گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم

احساس می‌کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می‌شوم!
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب‌تر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس می‌کنم که کمی بی‌تفاوتی
بد نیست
حس می‌کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی‌ام، نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازه من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم‌های کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبیه من است!
آه ای شباهت دور!
ای چشم‌های مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم
بگذار…
بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است!

«قیصر امین‌پور»

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:32  توسط رهنورد  | 


من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت
این فال را برای دلم دید.

دیری است٬
مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهیان و تنهایی خودم
پر کرده ام٬ ولی
مهلت نمی دهند که مثل کبوتری
در شرم صبح پر بگشایم
با یک سبد ترانه و لبخد
خود را به کاروان برسانم.

اما٬
من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت٬
این فال را برای دلم دید.

«دکتر شفیعی کدکنی»

 ***

از یاسی می‌پرسم آیلس را چطوری می‌نویسند؟

- آی ای اِل تی اِس

برای ساعت ۱۱ وقت می‌گیرم که برای بار چهارم در ۸ ماه گذشته بروم مصاحبه‌ و ثبت نام در آموزگاه زبانی که یکی از دوستان معرفی کرده. نتیجه آن‌چنان بد نیست؛ ترم سه و چهار و پنج مقدماتی را که بخوانم می‌توانم کلاسهای آیلس را شروع کنم. فرصت به خودم نمی‌دهم که فکر کنم و یادم بیفتد وقت ندارم و رئیس امکان ندارد قبول کند من سه روز در هفته ساعت ۴:۳۰ تعطیل کنم و سر کلاس بروم. این بار خودم پا پس نمی‌کشم؛ آن‌ها سرشان شلوغ است و جا برای من ندارند و می‌گویند آخر هفته‌ی بعد تماس بگیرم که اگر جا داشتند ثبت نام‌ام کنند. با این‌که می‌ترسم تا آن موقع هوای رفتن دوباره از سرم بیفتد ولی انگار چاره‌ی دیگری ندارم جز صبر و تلاش برای این‌که خودم را در همین جو نگه‌دارم ...

زیادی شلوغش کرده‌ام؛ می‌دانم. من هیچ وقت درباره‌ی رفتن جدی نبودم -شاید هنوز هم نیستم- و می‌دانم تا امروز ماندنم درست بوده، فقط مشکلم این است که مطمئن نیستم بعد از این همچنان اینجا ماندن گزینه‌ی درستی برای من باشد. برای خلاص شدن از این وسوسه‌ی لعنتیِ رفتن، هربار که می‌خواهم شروع ‌کنم فکر می‌کنم این بار تا آخر راهی که می‌توانم می‌روم؛ یا می‌روم و می‌مانم. یا تجربه می‌کنم و بر‌می‌گردم و می‌فهمم وسوسه‌ی بی‌خودی بوده و این همه سال الکی خودم را سرزنش کرده بودم. یا کم می‌آورم و خیالم راحت می‌شود که من آدم رفتن نیستم، می‌مانم و همین‌جا به زندگی عادی خودم ادامه می‌دهم.

برای من همیشه کفه‌ی ماندن سنگین‌تر بوده و هر چند ماه یک‌بار -بسته به اوضاع کشور و شرایط خودم و گاهی مثل این دفعه جوگیر شدن- که تصمیم به رفتن می‌گیرم خیلی زود منصرف می‌شوم. خوب می‌دانم این بار هم امکان عملی شدن این‌ گزینه‌ی آخر از همه بیشتر است. با این حال باز هم نمی‌خواهم اینقدر راحت تسلیم شوم، شاید این بار بشود با «نمی‌توانم»ها و «نمی‌خواهم»هایم مبارزه ‌کنم.

تا چه پیش آید... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 21:27  توسط رهنورد  | 

حتما چشم به راهم نیستی
که رد نگاهت را
سر هیچ چهارراهی نمی‌بینم.

«کبریت خیس-عباس صفاری»

پ.ن. می‌گویند به همین حس‌های پنجگانه‌ی شناخته‌شده هم نباید اعتماد کنی مانده‌ام با این حس‌ نمی‌دانم چندم لعنتی چه کنم؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23:15  توسط رهنورد  | 

۱.

از تو گسسته‌ام دیگر
و آتش درونم را  آرامشی است اینک.
دشمن جاودانی‌ام اکنون باید یاد بگیری  
چگونه با تمامی قلب عاشق باشی. 

من اینک رها شده‌ام، با زندگی‌ای آسوده
خوابی سنگین خواهم کرد
تا شَهرت با هَیابانگِ کرکننده‌ی خود
سپیده دمان برایم شادی آورد. 

نه نیاز به دعایت دارم
نه انتظار نگاهی به وداع.
بادهای ملایم، التهاب جان را فرو می‌نشانند.
و برگ‌های پاییزی آن را می‌پوشاند. 

جدایی از تو هدیه‌ای است،
فراموشی ِ تو نعمتی.
اما عزیز من، آیا زنی دیگر
صلیبی را که من بر زمین نهاده‌ام بر دوش خواهد کشید؟

۲.

خاطره اى در درونم است
چون سنگى سپيد درون چاهى.
سر ستيز با آن ندارم توانش را نيز:
برايم شادى است و اندوه. 

در چشمانم خيره شود اگر كسى
آن را خواهد ديد.
غمگين‌تر از آنى خواهد شد
كه داستانى اندوه‌زا شنيده است.

مى‌دانم خدايان انسان را
بدل به شيئى مي‌كنند بى آنكه روح را از او برگيرند
تو نيز بدل به سنگى شده‌اى در درون من
تا اندوه را جاودانه سازى.

«آنا آخماتووا»
ترجمه احمد پوری

 

 پ.ن:
دلتنگی که سراغت می‌آید همه خاطره‌ها را زیر و رو می‌کند تا بهانه‌ای برای سرزده آمدنش پیدا کند و پیدا هم می‌کند؛ بعد تو می‌مانی و حرفهایی که به گفتن نمی‌آیند. شاید بروی سراغ شعر‌ها و نوشته‌های دیگران که بتوانی از زبان آنها حرف‌هایی که روی دلت سنگینی می‌کنند پیدا کنی و به خیالت پیدا هم می‌کنی. ولی هنوز چیزی هست ته گلویت، چیزهایی هست آن تهِ‌تهِ دلت که قرار نیست با این حرف‌ها بیرون بریزد. خوب می‌دانی این حرف‌ها حرف‌های خودِخودت نیست و چون تو نمی‌توانی بنویسی‌شان قرار است برای همیشه ناگفته بمانند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:24  توسط رهنورد  | 

مقصد
سوءتفاهمی
ازلی است
جاده
شعبده‌بازی حرفه‌ای
که ما را
با ترفند‌های پر پیچ و تابش
از هیچ
به پوچ
می‌برد
و بازمی‌گرداند.

«دوربین قدیمی - عباس صفاری»

***

دنیا کوچکتر از آن است
که گم شده‌ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی‌شود
آدها با همان خونسردی که آمده‌اند
چمدانشان را می‌بندند
و ناپیدید می‌شوند
یکی در مه
   یکی در غبار
      یکی در باران
         یکی در باد
و بی‌رحم‌ترینشان در برف.
آنچه بر جا می‌ماند
رد پایی است
و خاطره‌ای که هر از گاه
پس می‌زند مثل نسیم سحر
پرده اتاقت را.

«کبریت خیس – عباس صفاری»

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 22:3  توسط رهنورد  | 

روبروی من
پرنده‌ایست که بال‌هایش را
در تمرین پرواز
گم کرده است!

«مهرانگیز رساپور»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 23:0  توسط رهنورد  | 

    

I'm Nobody! Who are you?

Are you-Nobody-too?

Then there's a pair of us!

Dont tell! they'd banish us-you know!

 

How dreary-to be-Somebody!

How public-like a Frog-

To tell your name-the livelong June

To an admiring Bog!

 

Emily Dickinson

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:40  توسط رهنورد  | 

 

امشب در تنهایی خودم

دیواری می‌سازم به بلندای حضورت

که فاصله‌ای باشد میان من و تو

                     تا تو را از من

           و مرا از یک دنیا آرزوهای بی‌پایان

                                               رها سازد.

 

 مینا صادقی

«سطرهای سپید»- انتشارات مفتون همدانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:20  توسط رهنورد  | 

 

رفتار من عادی است

اما نمی­دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هرکس مرا می­بیند

از دور می­گوید:

                        این روزها انگار

حال و هوای دیگری داری!

اما

من مثل هر روزم

با آن نشانی­های ساده

و با همان امضا، همان نام

و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 16:20  توسط رهنورد  | 

من خاموش هستم
همچون کسی
که از راه دوری دوان
آمده‌ است
و قبل از گفتن راز خود،
با جهان
و هر چه در اوست
ناآشناست.

 

«بیژن جلالی»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 15:10  توسط رهنورد  | 

 

زنجير از پیِ زنجير اگر بوده
بسيار گسسته‌ای،
حرف از پیِ حرف اگر بوده
بسيار شنيده‌ای،
درد از پیِ درد اگر بوده،
بسيار کشيده‌ای.
ديگر چه می‌خواهی از چند و چون چيزی
که گاه هست و گاه نيست.

«سید علی صالحی»

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 19:33  توسط رهنورد  | 

 

شهامت گل را،

به تقدیس بنشینیم

هنوز می‌روید!

 

«مهرانگیز رساپور»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 22:27  توسط رهنورد  | 

 

حرفی دارم

که تاکنون

آن را ننوشته‌ام

زیرا سفید‌تر از کاغذ‌هاست.

 

«بیژن جلالی»

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 19:17  توسط رهنورد  | 

 

دوستش می دارم

چرا که می شناسمش،

                  به دوستی و یگانگی.

-شهر

همه بیگانگی و عداوت است.-

 

هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم

تنهایی غم انگیزش را درمی یابم.

 

 

اندوهش

   غروبی دل گیر است

                              در غربت و تنهایی.

هم چنان که شادی اش

طلوع همه آفتاب هاست

...

 

 

«شاملو»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 23:37  توسط رهنورد  | 

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگیر و افسرده است
نه سرودی؛ نه سروری
نه هماوازی نه شوری
زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است.
یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است.
این چه آیینی؟ چه قانونی؟ چه تدبیری است؟
من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر
من از این آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر

 

من سرودی تازه می خواهم
جنبشی؛ شوری؛ نشاطی، نغمه ای، فریادهایی تازه می جویم
من به هر آیین و مسلک کو، کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر
من تو را در سینه امید دیرینسال خواهم کشت
من امید تازه می خواهم
افتخاری آسمان گیر و بلند آوازه می خواهم

 

کرم خاکی نیستم اینک تا بمانم در مخاک خویشتن خاموش!
نیستم شبکور که از خورشید روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که یکجا، یکزمان ساکت نمی مانم.
با پر زرین خورشید افق پیمای روح خویش
من تن بکر همه گلهای وحشی را نوازش می کنم هر روز
جویبارم من که تصویر هزاران پرده در پیشانیم پیداست
موج بی تابم که بر ساحل صدفهای پری می آورم همراه
کرم خاکی نیستم. من آفتابم.
جویبارم، موج بی تابم،

 

تا به چند اینگونه در یک دخمه بی پرواز ماندن؟
تا به چند اینگونه با صد نغمه بی آواز ماندن؟
شهپر ما آسمانی را به زیر چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابی را به خواری در حریم ریشخندش داشت
گوش سنگین خدا از نغمه شیرین ما پر بود
زانوی نصف النهار از پایکوب پر غرور ما
چو بید از باد می لرزید
اینک آن آواز و پرواز بلند و این خموشی و زمینگیری؟
اینک آن همبستری با دختر خورشید
و این همخوابگی با مادر ظلمت
من هر گز سر به تسلیم خدایان هم نخواهم داد،
گردن من زیر بار کهکشان هم خم نمی گردد

 

زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی هیاهو
زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو
زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه نو
زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد
زندگی بایست در پیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذیرد
زندگی بایست یک دم "یک نفس حتی"
ز جنبش وا نماند.
گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد.

 

زندگی همچنان آب است
آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوی گند می گیرد.
در ملال آبگیرش غنچه لبخند می میرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند.
مرغکان شوق در آئینه تارش نمی جوشند.
من سر تسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می آورم جز مرگ.
من ز مرگ از آن نمی ترسم که پایانیست بر طور یک آغاز.
بیم من از مرگ یک افسانه دلگیر بی آغاز و پایان است.

 

من سرودی را که عطری کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمی خواهم.
من سرودی تازه خواهم خواند، کش گوش کسی نشنیده باشد.
من نمی خواهم به عشقی سالیان پایبند بودن
من نمی خواهم اسیر سحر یک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از یک چشم نوشیدن
من نه بتوانم لبی را بارها با شوق بوسیدن
من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه می خواهم.


قلب من با هر تپش یک آرمان تازه می خواهد.
سینه ام با هر نفس یک شوق، یا یک درد بی اندازه می خواهد
من زبانم لال- حتی یک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستیدن، نمی خواهم.
من خدای تازه می خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را
گرچه او رونق دهد آیین مطرود و حرام می پرستی را
من به ناموس قرون بردگیها یاغیم
یاغیم من، یاغیم من. گو بگیرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهایم بیاویزند
گو بسنگ ناحق تکفیر
استخوان شعر عصیان قرونم را فرو کوبند
من از این پس یاغیم، من یاغیم، من یاغیم دیگر...

دکتر هوشنگ شفا

 

 

اینجا می تونی گوش بدی ولی این شعر را باید داااااااااد بزنی بخونی....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 11:22  توسط رهنورد  | 

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا

 

شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد

خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا

 

زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش

عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا

 

عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد

عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا

 

ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل

کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا

 

قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد

ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا

 

خاموش که سرمستم بربست کسی دستم

اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 21:47  توسط رهنورد  | 

سلام

حال همه ی پرنده ها خوب است

فقط خیال کوچ پرستوها

گاهی

دستمالم را مرطوب می کند

حالا حتمن باید از چیزی بنویسم

مثلن خاطره ای ـ رویایی

ویا حتا گلا یه ای

اما تا یادم نرفته بنویسم

زمین اینجا کنار من نشسته

وپاهایش را به اندازه ی تمام گلیم های جهان

درازتر کرده !

ومن چقدر نگرانم

بگذریم

حالا اگر قرار باشد

همه ی چیزها را همان طوری که هست

بنویسم

باید بنویسم

دریا تا بالای قوزک پای من دریاست

و آسمان

درقیل وقال پرنده های مهاجر گیج می خورد

ومن چقدر نگرانم

آه  دریا   موج 

دریا   موج  

دریا     . . .

این حرفها را تا همیشه تکرار کن  

و اصلن فکر نکن که روزی من

روی ساحل شنی نوشته بودم

موج ها هیچ جایی نمی روند

فقط همدیگر را هل می دهند !

ودریا که حرف های مرا پاک کرده بود و

من که یاد گرفته بودم

دیگر نگران نباشم

وشب خواب دیده بودم

دنیا

به اندازه ی کفش های من  کوچک بود !

وبود

 

«بکتاش آبتین»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 23:26  توسط رهنورد  | 

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند

گرفته کوله بار زاد ره بر دوش

فشرده چوبدست خیزران در مشت

گهی پر گوی و گه خاموش

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند

                                         ما هم راه خود را می کنیم آغاز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 1:57  توسط رهنورد  |