تبليغاتX
ره توشه

ره توشه

هه! فکر کن؛ من هوس کرده باشم متنی بنویسم با عنوان بالا و هیچ قیافه‌ی کج‌و کوله‌کرده که یعنی‌ که چیِ «...» و چشم‌های از تظاهر به خیلی تعجب کردن گرد‌ شده‌ی «...» و لب‌های ورچیده‌ به معنی ِ واااااا «...» را تصور نکرده باشم!

همین می‌شود که وقتی دستم به نوشتن می‌رود همین قیافه‌های جلوی مانیتور را تصور می‌کنم و لال می‌شوم. خیلی خوش شانس باشم می‌نویسم‌ و موقع پست کردن این تصاویر متحرک سراغم می‌آیند و متن نوشته شده یا در فایل ورد جا می‌ماند یا در قسمت موقتا نمایش داده نشود که این موقتا یعنی برای همشه. گاهی هم بعد از پست کردن که سرنوشتشان به یک کلیک روی حذف متن ختم می‌شود. تازه این‌ها که گفتم وقتی‌ است که سکوت همشگی‌ام ترک براشته و چند کلمه‌ای از ذهنم چکه کرده باشد.

این هم حکایت وبلاگ نویسی ما. با وجود این دستم به گزینه‌ی حذف وبلاگ نمی‌رود، از این ره‌توشه قسمت پیوند‌های روزانه‌اش را خیلی دوست دارم. لیست پیوندها را هم نمی‌خواهم از دست بدهم، این وبلاگها را دوست دارم و بیشتر نوشته‌هاشان را می‌خوانم.

ره‌توشه نه شبیه من است و نه فکر‌ها و احساساتم توانستند در آن خودی نشان بدهند. یادآور آرزوی دور تحقق نیافته‌ای است که دیگر امیدی هم به تحقق آن نیست. فقط هست و گاهی نفس تازه می‌کند و به بودنش ادامه می‌دهد بی‌اینکه دیگر دل‌نگرانش باشم.

 پ.ن. عنوان از متن ترانه‌ای با اجرای زیبا شیرازی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 18:56  توسط رهنورد  | 

انگار مدتی است که احساس می‌کنم
خاکستری‌تر از دو سه سال گذشته‌ام
احساس می‌کنم که کمی دیر است
دیگر نمی‌توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی…
آه…
مردن چقدر حوصله می‌خواهد
بی‌آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی‌حس مرگ زیسته باشی!
انگار این سال‌ها که می‌گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم

احساس می‌کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می‌شوم!
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب‌تر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس می‌کنم که کمی بی‌تفاوتی
بد نیست
حس می‌کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی‌ام، نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازه من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم‌های کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبیه من است!
آه ای شباهت دور!
ای چشم‌های مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم
بگذار…
بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است!

«قیصر امین‌پور»

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:32  توسط رهنورد  | 

«یکی برای یافتن خود به همسایه رو می‌کند و دیگری برای گم کردن خود. نادوستی شما با خویش تنهایی را برای شما زندان می‌کند.»

چنین گفت زرتشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:16  توسط رهنورد  | 

How many roads must a man walk down
Before they call him a man
How many seas must a white dove sail
Before she sleeps in the sand
How many times must the cannonballs fly
Before they are forever banned

The answer, my friend, is blowing in the wind
The answer is blowing in the wind

How many years must a mountain exist
Before it is washed to the sea
How many years can some people exist
Before they're allowed to be free
How many times can a man turn his head
And pretend that he just doesn't see

The answer, my friend, is blowing in the wind
The answer is blowing in the wind

How many times must a man look up
Before he can see the sky

How many years must one man have
Before he can hear people cry
How many deaths will it take till he knows
That too many people have died

The answer, my friend, is blowing in the wind
The answer is blowing in the wind

 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 22:3  توسط رهنورد  | 

از خودم می‌ترسم. منِ شاد و آرام و امیدوار این روزها برایم غریبه است. انتظار یک طوفان بعد از آرامش را دارم و نمی‌دانم قرار است چطور و با پر زدن کدام پروانه در کجای دنیا شروع شود. خوب می‌دانم تا ابد قرار نیست روی لبه‌ی تیز این بلندی قدم بزنم و شاد باشم از تماشای چشم‌انداز افق‌های زیبای دوردست.

یک قدم بیشتر فاصله نیست، نسیم ملایمی هم شروع شده...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 21:50  توسط رهنورد  |