هه! فکر کن؛ من هوس کرده باشم متنی بنویسم با عنوان بالا و هیچ قیافهی کجو کولهکرده که یعنی که چیِ «...» و چشمهای از تظاهر به خیلی تعجب کردن گرد شدهی «...» و لبهای ورچیده به معنی ِ واااااا «...» را تصور نکرده باشم!
همین میشود که وقتی دستم به نوشتن میرود همین قیافههای جلوی مانیتور را تصور میکنم و لال میشوم. خیلی خوش شانس باشم مینویسم و موقع پست کردن این تصاویر متحرک سراغم میآیند و متن نوشته شده یا در فایل ورد جا میماند یا در قسمت موقتا نمایش داده نشود که این موقتا یعنی برای همشه. گاهی هم بعد از پست کردن که سرنوشتشان به یک کلیک روی حذف متن ختم میشود. تازه اینها که گفتم وقتی است که سکوت همشگیام ترک براشته و چند کلمهای از ذهنم چکه کرده باشد.
این هم حکایت وبلاگ نویسی ما. با وجود این دستم به گزینهی حذف وبلاگ نمیرود، از این رهتوشه قسمت پیوندهای روزانهاش را خیلی دوست دارم. لیست پیوندها را هم نمیخواهم از دست بدهم، این وبلاگها را دوست دارم و بیشتر نوشتههاشان را میخوانم.
رهتوشه نه شبیه من است و نه فکرها و احساساتم توانستند در آن خودی نشان بدهند. یادآور آرزوی دور تحقق نیافتهای است که دیگر امیدی هم به تحقق آن نیست. فقط هست و گاهی نفس تازه میکند و به بودنش ادامه میدهد بیاینکه دیگر دلنگرانش باشم.
پ.ن. عنوان از متن ترانهای با اجرای زیبا شیرازی
