تبليغاتX
ره توشه

ره توشه

عنوان: جزیره‌ی سرگردانی
نویسنده: سیمین دانشور
انتشارات خوارزمی

«اول در قعر، جنب و جوش پیدا می‌شود. خبرهایی هست. یک حباب خود را از قعر به سطح می‌رساند و خبر را تایید می‌کند. حباب دوم خود را به او می‌رساند و به قعر می‌کشاندش. حبابهای ریز در کناره و گاه در وسط قسم می‌خورند که خبر راست بوده‌است. جا به حبابهای برجسته درشت می‌پردازند و حسد هم نمی‌برند. کسی به حباب هرگز حسد نبرده. حبابهای درشت در هم فرو می‌روند و برمی‌گردند و باز هم به برمی‌آیند. مثل موج دریا. اینک حال و قال بهم آمیخته‌است. حبابها از شادی کف بر لب می‌آورند. آب در کتری جوش آمده. در کتری را باز کن بخار می‌بینی –بخار نه شکل و نه رنگش به آب نمی‌برد، اما اساسش آب است. عین واقعیت و هنر.» ص۸۴

هستی- برای‌ من نماد ایران، زن ایرانی و جامعه‌ی ایرانی- دختر ۲۶ ساله‌ی‌ سرگردان بین انتخاب‌هاست، هم در زندگی شخصی و هم در زندگی اجتماعی؛ به قول خودش قاطی پاتی است. گاهی فکر می‌کند چپ انسان دوست است و گاهی معتقد به قدرت تحرک مذهب و گاهی می‌خواهد به هنر رو بیاورد با برداشت درست سیاسی و اجتماعی، اما چه برداشتی درست است؟ نمی‌داند. نتیجه‌ی این ندانستن و ناپختگی و سرگردانی این می‌شود که سلیم این گزینه‌ی آخری را به او «تجویز» می‌کند، رام و آرامش می‌کند و در آخر ماهی‌ِ این آبِ گل آلود به سلیمِ معتقد به مهدویت انقلابی می‌رسد.

سلیم –نماینده‌ی مذهب و جامعه‌ی مردسالار- با اینکه می‌دانست هستی، هستی و عشق مراد و همینطور عاشق اوست و از نگاه خودش هزار و یک عیب شرعی و عرفی در او می‌دید -با این حال فکر می‌کرد می‌تواند او را رام بکند؛ مثل موم!- روسری به سر هستی می‌کشد و او را به عقد خودش در‌می‌آورد و هستی همه‌ی این‌ها را می‌بیند و می‌داند و می‌پذیرد و در آخر به گفته‌ی خودش تنها دلخوشی‌اش در این دنیا سلیم می‌شود.

مراد -نماینده‌ی روشنفکران مبارز و غیر مذهبی- که چشمهایش همیشه در جستجوی چیزی ناپیدا دو دو می‌زند، پنهانی با سلیم همدست است، به او پناه می‌آورد و در آخر عشق‌اش را هم به سلیم وامی‌گذارد و سرنوشت او این‌که «می‌رود جای امنی که سلیم برایش ترتیب داده».

«رویدادها و تجربه‌ها به شرطی که از آنها عقده نسازی، آموخته‌ها و دانسته‌ها، هر چند ممکن است فراموششان کرده باشی، مجموعه‌ی آنها در ذهن تو معرفتی به جا می‌گذارد تا با هوشیاری و با عینک خودت دنیا را ببینی.» ص۶۱

در آخر هستی با روسری و با عینکِ خودش مرادش را -شاید برای آخرین‌بار- در خانه‌ی سلیم می‌بیند و باهم شام آخر را می‌خورند.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:22  توسط رهنورد  | 

«زندگی فقط یک‌بار است و ما هرگز نخواهیم توانست تصمیم درست را ار تصمیم نادرست تمیز دهیم، زیرا ما در هر وضعی فقط می‌توانیم یک‌بار تصمیم بگیریم. زندگی دوباره، سه‌باره و چهار‌باره به ما عطا نمی‌شود که این را برای ما امکان‌پذیر سازد تا تصمیم‌های مختلف خود را مقایسه کنیم.»

«بار هستی - میلان کوندرا»

این روزها وقت زیادی برای کتاب خواندن ندارم، بیشتر کتاب‌ها را که شروع می‌کنم بخوانم تمام کردنش آنقدر طول می‌کشد که معمولا نیمه خوانده رهاشان می‌کنم. برای همین فکر کردم با این شرایط بهتر است چند‌وقتی سراغ کتاب جدید نروم و در عوض کتاب‌های دوست‌داشتنی خوانده‌شده را بازخوانی کنم. چند تا از کتاب‌های خوب را سرسری خوانده‌ام و چند تای دیگر را هم خیلی سال پیش، دوباره خواندشان نباید خالی از لطف باشد.

ای‌بابا! امان از رفیقِ نابابِ کتاب بگیر و پس نده‌! سراغ کتاب‌خانه‌ی کوچک‌ام که می‌روم می‌بینم بیشتر کتاب‌های دوست داشتنی‌ام را داده‌ام به دوستان و آشنایان عزیز به هوای قسمت کردن شادی‌ها و حالا تنها جای خالی‌شان برایم مانده. باز جای شکرش باقی‌ست هنوز چند تایی کتاب خوب دارم.

با «بار هستی» شروع کردم. شروع خوبی بود. برای من که عادت نداشتم کتابی را دو بار بخوانم تجربه‌ی خوبی هم بود کتاب خوب را هر چند بار که می‌خوانی لذت جدیدی تجربه می‌کنی.

می‌دانی خیلی دوست دارم وقتی کتابی را می‌خوانم درباره‌اش بنویسم ولی بیشتر وقتها نمی‌شود. برای همین مدت‌هاست که قسمت کتاب‌خوانی وبلاگ تعطیل شده بعد از تمام کردن کتاب یا در حال و هوای نوشتن نیستم یا وقت‌اش را ندارم و مدتی که می‌گذرد دیگر دور شده‌ام از فضای کتاب و نوشتن از آن دیگر لطفی ندارد. نوشتن از بعضی کتاب‌ها هم برای‌ام خیلی سخت است مثل همین «بار هستی». نقل قول کردن از کتاب‌ها را هم خیلی دوست دارم. این یکی خوش‌بختانه هیچ کار سختی نیست و گاهی شاید ننوشتن نظرات خودم را جبران کند.

 کتاب بعدی «جزیره‌ی سرگردانی» و بعدی شاید «جاودانگی» باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 11:26  توسط رهنورد  | 

چه باید کرد؟ شما هم این روزها به همین فکر می‌کنید، نه؟

اگر خانواده‌هایی را می‌شناسید که عزیزانشان در درگیری‌های این روزها زخمی شده و بستری شده‌اند و یا شهید شده‌اند خبر بدهید که بتوانیم هزینه‌ی بیمارستان این عزیزان را برایشان فراهم کنیم. کمترین کاری که ما برای نشان دادن همدردی‌مان با این عزیزان می‌توانیم بکنیم به عهده گرفتن این هزینه‌هاست. شاید این‌طور بتوانیم به این خانواده‌های داغدار نشان دهیم که تنها نیستند، ما کنارشان هستیم و عزیز آنها عزیز همه‌ی ما ایرانی‌هاست.

پ.ن.شنیده‌ام برای تحویل دادن بدن شهیدان درگیری‌های اخیر از خانواده‌هایشان پول هم می‌گیرند! امیدوارم این خبر هم شایعه باشد. کسی هست که بتواند درست بودن با نبودن این خبر را پی‌گیری کند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 20:51  توسط رهنورد  |