تبليغاتX
ره توشه

ره توشه

برف مي بارد‎‎؛
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ؛
آنك، آنك، كلبه اي روشن؛
در كنار شعله ي آتش؛
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز؛
«گفته بودم زندگي زيباست؛
گفته و ناگفته، اي بس نكته ها كاين جاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ هاي گل؛
دشت هاي بي در و پيكر؛
آمدن، رفتن، دويدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پاي شادماني هاي مردم، پاي كوبيدن؛
كاركردن، كار كردن؛
آرميدن.
آري، آري، زندگي زيباست؛
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست؛
گر بيفروزيش، رقص شعله‌اش در هر كران پيداست؛
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست.»
«آرش کمانگیر - سیاوش کسرایی»

 باید کامپیوتر را مرتب کنم. همکار بداخلاق‌ام هارد قدیمی‌اش را آورده و قرار شده همکار متولد تیر‌ام دستی به سر و گوش کامپیوترم بکشد تا چند وقتی سر پا باشد و هاردِ جدیدِ کمکیِ قرضی هم به دادم برسد که برای هر عکس و آهنگ جدید که اضافه می‌کنم دادش در نیاید که دیگر جا ندارد. همین شد که گذرم افتاد به فایل‌های قدیمی و چشمم افتاد به این شعر. حال و هوای این روزهایم را مقایسه کردم با چندی پیش، با روزهایی که کم‌کم داشت شعله‌های زندگی خاکستر می‌شد و من به هر دری می‌زدم که بتوانم دوباره شعله‌ورش کنم و نمی‌شد؛ به تنهایی نمی‌توانستم. نمی‌دانم دست تقدیر بود یا تصادف یا خدایی که نمی‌شناسمش، آن دوره خاکستری را پشت سر گذاشتم و می‌دانم همانطور که سیدو هم گفته بود هرگز، هرگز نباید اجازه بدهم تکرار شود. می‌دانم اگر روزی باز رقص شعله‌های زندگی در کران‌ها پیدا نباشد کسی بیشتر از خودم مقصر نیست. می‌نویسم که یادم بماند:

زندگانی شعله می‌خواهد
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز

این هیمه می‌تواند همین تن ندادن به تنهایی و آشنا شدن با یک غریبه یا دیدن یک دوست قدیمی باشد و یا حتی ساده‌تر از آن، بو کردن یک گل یا قدم زدن در طبیعت و یا خندیدن با بهانه و بی‌بهانه.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 1:11  توسط رهنورد  | 

مقصد
سوءتفاهمی
ازلی است
جاده
شعبده‌بازی حرفه‌ای
که ما را
با ترفند‌های پر پیچ و تابش
از هیچ
به پوچ
می‌برد
و بازمی‌گرداند.

«دوربین قدیمی - عباس صفاری»

***

دنیا کوچکتر از آن است
که گم شده‌ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی‌شود
آدها با همان خونسردی که آمده‌اند
چمدانشان را می‌بندند
و ناپیدید می‌شوند
یکی در مه
   یکی در غبار
      یکی در باران
         یکی در باد
و بی‌رحم‌ترینشان در برف.
آنچه بر جا می‌ماند
رد پایی است
و خاطره‌ای که هر از گاه
پس می‌زند مثل نسیم سحر
پرده اتاقت را.

«کبریت خیس – عباس صفاری»

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 22:3  توسط رهنورد  |