هفته گذشته بعد از مدتها یکی از دوستان دانشگاهیام را دیدم. میخواستم به او بگویم که در برنامه کوه رفتن هر هفتهمان بیاید. در آستانه ماه میهمانی خدا بودیم و میترسیدم او هم میهمانش باشد- آخر یادم بود آن وقتها نمازخوان بود و بچه مومن- وقتی دیدم او هم درست به جایی رسیده که من رسیدهام کلی ذوق کردم. حرفهای هم را میفهمیدیم. نیازی نبود نگران باشم وقتی میگویم «به خدا اعتقاد ندارم» او فکر کند «با خدا قهرم». هر دو به این نتیجه رسیده بودیم که کسی که «بیخدایی» را خودش تجربه نکرده باشد هرگز نمیتواند تفاوت این دو را درک کند. او هم نتواسته بود به کسی ثابت کند که بدون خدا هم آرامش وجود دارد، پایدارتر و واقعیتر از آرامشی که به خدای ناشناخته وابسته است؛ که فکر ما سیاه نیست؛ که زندگی چقدر زیباتر میشد اگر آدمها میتوانستند به جای «خدای مجازی» به «خود»شان ایمان داشته باشند؛ که با این اعتقاد پایبندی به ارزشهای اخلاقی بیشتر میشود نه کمتر...
تعداد آدمهای «بیخدا» کم نیستد و من و دوستم تنها آدمهایی که به این اعتقاد رسیدهاند نیستیم. مشکل مشترک من و دوستم این است که ما هر دو قبلا به خدا ایمان داشتیم و خانواده و دوستانمان هم از قشر «باخدا» -نه لزوماً مذهبی- بودند و هستند. برای همین درک نمیشویم و حتی بقیه دلشان به حال ما میسوزد و همهی درسهایی که در کتابهای دینی به خوردمان دادهاند را برایمان تکرار میکنند تا با خدا «آشتی» کنیم! همه اینها به کنار این که آنها اطمینان دارند ما در اشتباهیم و حق با آنهاست و حتی وسط بحث با ما از خدا به خاطر این که مجبور شدهاند فرض کنند که وجود ندارد عذرخواهی میکنند، بیشتر آزارمان میدهد...
پ.ن.۱. دلم برای اینجا نوشتن تنگ شده بود. آمدم بنویسم که سکوتش بشکند. به خودم هم قول دادم این متن را پست کنم حتی اگر مثل بقیه متنهایی که این چند وقت نوشتم ناتمام باشد.
پ.ن.۲. باز هم مینویسم. وقت ندارم ویراستاری کنم و اگر اشتباه نگارشی در نوشتههایم دیدید به بزرگواری خودتان ببخشید. دلم میخواهد در آخر این متن ناقص حتما روی این نکته تاکید کنم که من هنوز «باخدا»ها را درک میکنم و هیچ دشمنی با آنها و خدایشان ندارم فقط از یک زاویه دیگر این هستی را میبینم و از این زاویه خالقی دیده نمیشود... باز هم مینویسم...