تبليغاتX
ره توشه

ره توشه

دوباره بی‌خوابی -این میهمان ناخوانده همیشگی- آمده و مثل هر شب سراغ چیزی را می‌گیرد که هیچ‌وقت نبوده و هر چه به او می‌گویم نمی‌خواهد باور کند که قرار است هیچ‌وقت دیگر هم نباشد.

می‌دانم هر شب به بهانه‌ای می‌آید که ذهن خالی از خاطره‌ی من را پر کند از قصه‌های ناشنیده‌. میهمان نامهربان من قصه‌گوی ماهری‌ است و عاشق قصه‌گفتن. من گاهی سکوت می‌کنم و گوش می‌دهم. گاهی می‌خندم و گاهی گریه می‌کنم. وقتهایی هم هست که قهر می‌کنم، کنار پنجره می‌روم، قصه‌ها را به سیاهی شب می‌سپارم و از آسمان سراغ ستاره‌هایش را می‌گیرم؛ تنها این وقتهاست که میهمان من سکوت می‌کند. می‌دانم تا قصه‌هایش تمام نشود نمی‌رود. کنار من به آسمان بی‌ستاره شهر خیره می‌شود و منتظر می‌ماند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 1:28  توسط رهنورد  | 

امروز بعد از شرکت هوس کردم بروم پیاده‌روی. رفتم پارک طالقانی و بعد از کمی پیاده روی که حسابی گرم شدم دو گره به روسری ساتن‌ام زدم و شروع کردم دویدن، روسری همان اول از سرم افتاد ولی دلم به گره‌هایی که زدم بودم خوش بود، ارشاد هم که آن طرف‌ها نبود، من هم بی‌خیال روسری شدم و همانطور ادامه دادم...

به دستشویی که رسیدم دیدم بدم نمی‌اید یک سری آنجا بزنم. وقتی خواستم با روسری دست‌هایم را خشک‌ کنم –دستمال همراهم نداشتم و کسی هم آنجا نبود- دیدم روسری سرم نیست؛ آینه هم همین موضوع را تایید می‌کرد. توی دستشویی گشتم ولی از روسری خبری نبود که نبود. خنده‌ام گرفته بود از فکر این که اگر پیدایش نکنم با این همه برادر غیور ارشادی چطور می‌توانم تا خانه بیایم؛ بیرون آمدم و راهی را که آمده بودم برگشتم و... بالا‌خره پیدایش کردم.

این بار روسری را به بند مانتو گره زدم که خیالم راحت باشد دیگر گم نمی‌شود. شروع کردم دویدن. از وسط یک گروه ۲۰-۳۰ نفری از نوجوانان ۱۷-۱۸ ساله که داشتم رد می‌شدم روسری سر خورد و جمله «خانوم روسری‌تون افتاد» را ۱۰-۲۰ باری شنیدم؛ چند نفرشان هم آرزو کردند طاعات و عباداتم مقبول درگاه الهی باشد! این گروه را که رد کردم خانومی تذکر داد که جلوتر مامور ایستاده و من همچنان که به راه خودم ادامه می‌دادم خواستم روسری را بکشم سرم ولی دیدم چنان گرهی خورده که به این راحتی‌ها باز نمی‌شود. به گروه دیگری رسیدم با همان مشخصات گروه قبل. این بار مربی بود که پشت سر هم تکرار می‌کرد که بچه‌ها نایستند و درجا بزنند و برگردند در آخر هم رسید به این‌که به فکر آن دنیا و آخرت‌شان باشند! من هم تمام این مدت با گره روسری ور می‌رفتم. بچه‌ها را رد کردم. با دندان گره را باز کردم. روسری را سرم کردم و راه افتادم به سمت خانه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 22:55  توسط رهنورد  | 

هفته گذشته بعد از مدتها یکی از دوستان دانشگاهی‌ام را دیدم. می‌خواستم به او بگویم که در برنامه کوه رفتن هر هفته‌مان بیاید. در آستانه ماه میهمانی خدا بودیم و می‌ترسیدم او هم میهمانش باشد- آخر یادم بود آن وقت‌ها نماز‌خوان بود و بچه مومن- وقتی دیدم او هم درست به جایی رسیده که من رسیده‌ام کلی ذوق کردم. حرفهای هم را می‌فهمیدیم. نیازی نبود نگران باشم وقتی می‌گویم «به خدا اعتقاد ندارم» او فکر کند «با خدا قهرم». هر دو به این نتیجه رسیده بودیم که کسی که «بی‌خدایی» را خودش تجربه نکرده باشد هرگز نمی‌تواند تفاوت این دو را درک کند. او هم نتواسته بود به کسی ثابت کند که بدون خدا هم آرامش وجود دارد، پایدارتر و واقعی‌تر از آرامشی که به خدای ناشناخته وابسته است؛ که فکر ما سیاه نیست؛ که زندگی چقدر زیباتر می‌شد اگر آدمها می‌توانستند به جای «خدای مجازی» به «خود»شان ایمان داشته باشند؛ که با این اعتقاد پایبندی به ارزشهای اخلاقی بیشتر می‌شود نه کمتر...

 تعداد آدمهای «بی‌خدا» کم نیستد و من و دوستم تنها آدمهایی که به این اعتقاد رسیده‌اند نیستیم. مشکل مشترک من و دوستم این است که ما هر دو قبلا به خدا ایمان داشتیم و خانواده و دوستانمان هم از قشر «باخدا» -نه لزوماً مذهبی- بودند و هستند. برای همین درک نمی‌شویم و حتی بقیه دلشان به حال ما می‌سوزد و همه‌ی درسهایی که در کتابهای دینی به خوردمان داده‌اند را برایمان تکرار می‌کنند تا با خدا «آشتی» کنیم! همه اینها به کنار این که آنها اطمینان دارند ما در اشتباهیم و حق با آنهاست و حتی وسط بحث با ما از خدا به خاطر این که مجبور شده‌اند فرض کنند که وجود ندارد عذر‌خواهی می‌کنند، بیشتر آزارمان می‌دهد...

 

 پ.ن.۱. دلم برای اینجا نوشتن تنگ شده بود. آمدم بنویسم که سکوتش بشکند. به خودم هم قول دادم این متن را پست کنم حتی اگر مثل بقیه متن‌هایی که این چند وقت نوشتم ناتمام باشد.

 پ.ن.۲. باز هم می‌نویسم. وقت ندارم ویراستاری کنم و اگر اشتباه نگارشی در نوشته‌‌هایم دیدید به بزرگواری خودتان ببخشید. دلم می‌خواهد در آخر این متن ناقص حتما روی این نکته تاکید کنم که من هنوز «باخدا»ها را درک می‌کنم و هیچ دشمنی با آنها و خدایشان ندارم فقط از یک زاویه دیگر این هستی را می‌بینم و از این زاویه خالقی دیده نمی‌شود... باز هم می‌نویسم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 18:29  توسط رهنورد  |