تبليغاتX
ره توشه

ره توشه

    

I'm Nobody! Who are you?

Are you-Nobody-too?

Then there's a pair of us!

Dont tell! they'd banish us-you know!

 

How dreary-to be-Somebody!

How public-like a Frog-

To tell your name-the livelong June

To an admiring Bog!

 

Emily Dickinson

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:40  توسط رهنورد  | 

عنوان: بی‌خبری - Ignorance

نویسنده: میلان کوندرا –Milan Kundera

مترجم: فروغ پوریاوری

انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

 

«زندگی که پشت سر گذاشته‌ایم، این عادت بد را دارد که از سایه بیرون می‌آید، از ما شکوه و شکایت می‌کند و به دادگاه می‌کشاندمان.»

 

حرف از نوستالوِژی است که هر کدام از ما تجربه‌اش کرده‌ایم و از بازگشت بزرگ و شاید سرخوردگی ناشی از آن چیزهایی که توقع داشتیم در انتظارمان باشد و نبود:

 

«احساسات دو نفر را که پس از سالها بسیار دوباره همدیگر را دیده‌اند در ذهن مجسم می‌کنم. آنها در گذشته مدت زمانی را با هم سر کرده‌اند؛ و هم از این‌رو می‌پندارند که با تجربه و خاطراتی یکسان به یکدیگر پیوند خورده‌اند. خاطراتی یکسان؟ سوءتفاهم دقیقا از همین جا شروع می‌شود: خاطراتشان یکسان نیست؛ هر یک دو یا سه صحنه از گذشته را در ذهن ذخیره کرده ‌است، اما هر کس خاطرات خاص خودش را دارد؛ خاطراتشان شبیه هم نیستند؛ با هم تلاقی نمی‌کنند و حتی به لحاظ کمیت نیز قابل مقایسه نیستند: یکی دیگری را بیش از آن به یاد دارد که دیگری او را؛ نخست به این دلیل که ظرفیت حافظه افراد با هم تفاوت دارد، اما این هم هست (پذیرفتن این یکی دردناکتر است) که به یک اندازه به هم بها نمی‌دهند.»

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:9  توسط رهنورد  | 

عنوان: ماهی بزرگ – Big Fish

نویسنده: دانیل والاسDaniel Wallace

مترجم: احسان نوروزی

نشر مرکز

 

جالب بود و متفاوت از کتابهایی که خوانده بودم ولی به نظر من «رمانی در ابعاد اسطوره‌ای» نبود. شاید هم مشکل این بود که به خاطر تعریفی که از فیلمی که از روی آن ساخته شده شنیده بودم انتظار زیادی از کتاب داشتم.
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:8  توسط رهنورد  | 

عنوان: گیرنده شناخته نشد – Address unknown

نویسنده: کرسمن تایلور – Kressmann Taylor

مترجم: ‌شهلا حائری

نشر قطره

 

 

این کتاب کوتاه با پایان تکان دهنده مجموعه نامه‌هایی است که دو دوست (یک آلمانی و یک یهودی آمریکایی) در زمان جنگ جهانی دوم به هم نوشته‌اند و به نوعی نشان دهنده عبور تاریخ از میان روابط بین آدمهاست.

 

مرتبط:

«گیرنده شناخته نشد» در کتابلاگ

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:7  توسط رهنورد  | 

 «سخن از پرنده‌ایست افسانه‌ای که در تمام زندگی‌اش تنها یک‌بار می‌خواند. آوایی دلنشین و بی‌همتا. از آن لحظه که آشیانه را ترک می‌کند درجستجوی درختی است با شاخه‌هایی پر از خار و تا یافتنه آن از تلاش باز نمی‌ماند. آنگاه با آوایی جادویی از لابلای شاخه‌های وحشی درخت پر می‌کشد، اوج می‌گیرد و بر بلندترین و تیزترین خار، تن به تصلیب می‌سپارد. در لحظه واپسین با آوایی دل‌انگیزتر از ترنم بلبل و کاکلی از احتضارش فراتر می‌رود... آوایی طرب انگیز که زندگی بهای آن است. چنین است که جهان از حرکت باز می‌ایستد تا گوش فرا دهد و خداوند نیز در آسمان مسرور است، چرا که خوبترین همواره به بهای دردی جانکاه به‌ دست می‌آید... یا لااقل افسانه چنین می‌گوید.»

«من همه چیز را به گردن گرفته‌ام و نمی‌توانم هیچ‌کس را سرزنش کنم و از هیچ چیز هم متاسف نیستم. پرنده که خاری سینه‌اش را خسته است از قانونی تغییرناپذیر پیروی می‌کند. او نمی‌داند چه‌چیزی وادارش کرده که سینه‌اش را به خار بسپارد و آوازخوانان می‌میرد. حتی لحظه‌یی که خار سینه‌اش را می‌شکافد از فرارسیدن مرگش آگاه نیست و به همان قانع است که آنقدر بخواند و بخواند تا دیگر صدایی در گلویش باقی نماند. ولی ما هنگامی که خاری در سینه مان فرو می‌کنیم، می‌دانیم، درک می‌کنیم و با این همه ادامه می‌دهیم، ادامه می‌دهیم ...»

از دفترم: ۴ فروردین ۸۲

 *****

 از دفترم قبلا هم نوشته‌ام. می‌دانی نوشتن در این دفتر را من از ۱۰-۱۲ سالگی شروع کردم و کم‌کم عادت کردم با نوشتن فکر کنم و تصمیم بگیرم. برای همین حالا یک آرشیو از فکر‌ها و از دغدغه‌هایم دارم. وقتی از شعر یا از متنی هم خوشم‌ می‌آمد می‌نوشتم. حالا دیگر این دفتر حکم یک دوست و سنگ صبور را برایم پیدا کرده.

 گاهی وقتها می‌روم سراغ این دفتر و ورق می‌زنم‌اش و دوباره عبور می‌کنم از روزها و از سالهایی که گذشت. گاهی وقتی متنی را می‌خوانم باور نمی‌کنم خودم آن نوشته باشم، گاهی هم برخورد می‌کنم به متنی که سالها پیش دوستش داشته‌ام و نوشته‌ام و هنوز هم دوستش دارم مثل متن بالا که از کتاب «مرغان شاخسار طرب» «کالین مک‌کالو» انتخاب کرده بودم.

 این نوشته‌ها برای بقیه شاید اصلا جالب نباشند ولی من خودم و خاطراتم و گذشته‌ام را لابلای این کلمات پیدا می‌کنم. برای همین هوس کرده‌ام گاهی از نوشته‌های دفترم را اینجا هم بنویسم.

لینک به این مطلب: خوبترین همواره به بهای دردی جانکاه به‌ دست می‌آید...  

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:44  توسط رهنورد  | 

 

امشب در تنهایی خودم

دیواری می‌سازم به بلندای حضورت

که فاصله‌ای باشد میان من و تو

                     تا تو را از من

           و مرا از یک دنیا آرزوهای بی‌پایان

                                               رها سازد.

 

 مینا صادقی

«سطرهای سپید»- انتشارات مفتون همدانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:20  توسط رهنورد  | 

 

فکر کن اردیبهشتی باشی و در این روزهای مست کننده اردیبهشت که خودت را مجبور می‌کنی هر روز صبح زود بیدار شوی و بروی سر‌ کار، تا ساعت ۳:۱۵ بعد از نصف شب بیدار باشی و بی‌خوابی هم به سرت بزند بلند شوی و کامپوترت را روشن کنی و بخواهی آهنگ گوش کنی، بروی سراغ آهنگ‌های انتخابی که از همکارت کش رفته‌ای و  آنها هم مجموعه جالبی از آهنگ‌های دهه ۵۰ و ۶۰ و ۷۰ از آب دربیاید و خاطرات کودکی و نوجوانی و حتی خاطرات جوانی مادر و پدرت را هم زنده کند، هوس کنی با آهنگ «امشب که مست مست‌ام...» برقصی، تا ساعت ۴:۰۰ صبح برقصی و بچرخی و زیر لب زمزمه کنی «ساقی امشب می بده پیمونه پیمونه...» هیچ هم فکر نکنی به این‌که چیزی به صبح نمانده و فردا اگر خواب بمانی و همکارت پرسید «چرا دوباره دیر کردی؟» چه جوابی باید بدهی!

 

حالا فکر کن بعدش بیایی تو رختخوابت به امید اینکه خوابت ببرد آن وقت ببینی کلی آرزوی فراموش شده کوچک و بزرگ -که حواست نبوده و ته دلت جامانده‌ بودند و نصف شبی با این همه سر‌و‌صدا بیدارشان کرده‌ای- وادارت می‌کنند بنویسی‌شان، بنویسی و از آن‌جا که خودت را خوب می‌شناسی و می‌دانی فردا صبح که بشود می‌خواهی همه این‌ نوشته‌ها را به چوب عقل و منطق‌ات بزنی و برچسب «احمقانه» بودن به همه بزنی در آخر اضافه ‌کنی:«چه اشکالی دارد، همه این‌ها امیدوار کننده است، اینکه آرزو نداشته باشی خیلی بد است و بدتر از آن این که آرزوی احمقانه نداشته باشی!»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:18  توسط رهنورد  | 

عنوان: میرا - Mortelle

نویسنده: کریستوفر فرانک- Christopher Frank

مترجم: لیلی گلستان

نشر بازتاب نگار

 

 

راویِ میرا در دشت به دنیا آمده –دنیای عجیبی را که برایمان توصیفش می‌کند به این نام می‌شناسد- و میرا خواهر اوست و یا به قول خودش «هر دو از یک زن زاده شده‌اند» زنی که «هنوز در چشمهایش پرتوی از بدبختی دارد که جزئیاتش را فراموش کرده ولی سنگینی بارش را حفظ کرده است».

 

در دنیای میرا دیوار همه‌ی خانه‌ها شفاف است و کوچکترین گوشه‌ای تاریک نمانده است، تنها بودن خلاف قانون است، فرد سالم همیشه به اکثریت می‌پیوندد و طبق قانون همه مجبورند در «ورقه اسامی رفقا»یشان نام دوازده رفیق را داشته باشند. کسی که مشابه بقیه نیست و کار خلاف این قانون‌ها انجام می‌دهد به «خانه اصلاح» فرستاده می‌شود که در آنجا مغز را دگرگون می‌کنند و به آن نظم و ترتیب و روش کار خاصی می‌دهند و روی صورتشان نقاب لبخند جراحی می‌کنند که برداشتنش برایشان ناممکن است چون جزئی از صورتشان می‌شود... با همه اینها، مردم هنوز به آن مقدار «تکامل»ی که دولت آرزو دارد نرسیده‌اند.

 

در این کتاب چیزی که بیشتر متاثرمان می‌کند این است که راویِ میرا مشابه اکثریتِ بیمار نیست ولی جامعه او را بیمار می‌داند و بدتر از آن این‌که او خودش هم فکر می‌کند بیمار است. اغراق نیست اگر بگوییم محکوم کردن آدمهای متفاوت و بیمار دانستن آنها در همین دنیای واقعی که ما در آن زندگی می‌کنیم نیز به عنوان قانون نانوشته پذیرفته شده، مثلا برچسب‌های «منزوی بودن» و «گوشه‌گیر بودن» کمترین مجازاتی است که جامعه برای کسی در نظر می‌گیرد که مثل راویِ میرا تنهایی را دوست دارد و خوشبینی رسمی و باهم بودن‌های سطحی برایش دلگرم کننده نیست.

 

یادم نمی‌آید کتابی را ۲ بار خوانده باشم ولی وقتی «میرا» را خواندم آنقدر برایم جذاب بود که دوباره از اول تا آخرش را یک بار دیگر هم بخونم. عالی بود.

 

 

‌مرتبط:

۱- ‌نگاهی‌ به‌ رمان‌ ميرا، مجتبی‌ پورمحسن‌

۲-درباره میرا در کتابلاگ، حسین جاوید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:29  توسط رهنورد  |