تبليغاتX
ره توشه

ره توشه

 

راستش آدم می‌مونه تو رودروایسی بهار و دلش نمی‌خواد به روش بیاره ولی خودمونیم عیدش چقدر لوس و بی‌مزه بود امسال!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 18:33  توسط رهنورد  | 

خوبم، خیلی خوب. هرچند آنقدر که انتظار داشتم بهاری نشده‌ام هنوز؛ شاید چون تهران بودیم و هنوز سفر نرفته‌ایم، پس فردا صبح می‌رویم. عجیب سفر خونم کم شده و دلم لک زده برای هوای تازه بهاری یک باغ بزرگ پرشکوفه.

کلی کار گرفته‌ بودم که هیچ‌کدام را هم انجام ندادم. حس کار کردن نداشتم فقط این چند روز اول کوفتم شد و در نهایت تصمیم گرفتم بی‌خیال مال دنیا شوم و کار را به کاردان دیگری بسپارم و نازنینی هم پیدا شد که قبولش کرد فقط امیدوارم پشیمان نشود.

 

راستی «دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد» هم فال امسال من بود که حافظ جان لطف فرموده و پیش‌بینی کرده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 20:11  توسط رهنورد  | 

«چه زود گذشت!» معمولا وقتی سالی تمام می‌شد همین فکر را می‌کردم. امسال موقع تحویل سال توی رختخوابم بودم و به اتفاقهایی که در این یک سال افتاد فکر می‌کردم دیدیم امسال برعکس سالهای گذشته زود نگذشت. سال پر ماجرایی داشتم و درگیری فکری زیاد و همینطور تجربه‌های خوب و چند سرخوردگی کوچولو...

 

سالهای گذشته کلی ذوق می‌کردم برای نو شدن‌ها و هر سال سر سفره هفت‌سین فکر می‌کردم به شروعی دوباره، به از نو ساختن‌ها و کلی برنامه ریزی می‌کردم برای خودم، برای بهتر کردن زندگی‌ام و هر بار به خودم قول می‌دادم که از امسال دیگر...

 

امسال هیچ قولی به خودم ندادم. بعد از تحویل سال بلند شدم، دست‌شویی رفتم، مسواک زدم، چایی ریختم و کنترل را از روی میز صبحانه برداشتم و تلویزیون را خاموش کردم که ادامه دروغ‌ «امسال دو برابر سالهای گذشته» رئیس‌جمهور را نشنوم... وقتی مامان لبخند به لب آمد سراغم -مامان چقدر توی این پیراهن زرشکی زیباتر می‌شود!- به رسم هر سال بغلم کرد، با اولین بوسه‌اش بغض‌ام گرفت، بوسیدمش و تمام سعی‌ام را کردم که اشکم پایین نیاید وقتی برایم آرزو می‌کرد که امسال...

 

 

پ.ن. سال خوبی برای همه دوستان آرزو می‌کنم. بهاری‌ که شدم باز می‌نویسم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 12:31  توسط رهنورد  |