(0)
(پیشگفتار متذکرانه!)
نویسنده این مطالب اکیدا توصیه میکند که این متن را نخوانید و اطمینان میدهد که با نخواندن آن چیزی از دست نمیدهید، ولی اگر این تذکر را جدی نگرفتید مسئولیت عواقب احتمالی ناشی از آن را به عهده نمیگیرد.
اگر تذکر را جدی نگرفتهاید برای اینکه کمتر سر گیجه بگیرید لازم میدانم اشاره کنم که در ادامه متن مربوط به هر شماره شامل یک پست جداست که به دلیلی که به آن اشاره نخواهد شد در یک اقدام انقلابی یکجا و در یک پست آمدهاند و هیچ ربطی هم به هم ندارند!
(1)
(شاید بیشتر از یک ماه از نوشتن این مطلب گذشته ولی هیچ چیز عوض نشده)
نمیخواهم بنویسم و نمیتوانم ساکت بمانم. هر جور هم فکر میکنم میبینم نمیشود حرف بزنم و غر نزنم. همه این یک هفته بغضی را با خودم به همه جا کشاندهام و هر بار که خطر فرو ریزش این سیل عظیم را نزدیک میدیدم شروع کردهام به مسخره بازی؛ سر کار اگر بودم با سربهسر همکارها گذاشتن -راستی داشتن همکار باجنبه هم نعمتی است- و در خانه با رقصی که هیچ حرکت موزونی را هم شامل نمیشد و فقط چرخش سرگیجه آور یک ظاهرا سرخوش سرخورده گیج و ناباور در یک اتاق در بسته بود همراه فکرهایی که هر لحظه شاید همه جای کره زمین را دور میزد و دنبال جایی برای آرام گرفتن (یا جایی برای گم شدن؟) میگشت و هر بار که چشم باز میکرد و همه راههای نرفته دورتر و دورتر میشدند با عوض کردن آهنگ نیمه تمام رویاهای نیمه تمام دیگری را از سر میگرفت...
(2)
(شب تاریک و بیم موج و...)
این شب یلدا من را میترساند، امشب دچار این ترس شدهام که شاید به این زودیها...
(3)
(بدون شرح!)
شروع کنم بنویسم دوباره؟ نمیدانم از چه، یعنی میدانم ولی نمیدانم از کجا شروع کنم و چطور بگویم...
(4)
(مقدمه این قسمت)
بچه که بودم عادت داشتم هر کسی که کنارم مینشست به او تکیه میدادم. توی بیشتر عکسهای بچگیام هم من یک وریام و تکیه دادهام به مامان یا بابا یا خواهر بزرگترم یا هر کسی که کنارم بوده. نمیدانم کی این عادت را ترک کردم، شاید هم تقصیر خواهر بزرگم بوده چون هر بار تذکر میداد که بقیه را با متکا اشتباه نگیرم!
(قرار بود متن اصلی باشد)
دیدید بچهها چه با خیال راحت به همه اعتماد میکنند، از همه توقع دارند و خودشان را و همه خواستههاشان را جدی میگیرند؟ نمیدانم چرا –واقعا نمیدانم؟!- هر چه «بزرگتر» میشویم یاد میگیریم کمتر اعتماد کنیم، کمتر از بقیه –حتی از نزدیکترین عزیزانمان- توقع داشته باشیم و کمتر خودمان و خواستههایمان را جدی بگیریم...
(چی شد که اینها را نوشتم)
عادت بچگیام را انگار فراموش نکردهام هنوز، چند روز پیش سر کار، خسته بودم و کنار یکی از همکارهام نشسته بودم، سرم به آرامی به طرف شانه او حرکت کرد ولی همین که به شانهاش رسید یادم افتاد که سریع سرم را پس بکشم...
(5)
(نمیدانم؟!!)
خوب نیستم، خوب نمیشوم. نمیدانم چرا؟
(6، 7، ... )
بیخیال!
(یکی مانده به آخری)
این چند وقت هر بار خواستم بنویسم نشد، همه احمقانه به نظر میرسیدند -احمقانه هم بودند!- و ناتمام رها شدند. شاید برای این که میخواستم از چیزی بنویسم که به نوشتن نمیآمد شاید هم حوصلهی نوشتناش را نداشتم شاید هم شجاعتش را. نمیدانم.
(حسن ختام)
(میتوانید خستگی در کنید!)
میدانم این متن پراکنده ناتمام به حسن ختام احتیاج ندارد، ولی اگر دوست داشتید در ادامه مطلب شعری از «ریرا» را میتوانید بخوانید، شعری با عنوان «حوصلهی نوشتناش در من نيست».
ادامه مطلب