تبليغاتX
ره توشه

ره توشه

 

برای دیدن تاریخ روز

تقویم را باز می کنم

و تعجب می کنم از اینکه

روز ها طبق پیش بینی تقویم

به پیش می روند!

 

«بیِژن جلالی»

 

 

دفتر خاطراتم را ورق می‌زنم و در حیرتم از این همه تغییر، آن هم با این سرعت؛ چیزی که تا یک ماه پیش یک شوخی بوده به جدی‌ترین دغدغه ذهنم تبدیل شده و موضوعی که مدتها برایش غصه خورده‌ام به سرعت و به راحتی تبدیل به یک تجربه خوب شد و حالا دیگر مربوط به گذشته‌ بسیار دورتر به نظر می‌رسد.

 

این اتفاق تازه نیست. مدتهاست برای من همه چیز شناور شده و پراکنده، هیچ چیز برای مدت کوتاهی حتی، ثابت و پایدار و مطلق و تعریف شده نیست. حتی تعریفی که از خودم، زندگی‌ام و گذشته‌ام د‌ارم به سرعت تغییر می‌کند همینطور برنامه‌ای که برای آینده دارم. دیگر نمی‌توانم پیش بینی کنم تا چند ماه دیگر چه خواهم شد، به چه چیزهایی فکر می‌کنم و حرفهایی را که با اصرار از آنها دفاع می‌کنم هنوز قبول دارم یا نه؟

 

به آدم‌هایی فکر می‌کنم که وارد زندگی‌ام شده‌اند و به سرعت از آشنای نزدیک به غریبه‌ای دور تبدیل شده‌اند و من برای آمدنشان خوشحال شده‌ام و برای رفتنشان دلتنگ؛ این دلتنگی همراه با سکوت و آرامش و احساس رهایی را هم دوست داشته‌ام!

 

می‌دانم، کم‌کم خودم هم با خودم غریبه می‌شوم، مثل همه آشناهای دیگر. می‌دانم درک نمی‌شوم و درک نمی‌کنم، فراموش می‌کنم و فراموش می‌شوم و هر روز دورتر و دورتر می‌شوم از خودم و از همه غریبه‌های دیگر. حالا دیگر می‌دانم مقصد این راهی که در پیش دارم کجاست، من این راه آشنای همیشگی را خوب می‌شناسم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 21:17  توسط رهنورد  | 

من خاموش هستم
همچون کسی
که از راه دوری دوان
آمده‌ است
و قبل از گفتن راز خود،
با جهان
و هر چه در اوست
ناآشناست.

 

«بیژن جلالی»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 15:10  توسط رهنورد  | 

 

چقدر دوست دارم بنویسم ولی نمی‌دانم چرا نمی‌توانم. با اینکه پرم از حرف ولی بیشترشان به نوشتن نمی‌آیند.

 

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد...

 

این چند روز که سرد بود، کار شرکت عملا تعطیل شده بود و من بیشتر روز‌ها خانه ماندم و یک روز هم که بیرون رفتم سرما خوردم و برگشتم. یک روز و نصفی هم سر کار بودم، «سر کار» بودم واقعا! بخشی که ما کار می‌کنیم در یک ساختمان جدای از ساختمان مرکزی است و از روز اولی که موج سرما به تهران رسیده نه گاز داشتیم، نه آب. برای اینکه که یخ نزنیم و خدای نکرده جوان‌مرگ نشویم، یک اتاق برایمان در دفتر مرکزی داده‌اند که هفت صندلی و چهار کامپیوتر دارد. از آنجا که تعداد ما دوبرابر تعداد صندلی‌هاست، نوبتی روی صندلی می‌نشینیم و نوبتی از کامپیوتر استفاده می‌کنیم! ما یا باید مرخصی اجباری می‌گرفتیم یا با این شرایط کنار میامیدم. من تن به مرخصی داده‌ام ولی از شما چه پنهان از نظر خودم هیچ هم اجباری نبود و جای دوستان خالی عجیب چسبید، با وجود این حواسم هست که کلی منت سرشان بگذارم.

 

سودای تو را بهانه‌‌ای بس باشد...

 

از وقتی سر کار می‌روم تجربه چند روز مرخصی غافلگیرانه را نداشتم، برای همین اصلا فکر نمی‌کردم به مدیریت بحران احتیاج باشد و هیچ تمهیداتی هم در نظر نگرفته بودم. راستش همراه با موج سرما و موج خبر‌های تعطیلی و شادی خبر‌های عقب افتادن امتحا‌نات و ناراحتی خبر لغو پرواز رئیس که قرار بود چند وقتی برود ایتالیا، موجی از فکر‌های عجیب و غریب گریبان‌گیرم شد که برای فرار از آنها ناچار باید می‌خواندم و می‌خواندم و می‌خواندم، هیچ فرقی هم نمی‌کرد مطلبی که می‌خوانم چه باشد. در هر صورت گذشت دیگر -ظاهرا به خیر هم گذشته- از فردا هم می‌روم «سر کار»!

 

بیش میازار میازار میازار مرا...

 

نمی‌دانم تجربه این را دارید که وقتی مطلبی را می‌نویسید و همزمان به آهنگی هم گوش می‌دهید نتوانید در برابر هوس نوشتن قسمتهایی از آواز مقاومت کنید. وقتی داشتم می‌نوشتم شهرام ناظری با صدای گرمش داشت می‌خواند و... همین دیگر به توضیح بیشتری که احتیاج نیست؟ هست؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 21:43  توسط رهنورد  | 

چند روزی هست که موش‌واره رایانه‌ام (قدما می‌گفتند: ماوس کامپیوترم) خراب شده. فکر می‌کنید کدام یک از گزینه‌های زیر کمترین احتمال انتخاب شدن را دارند؟

 

الف: لباس می‌پوشم و تا سر خیابان می‌روم یک موش‌واره می‌خرم و بر‌می‌گردم. این کار حداکثر 20 دقیقه وقت می‌گیرد.

 

ب: به مامان می‌گویم سر راهش که می‌رود سبزی بخرد لطف کند و از چند مغازه آن طرف‌تر یک موش‌واره هم برایم بخرد.

 

ج: 3 روز منت‌کشی می‌کنم تا خواهرم قبول کند با دو برابر قیمت از همان مغازه سر خیابان موش‌واره را برایم بخرد.

 

د: همه کارهایی را که با موش‌واره انجام می‌دادم یاد می‌گیرم با کی‌برد انجام بدهم و عرض چند روز در استفاده از کی‌برد به چنان مهارتی می‌رسم که سرعت کارم بیشتر از مواقعی می‌شود که موش‌واره استفاده می‌کردم و به کل از خرید آن صرفنظر می‌کنم.

 

 

راهنمایی: من بعد از چند ماه که منتظر بودم تا مثل همیشه یک مهمانی بیاید خانه ما و بعد از پذیرایی مختصر و شنیدن عجز و لابه من از وضعیت اسفناک رایانه، لطف کند بیاید وینذوز من را نصب کند، به علت کم شدن سعه‌صدر و اینکه دیگر ویندوز قبلی هر چه قسمش هم می‌دادم کار نمی‌کرد، مجبور شدم برای اولین بار بعد از چند سال خودم این وظیفه جان‌فرسا را به عهده بگیرم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 19:34  توسط رهنورد  | 

 

زنجير از پیِ زنجير اگر بوده
بسيار گسسته‌ای،
حرف از پیِ حرف اگر بوده
بسيار شنيده‌ای،
درد از پیِ درد اگر بوده،
بسيار کشيده‌ای.
ديگر چه می‌خواهی از چند و چون چيزی
که گاه هست و گاه نيست.

«سید علی صالحی»

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 19:33  توسط رهنورد  | 

(0)

(پیشگفتار متذکرانه!)

نویسنده این مطالب اکیدا توصیه می‌کند که این متن را نخوانید و اطمینان می‌دهد که با نخواندن آن چیزی از دست نمی‌دهید، ولی اگر این تذکر را جدی نگرفتید مسئولیت عواقب احتمالی ناشی از آن را به عهده نمی‌گیرد.

 

اگر تذکر را جدی نگرفته‌اید برای اینکه کمتر سر گیجه بگیرید لازم می‌دانم اشاره کنم که در ادامه متن مربوط به هر شماره شامل یک پست جداست که به دلیلی که به آن اشاره نخواهد شد در یک اقدام انقلابی یکجا و در یک پست آمده‌اند و هیچ ربطی هم به هم ندارند!

 

(1)

(شاید بیشتر از یک ماه از نوشتن این مطلب گذشته ولی هیچ چیز عوض نشده)

نمی‌خواهم بنویسم و نمی‌توانم ساکت بمانم. هر جور هم فکر می‌کنم می‌بینم نمی‌شود حرف بزنم و غر نزنم. همه این یک هفته بغضی را با خودم به همه جا کشانده‌ام و هر بار که خطر فرو ریزش این سیل عظیم را نزدیک می‌دیدم شروع ‌کرده‌ام به مسخره بازی؛ سر کار اگر بودم با سر‌به‌سر همکار‌ها گذاشتن -راستی داشتن همکار باجنبه هم نعمتی است- و در خانه با رقصی که هیچ حرکت موزونی را هم شامل نمی‌شد و فقط چرخش سرگیجه آور یک ظاهرا سرخوش سرخورده گیج و ناباور در یک اتاق در بسته بود همراه فکرهایی که هر لحظه شاید همه جای کره زمین را دور میزد و دنبال جایی برای آرام گرفتن (یا جایی برای گم شدن؟) می‌گشت و هر بار که چشم باز می‌کرد و همه راههای نرفته دور‌تر و دورتر می‌شدند با عوض کردن آهنگ نیمه تمام رویاهای نیمه تمام دیگری را از سر می‌گرفت...

 

(2)

(شب تاریک و بیم موج و...)

این شب یلدا من را می‌ترساند، امشب دچار این ترس شده‌ام که شاید به این زودی‌ها...

 

(3)

(بدون شرح!)

شروع کنم بنویسم دوباره؟ نمی‌دانم از چه، یعنی می‌دانم ولی نمی‌دانم از کجا شروع کنم و چطور بگویم...

 

(4)

(مقدمه این قسمت)

بچه که بودم عادت داشتم هر کسی که کنارم می‌نشست به او تکیه می‌دادم. توی بیشتر عکس‌های بچگی‌ام هم من یک وری‌ام و تکیه داده‌ام به مامان یا بابا یا خواهر بزرگترم یا هر کسی که کنارم بوده. نمی‌دانم کی این عادت را ترک کردم، شاید هم تقصیر خواهر بزرگم بوده چون هر بار تذکر می‌داد که بقیه را با متکا اشتباه نگیرم!

 

(قرار بود متن اصلی باشد)

دیدید بچه‌ها چه با خیال راحت به همه اعتماد می‌کنند، از همه توقع دارند و خودشان را و همه خواسته‌هاشان را  جدی می‌گیرند؟ نمی‌دانم چرا –واقعا نمی‌دانم؟!- هر چه «بزرگتر» می‌شویم یاد می‌گیریم کمتر اعتماد کنیم، کمتر از بقیه –حتی از نزدیکترین عزیزانمان- توقع داشته باشیم و کمتر خودمان و خواسته‌هایمان را جدی بگیریم...

 

(چی شد که اینها را نوشتم)

عادت بچگی‌ام را انگار فراموش نکرده‌ام هنوز، چند روز پیش سر کار، خسته بودم و کنار یکی از همکارهام نشسته بودم، سرم به آرامی به طرف شانه او حرکت کرد ولی همین که به شانه‌اش رسید یادم افتاد که سریع سرم را پس بکشم...

 

(5)

(نمی‌دانم؟!!)

خوب نیستم، خوب نمی‌شوم. نمی‌دانم چرا؟

 

(6، 7، ... )

بی‌خیال!

 

(یکی مانده به آخری)

این چند وقت هر بار خواستم بنویسم نشد، همه احمقانه به نظر می‌رسیدند -احمقانه هم بودند!- و ناتمام رها شدند. شاید برای این که می‌خواستم از چیزی بنویسم که به نوشتن نمی‌آمد شاید هم حوصله‌ی نوشتن‌اش را نداشتم شاید هم شجاعتش را. نمی‌دانم.

 

(حسن ختام)

(می‌توانید خستگی در کنید!)

می‌دانم این متن پراکنده ناتمام به حسن ختام احتیاج ندارد، ولی اگر دوست داشتید در ادامه مطلب شعری از «ری‌را» را می‌توانید بخوانید، شعری با عنوان «حوصله‌ی نوشتن‌اش در من نيست».


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 16:59  توسط رهنورد  | 

عنوان: ده فرمان

نویسنده: کریستف کیشلوفسکیKrzystof Kieslowski

مترجم: عرفان ثابتی

نشر ماه‌ریز، چاپ چهارم، 1385

  

این کتاب فیلم‌نامه سری ده‌گانه فیلم‌های ده فرمان کیشلوفسکی است، با ترجمه عالی و به لطافت همان فیلم‌ها.

 

خواندن این فیلم‌نامه‌ها درست مثل این است که این فیلم‌ها را یک بار دیگر از نگاه کارگردان آن –که همان فیلم‌نامه‌نویس است- می‌بینی و متوجه نکات ظریفی می‌شوی که در تماشای فیلم‌ها از دست داده بودی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 14:17  توسط رهنورد  | 

عنوان: دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد

نویسنده: شهرام رحیمیان

انتشارات نیلوفر، چاپ دوم، زمستان 83

 

هرگز کسی اینگونه فجیع

به کشتن خود بر نخاست

که من به زندگی نشستم.

احمد شاملو

 

دکتر نون که مشاور دکتر مصدق در زمان وزارتش بوده، در زمان کودتا به خاطر عشق به زنش به دکتر مصدق خیانت می‌کند و چون خودش را به خاطر این گناه نمی‌تواند ببخشد، زندگی عاشقانه خودش با زنش را به نابودی می‌کشاند.

 

نظرگاه این داستان، نوسان میان نظرگاه اول شخص فاعل و سوم شخص محدود به ذهن دکتر نون است. یا شاید بهتر باشد بگوئیم نوعی اول شخصی دوپاره شده است. دکتر نون گاه خود را از درون می‌بیند و گاه چون بیگانه‌ئی از بیرون ناظر خویشتن است. رفت و آمد میان این دو نظرگاه چنان به سرعت و تنگاتنگ صورت می‌گیرد که گاه در یک جمله شاهد دو نظرگاه هستیم. مثل این جمله «ملک تاج شانه‌های دکتر نون را مالید. موهایم را نوازش کرد و بوسید.» به کار گیری چنین شگردی تکه‌تکه شدن دکتر نون را در وجدان خود مجسم می‌کند. هم چون زمان که تکه تکه می‌شود، خاطراتی که تکه تکه می‌شوند و نظرگاهی که آدمی را دو شقه می‌کند.

 

تراژدی اینجاست که وقتی انتخاب بین عشق باشد و چیز دیگر، در لحظه انتخاب هر دو نابود شده‌اند؛ چه عشق انتخاب شود، چه آن دیگری که می‌تواند سیاست باشد یا غرور، آرامش یا هر چیز دیگری.

 

کتاب جالبی بود ولی اگر داستان کمی کوتاه‌تر شده بود شاید جذابتر می‌شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 13:9  توسط رهنورد  | 

عنوان: آرامش کندوها

نویسنده: آلیس ریواAlice Rivaz

مترجم: دالی بنداریان زاده

چاپ ستوده

 

«گمان می‌کنم دیگر شوهرم را دوست ندارم.»

 

علیرغم اسامی ناآشنا، همین اولین جمله کتاب کافی بود که مطمئن شوم می‌خواهم آن را بخوانم، خواندم و جزء معدود کتابهایی بود که پر شد از :) و :دی و !! و ؟! و زیر کلی از جمله‌های ناب آن خط کشیدم! البته این به معنای آن نیست که همه حرفهای کتاب را قبول داشتم و نه حتی همین جمله‌های ناب را، شاید جسورانه بودنشان برایم جالب بود.

 

این کتاب، دست‌نوشته‌های زنی است که از دنیای زنانه و از زن بودنش کاملا راضی به نظر می‌رسد و در خلوت خودش و به دور از چشم شوهرش می‌نویسد و نظرات خودش را در باره زندگی متاهلی، مردها، عشق و ... آزادانه بیان می‌کند. حرفهایی که شاید دغدغه ذهنی بیشتر زنهاست ولی به دلایل مختلف به ندرت به زبان می‌آید.

 

درباره خدا حس مشترکی با این زن داشتم: «فقط گهگاه نوستالوژی ناچیزی را در قبال خداوند احساس می‌کنم، فقط همین.» و درباره زیبایی زن «یک زن نمی‌تواند هیچ زشتی‌ای را در خود بدون رنج و احساس حقارت تحمل کند، او که همیشه جزئی پیوسته با زیبایی جهان بوده است.» و همچنین داشتن فرزند: «آنقدر برای نسل آدمی ارزش قائل نیستم که بخواهم جاودانی‌اش سازم.» و شاید عشق: «من دقیقا گمان می‌کنم هرگز نخواهم توانست حقیقتا عشق را کنار بگذارم.» درباره زنبورها با این زن موافق نیستم، می‌نویسم چون عنوان کتاب اشاره‌ای است «به قیمتی که بابت آرامش کندوها پرداخته شده است»:

 

«اجتماع زنبور‌ها خیلی کهن‌تر و تکامل یافته‌تر از اجتماع انسانهاست. از کجا معلوم که یکی از شرایط رسیدن به این حالت تکامل یافته، کنار گذاشتن نر‌های پر دردسر از بازی، آن هم طی برنامه‌ای که از روی قاعده تایید و اجرا شده نباشد؟ یعنی قربانی کردن آنها هنگامی‌که نقش خود را به عنوان جانور نر ایفا کردند.» «بله مردها باید بدگمان شوند. آنان باید به زنبورها و به آرامش کندوها بیاندیشند...» :دی

 

در آخر کتاب به نتایج ناامید کننده‌ای می‌رسد «چهره یک شوهر تا حد معنای حقیقی‌اش تنزل می‌یابد، یعنی مصاحبی که خیلی هم با ما جور نیست.» و این که «عشق جز در رویا وجود ندارد» و سرانجام احساس آرامش می‌کند ولی تهی است و نمی‌داند «آیا این آغاز است یا پایان؟»

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 17:32  توسط رهنورد  | 

دیروز سالگرد زلزله بم بود، می‌خواستم در مورد زلزله بم و بطور کلی زلزله یک مقاله بنویسم، ولی نشد، سرم شلوغ بود و وقت و حوصله کم آوردم. البته یک شب شروع کردم به نوشتن از این که:

 

دور از ‌انصاف است که همیشه از زلزله به عنوان یک فاجعه یاد می‌شود و عظمت و شکوهی که پشت این لرزش عظیم است ندیده گرفته می‌شود. زلزله تنها یکی از نتایج عظمتی که زیر لایه‌های ظاهرا پایدار این کره خاکی در جریان است و پوسته آن را چین می‌دهد و رشته‌کوهها را می‌سازد و دره‌های اقیانوسی را، که این «ژرفا و بی‌کرانگی‌، پرواز و گردابه و خیزاب» است و آن «شکوه پادرجایی، فراز و فرود و گردن‌کشی»...

 

همان شب، شروع کردم به سرچ کردن در مورد زلزله بم و گالری عکس‌های زلزله بم را پیدا کردم، ولی وقتی این عکس را دیدم...


 


... همه حرفهایی که می‌خواستم بزنم فراموشم شد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 18:6  توسط رهنورد  | 

 عنوان: بار هستی

نویسنده: میلان کوندراMilan Kundera

مترجم: دکتر پرویز همایون پور

نشر قطره، چاپ شانزدهم 1384

 

اینها را می‌نویسم نه برای این که این کتاب را معرفی کنم که نیازی به معرفی ندارد و نه برای اینکه نظری درباره آن بدهم؛ می‌نویسم که یادم بماند دیگر خودم را برای نخواندن کتابهایی که دوستشان خواهم داشت سرزنش نکنم. خوشحالم که لذت خوندن این کتاب را اینقدر به تاخیر انداخته بودم.

 

این کتاب درباره زندگی، روابط بین آدم‌ها و تنهایی آنهاست. آدم‌هایی که همدیگر را دوست دارند و در کنار هم خوشبختیی را تجربه می‌کنند که هر لحظه به آنها نزدیک و یا از آنها دور می‌شود و شاید پیچیدگی گریزناپذیر روابط بین آدمها این خوشبختی را متزلزل می‌کند و با وجود با هم بودن، تنهایی غم‌انگیزی را به تک‌تک آنها تحمیل می‌کند.

 

نمی‌خواهم و نمی‌توانم درباره این کتاب بیشتر بنویسم، بعضی کتاب‌ها را فقط باید خواند.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 22:42  توسط رهنورد  |