تنها راه نوشتن حقیقت تصور هیچوقت خوانده نشدن نوشتههایت است. نه توسط کسی، و نه حتی مدتی بعد توسط خودت. در غیر این صورت بهانه تراشی را شروع میکنی.
آدمکش کور - مارگارت اتوود – صفحه 363
تنها راه نوشتن حقیقت تصور هیچوقت خوانده نشدن نوشتههایت است. نه توسط کسی، و نه حتی مدتی بعد توسط خودت. در غیر این صورت بهانه تراشی را شروع میکنی.
آدمکش کور - مارگارت اتوود – صفحه 363
![]()
شهامت گل را،
به تقدیس بنشینیم
هنوز میروید!
«مهرانگیز رساپور»
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی
«امیر هوشنگ ابتهاج - سایه»
پ.ن:
در راستای سرگردانی این روزها برای گوش دادن به موسیقی، گریزی زدم به آرشیو قدیمیام و این آهنگ (شعر بالا) را با صدای شکیلا گوش دادم. دوستش داشتم...
مرتبط: یکصد و پنجاه شعر از امیر هوشنگ ابتهاج
نمیدانم چطور شد و این عادت زشت را از کجا پیدا کردم، شاید چون معمولا یک مجموعه موسیقی مخصوص «حرکات موزون» به روز شده در خانه داشتیم -موسیقی که ساخته شده که فقط بشود با آن رقصید بدون این که حواست باشد و فرصت داشته باشی حرفهای بیربط خواننده الکی خوش را بشنوی و بفهمی و سر درد بگیری تکلیفش معلوم است دیگر، کسی هم انتظار بیشتری از آنها ندارد- من از همانجا استعداد آلوده شدن پیدا کردهام. شاید هم به خاطر این که این روزها بد جور توی ژستم –البته بیشتر برای خودم- و رقصم نمیآید، حتما دارم خاطرات روزگار خوش قادر به رقص بودن را مرور میکنم، نمیدانم.
اینها را میگویم که اخطاری داده باشم به شما که «مواظب سلیقه موسیقی خودتان باشید» اگر نه با کمی بیاحتیاطی به درد من مبتلا میشوید که تا همین یکی دو ماه پیش وقتی کسی میپرسید معمولا چه موسیقی گوش میدهم میتوانستم به راحتی جواب بدهم معمولا «سنتی» و شاید هم اضافه میکردم صدای «شجریان» و گاهی هم «ناظری» را بیشتر دوست دارم؛ حالا دیگر خجالت میکشم و یک جواب برای رد گم کردن پیدا کردهام و میگویم «همه چی»! هر بار هم به خودم قول میدهم که حالا که نمیتوانم سنتی گوش بدهم –دلایل آن را هم فکر میکنم بدانم- چند مجموعه آبرومندانه پیدا کنم، از نوع غربی یا شرقیاش دیگر فرقی نمیکند همین که بتوانم از گوش دادن به آن لذت ببرم، ولی هنوز نتوانستهام پیدا کنم.
خلاصه این که این روزها هر بار که در حال سعی و تلاش برای لذت بردن از موسیقی هستم در چشمان یاسی –خواهرم- میبینم: «از دست رفتی تو!» و صدایش را میشنوم: «اینا چیه گوش میدی آخه!؟ کم کن صداش رو حداقل!» در هر صورت شما که غریبه نیستید اعتراف میکنم این روزها اینها را گوش میدهم:
لا لا لا لای لای، لای لای ، لای لا لا لای لای/ لا لا لا لای لای، لای لای ، لای لا لا لای لای...
یه روز بیاد بشی تو هم گرفتار/ بیفتی دنبال این یار و اون یار/... /الهی بشکنه قلبت، الهی...
واااای دلُم /دلُم/ واااای دلُم دلُم دلُم/ واااای دلُم /دلُم/ / دلُم دلُم دلُم/ وای دلُم /دلُم/ وای دلُم دلُم دلُم/ وای دلُم /دلُم/ هوای بندر داره...
من سازگارم/ با روزگارم/ از تلخیاش اما/ شکایتی ندارم...
بهت گفتم و باورت نمیشه/ مثل من کسی عاشقت نمیشه/ مثل من کسی دیوونت نمیشه/ هواخواه و هوا دارت نمیشه...
وقتی با منی، حواستو جم کن/ وقتی پیشمی، شیطونیتو کم کن/ نه این ور/ نه اون ور/ فقط خودمو نگا کن...
شبا به عشق تووووو/ یواش و پنهونییییی/ میام به کوچه تووووون...
...
البته در آخر اشاره بکنم به این موضوع که هنوز به اینها هم نتوانستهام عادت کنم و هیچ کدام را تا آخر نمیتوانم تحمل کنم و معمولا به نصفه نرسیده آهنگ را عوض میکنم و نمیدانم خواننده جگر سوخته بالاخره چه کرد با «اون دل آتیش گرفته»اش!
عنوان: بادبادکباز – The kite runner
نویسنده: خالد حسینی – Khaled Hosseini
مترجم: مهدی غبرائی
انتشارات نیلوفر
محور داستان اتفاقی است که راوی وقتی پسر بچه 12 سالهای بوده شاهد آن بوده و این اتفاق تجاوز به دوستش بوده توسط سه پسر بزرگسال. راوی از ترس هیچ کمکی به دوستش نمیکند و 26 سال خودش را به خاطر این گناه سرزنش میکند و حاضر است کفاره آن را هم بدهد.
نویسنده در بخشی از کتاب از «گرایش افغانها به مبالغه به صورت یک ابتلا ملی» حرف زده و من فکر میکنم خود نویسنده هم این گرایش را کم و بیش داراست. اغراق در همین اتفاق محوری کتاب هم دیده میشود و من به عنوان خوانندهای که راوی را گناهکار نمیدانم در ارتباط برقرار کردن با آن دچار مشکل میشوم. برای همین با این که در انتهای کتاب اشاره میکند که زندگی فیلم هندی نیست و پایان داستان هم هیچ شباهتی به پایان فیلمهای هندی ندارد ولی کل داستان مشابه داستانهای این فیلمها روایت میشود. دور از انصاف است اگر نگویم از نظر من توصیف دو صحنه در این کتاب عالی بود و اوج گرفتن حس نویسنده در این صحنهها –حسی که خواننده هم بتواند با آن ارتباط برقرار کند- در کل کتاب کمتر به چشم میخورد، یکی صحنهای که سهراب در بیمارستان در اتاق عمل است و امیر سرگردان و آشفته است و سرانجام سراغ خدا میرود و ... صحنه بعدی هم در آخر کتاب وقتی است که امیر تلاش میکند سهراب را با بازی بادبادک به زندگی عادی و شکستن سکوت غمگینش دعوت کند و سرانجام لبخندی به لب سهراب میبیند.
در کل از خواندن کتاب راضی بودم ولی از رمانی که گفته میشود در آمریکا «گل کرده» انتظار بیشتری داشتم.
مرتبط: سایت خالد حسینی
پ.ن. این کتاب هدیه نگار عزیز بود به من به مناسبت قبولیاش در رشته «حقوق بینالملل» -رشته قبولیاش را نوشتم که بدانید چقدر در انتخاب موضوع کتاب ظرافت و نکتهبینی به کار رفته! هر چند معمولا برای کسی که قبول میشود هدیه میگیرند ولی من که از این بدعت گذاری راضی بودم و بد نیست اینجا اعلام کنم که از تحویل گرفتن اینگونه هدایا و به مناسبهای مختلف از همه دوستان عزیز استقبال میکنم و لازم میدانم به این نکته هم اشاره کنم که اگر مناسبت عروسی و اینها بود و هدیه مورد نظر هم کتاب، هیچ اصراری نداشته باشند که موضوع کتاب با مناسبت هدیه همخوانی داشته باشد!
عنوان: ستایش هیچ
نویسنده: کریستین بوبن – Christian Bobin
مترجم: سیروس خزائلی
ناشر: انتشارات دارینوش
«نمیتوان خوب نوشت مگر در گام برداشتن به سوی ناشناختهها و نه برای شناختن آنها بلکه برای دوست داشتن آنان.»
(از متن کتاب)
لذت بردم از خوندن این کتاب کوچک دوست داشتنی و سرشار از احساس.
قبل از شروع این را بگویم که تمام سعیام را میکنم که اینجا غر نزنم ولی خوب قول نمیدهم و نمیدانم آخر این مطلب هم به کجا قرار است ختم شود، اصلا هم توصیه نمیکنم که این پست را بخوانید و هیچ مسئولیتی را هم به عهده نمیگیرم!
اول سراغ اصل مطلب نمیروم که میرسم به همان غر زدن برای همین اول میروم سراغ حاشیه و این خبر که از اول هفتهای که گذشت سر کار جدیدم میروم و از محل کار جدید هم خوشم آمده، دلم هم تنگ اتاق کوچک و دوست داشتنی شرکت قبل نشده هنوز؛ با این که شرکت جدید جا کم داریم و بعد از ظهرها اکسیژن کم میآورم، یعنی تقریبا نیمه هشیارم و دلم میخواهد باور کنم که مشکل فقط عادت نکردن به کار در محیط شلوغ است و کنار پنجره که میروم و هوا میخورم حالم بهتر میشود. راستش دوست داشتم کار جدیدم را با انرژی شروع کنم و مرتب و منظم سر کار بروم حداقل چند هفته اول را، ولی آخر هفته گذشته وقت نکردم آرایشگاه بروم و لباسهایم-تقریبا همه لباسهای قابل پوشیدنم- را آخر شب شستم و صبح شنبه خشک نشدند و روز اول لباسهای پارسالم را پوشیدم و خوابآلود و خسته و بیحوصله و نامرتب روز اول و هفته اول را سپری کردم و هر روز هم دیر رسیدم!
این چند هفته اخیر چند مریضی مختصر متنوع را پشت سر هم گرفتم و نتیجه آن ها این شده که جسم و روحم دچار یک ضعف و خستگیای شده که با خواب و استراحت طولانی هم برطرف نمیشود، البته روز به روز بهتر میشوم ولی خوبِ خوب نشدهام هنوز. شاید بهترین توصیف وضعیت من همان خماری باشد و راستش کمکم خودم هم به خودم مشکوک میشوم دیگر چون دقیقا علایم یک معتاد –شاید هم یک معتاد در حال ترک- را دارم! هیچ بعید هم نیست که با این اوضاع همکارهای جدیدم فکر کنند معتادم مخصوصا بعد از اظهار نظر فاضلانه دیروزم و لو دادن علاقهام به دود و دم!
راستی چند روز پیش یکی از همکارها گفت «میدونستی چقدر انرژیات زیاده؟» از تعجب شاخ دراوردم و کلی هم ذوق زده شدم راستش که فهمیدم این روزها آنقدرها هم که خودم فکر میکردم به بقیه انرژی منفی نمیدادم. یک اظهار نظر دیگر هم جالب بود و آن این که یکی از همکارها از «آرامش دوست داشتنی» من خوشش آمده بود و باز یک شاخ دیگر درآوردم، این روزها هیچ هم آرام نیستم، ولی در هر صورت این دفعه هم ذوق کردم کلی.
عنوان این مطلب را از شعر آشنای آقای «سید علی صالحی» گرفتهام و دلم نیامد متن کامل آن را ننویسم، در ادامه مطلب میتوانید این شعر را بخوانید.