تبليغاتX
ره توشه

ره توشه

 

تا به چند اینگونه در یک دخمه بی پرواز ماندن؟
تا به چند اینگونه با صد نغمه بی آواز ماندن؟

 

زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی هیاهو
زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو
زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه نو
زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد
زندگی بایست در پیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذیرد
زندگی بایست یک دم "یک نفس حتی"
ز جنبش وا نماند.
گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد.

...

 

زمان زیادی نگذشته از روزی که این شعر را می‌خواستم داد بزنم و بخوانم. حالا چرا اینقدر می‌ترسم؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 20:7  توسط رهنورد  | 

عنوان: تقسیم – La Spartizione

نویسنده: پیرو کیاراPiero Chiara

مترجم: مهدی سحابی

ناشر: نشر مرکز

 

 

«قصه‌ای باید بگویم از چیزهای کاتولیک و از فجایع و از عشق، کمی با هم آمیخته...»

 

نویسنده با این جمله که از قول بوکاچو در ابتدای کتاب آورده داستانی را شروع کرده و در آن دنیای کوچک و محصوری را توصیف کرده در زمان بی‌قصه و در مکان بی‌تاریخ، با آدم‌های معمولی که همه جولان‌گاهشان همان دنیاست و نتیجه داستان جذابی شده که طنز آن با وجود تلخ بودن آزار دهنده نیست.

 

عامه‌پسند به خوبی این کتاب را معرفی کرده و من نیازی ندیدم بیشتر بنویسم، در ضمن اینکه باید بگویم من هم مثل آزاده نمی‌دانم چطور این کتاب مجوز چاپ گرفته!

 

 

پ.ن. تقسیم را فروشنده انتشارات سحر پیشنهاد داد بخرم. امروز که موفق شدم بالاخره بعد از سه کتاب انتخاب خودم که نیمه خوانده رها کردم این کتاب را با رضایت بخوانم و به انتها برسانم به این نتیجه رسیدم که خوشبختانه هنوز هستند کتاب‌فروش‌هایی که سلیقه مشتری‌ها را و کتاب‌های خوب را می‌شناسند و می‌شود روی پیشنهادشان حساب کرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 12:56  توسط رهنورد  | 

 

یک لیوان خالی چای با یک قندان، 7 کتاب (صد سال تنهایی، سور بز، درخت زیبای من، هزار‌ تو، بادبادک باز، خاطرات فریده دیبا، تقسیم) به همراه یک دفتر و یک فرهنگ لغت و یک دیوان حافظ در کنار آیین‌نامه زلزله، شارژر موبایل، شانه و برس با سایز‌ها و مدل‌های مختلف، چند شیت نقشه، 10-15 سی‌دی شامل نرم افزار‌های تخصصی عمران و آموزش زبان و آهنگ و فیلم به همراه چند ظرف سی‌دی پر و خالی با طرح‌ها و مدل‌های مختلف، دو خودکار، یک روان‌نویس، یک مداد رنگی نارنجی، یک روبان قرمز، یک تی‌شرت نارنجی، یک بسته قرص سر‌ماخوردگی، چند صفحه روزنامه، چند برگ کاغذ باطله یا احتمالا ضروری، چند کارت اینترنت، یک گواهی‌نامه رانندگی،یک شناسنامه، یک کیف مشکی، یک سررسید در کنار یک مانیتور و دو اسپیکر با سه عروسک که روی هر کدام نشسته‌اند، فقط قسمتی از وسایل به هم ریخته موجود روی میز کامپیوتر من را تشکیل می‌دهند!

 

شما که غریبه نیستید اعتراف می‌‌کنم این چند روز تا همین چند دقیقه پیش که لیوان خالی چای را روی میز گذاشتم اصلا متوجه شلوغی روی آن نشده بودم!

 

عنوان این متن را هم از «قصیده آبی، خاکستری، سیاه» از «حمید مصدق» گرفته‌ام، البته اگر این شاعر زنده بود شاید هرگز من را نمی‌بخشید که با این عنوان به جای گیسوی پریشان از یک میز کامپیوتر به هم ریخته صحبت کرده‌ام.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 19:29  توسط رهنورد  | 

 

دیروز به پسر عمه‌ام اس‌ام‌اس زدم و تولدش رو تبریک گفتم. اون هم تشکر کرد و گفت که روز تولدش نیست!!!  اگه بدونین چقدر خجالت کشیدم... :( تازه از شما چه پنهون، تا اونجا که یادم میاد من پارسال و پیارسال هم همون روز بهش تبریک گفته بودم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 20:8  توسط رهنورد  | 

 

ماهی سیاه کوچولو

 

امروز تو وبگردی‌هام ماهی سیاه کوچولو رو پیدا کردم و دوباره رفتم تو خاطره‌های بچگی‌ام. این قصه رو بابا برام تعریف می‌کرد و من همیشه آخرش گریه می‌کردم، با وجود این هر بار چشمم می‌افتاد به این عکس –که تو کمد بابا رو جلد یک ظرف خالی نوار کاست پیدا کرده بودم- باز می‌رفتم سراغ بابا که قصه‌اش رو دوباره برام تعریف کنه. نمی‌دونم چی از این قصه می‌فهمیدم و یا بابا چطور تعریف می‌کرد که انقدر دوستش داشتم، شاید هم مثل امروز دنبال بهانه‌ای می‌گشتم برای گریه کردن، ولی امروز که دوباره خوندمش آخرش گریه‌ام نگرفت دیگه...

 

 

پ.ن. نمی‌دونم چرا دیروز این متن ناتموم رو گذاشتم تو وبلاگ، راستش رو بخواین حسش نبود تمومش کنم. حالا هم به جای یک پایان بندی بی‌ربط ترجیح می‌دم همینطور که هست بمونه، امیدوارم خواننده‌های عزیز به بزرگواری خودشون ببخشن.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 12:7  توسط رهنورد  | 

 

حرفی دارم

که تاکنون

آن را ننوشته‌ام

زیرا سفید‌تر از کاغذ‌هاست.

 

«بیژن جلالی»

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 19:17  توسط رهنورد  | 

سری که درد نمی‌کند دستمال نمی‌بندند، من این توصیه دلسوزانه را جدی نگرفتم و حالا به یک دردسر کوچولوی وحشتناک دچار شده‌ام! گفتم که درس عبرتی باشد برای شما و حواستان باشد اگه دستمالی چیزی دستتان رسید اصلا فکرش را هم نکنید که روی سرتان حتی امتحانش کنید. از من گفتن بود دیگر خود دانید...

 

خدا بخیر کند، فردا هم که بگذرد دیگر فقط یک روز از این هفته پر تنش مانده، دچار یک استرس همراه با وجدان درد شده‌ام. همین فردا صبح ساعت 9 باید از حرفی دفاع کنم که دیروز عصر زدم و حالا دیگر خودم هم قبولش ندارم. دعا کنید...

 

 

پ.ن:

 به خیر گذشت. برای برطرف شدن ابهام بیشتر توضیح می دهم:

 

مساله این بود که یک سازه‌ای بد طراحی شده بود و اگر تقویت نمی‌شد حتما خراب می‌شد. پای من ناخواسته به این ماجرا کشیده شد و باید ثابت می‌کرم که طرح مشکل دارد. اولش تلفنی با طراحش حرف زدم ولی او غیر از یک مورد بقیه اشکالهای کارش را قبول نمی‌کرد و مودب هم حرف نمی زد. من هم عصبانی شدم و کل کارش را بردم زیر سوال. اشتباه من هم همین بود که زیادی تند رفته بودم، برای همین استرس داشتم. وجدان دردم هم از این بود که دلم نمی‌خواست آبروی حرفه‌ای کسی را ببرم: اگر من اشتباه کرده بودم، غیر از خودم برای کسی که روی حرف من جلوی اجرای طرح را گرفته بود بد می‌شد، اگه هم ثابت می‌شد طراح اشتباه کرده باز برای او بد بود...

 

خلاصه‌ آخرش این شد که مجبور شدم دیروز ساعت 9 صبح در حضور مدیر پروژه، مهندس طراح سازه و یک مهندس دیگر ثابت کنم طرح ضعیف بوده و باید تقویت شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 20:12  توسط رهنورد  |