تبليغاتX
ره توشه

ره توشه

عنوان: درخت زیبای من – My Sweet Orange tree

نویسنده: ژوزه مائورو ده واسکونسلوسJose Mauro De Vasconcelos

مترجم: قاسم صنعوی

انتشارات: راه مانا – چاپ ششم 1386

 

 

قهرمان کوچولوی کتاب، زه‌زه، بچه بسیار باهوش و شیطون و دوست داشتنی و رویاییه که 5 سالشه به دورغ می‌گه 6 ساله‌است، با درختش و پرنده کوچولویی که تو قلبش آواز می‌خونه حرف می‌زنه و دلش براشون تنگ می‌شه. با این کتاب پابه‌پای قهرمان داستان پیش می‌ری، با رویاهاش همراه می‌شی، به شیطنت‌هاش می‌خندی و با درد‌های بزرگی که رو دلش سنگینی می‌کنن دلت به درد میاد.

 

«درخت زیبای من» به همراه «خورشید را بیدار کنیم» که در واقع جلد دوم همین کتابه که زندگی قهرمان داستان رو تو نوجوانی دنبال کرده، تنها کتابهایی بودن که موقع خوندنشون بلند بلند ‌خندیدم و وقتی تمام شد کلی گریه کردم. این کتاب‌ها رو اگه تا حالا نخوندین توصیه می‌کنم حتما بخونین، دو جلدش رو هم، مخصوصا جلد دوم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 13:22  توسط رهنورد  | 

دیشب تو وبلاگ فرهاد آدرس سایت پیوند اعضا رو دیدم. راستش مدتها بود تو فکر بودم برم و کارت اهدای عضو بگیرم ولی نمی‌دونستم کجا باید برم و تنبلی هم می‌کردم خوب. خواستم اینجا بنویسم اینو که اگه کسی مثل من هنوز از وجود این سایت خبر نداره بدونه که فقط 2-3 دقیقه وقتش گرفته می‌شه تا فرم اهدا رو پر کنه.

 

من این فرم رو پر کردم به امید اینکه وقتی هیچ کار دیگه‌ای از خودم بر نمیاد، شاید بشه زندگی بهتری رو به چند نفر دیگه برگردونم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 14:39  توسط رهنورد  | 

عنوان: خروس

نویسنده: ابراهیم گلستان

انتشارات: اختران

 

کتاب عجیبیه. صحنه‌هایی که تو کتاب توصیف شده تا مدتها تو ذهنت حک می‌شه، صحنه‌هایی که هم غیر‌منتظره‌ان و هم تکون دهنده به همراه دیالوگهای جالبی که بعضی به زبان محلی گفته شده. چیزی که موقع خوندن تو ذوق می‌زنه استفاده زیاد از کلمه‌های چندش‌آوره و توصیف چیز‌هایی که هیچ احساس خوبی بهت نمی‌ده، ولی کتاب که تموم می‌شه فکر می‌کنی شاید این زشتی‌ها مناسب بوده که با همین کلمه‌ها به تصویر کشیده بشن.

 

بین مطالبی که در مورد این کتاب دیدم، از نقد کتاب‌سنج بیشتر خوشم اومد که به برداشت من از کتاب هم نزدیکتر بود:

 

«خروس، داستانی‌ست به ظاهر ساده، با ساختاری قوی. نمادی‌ست از طغیان وسرکشی در برابر سنت. خروسی که گلستان آفریده، شورشگر است و عصیانی، صدای هراسناکی دارد. با خوی تهاجمی که اطرافیان را میترساند. لحظه‌ای آرام نیست. مدام میخواند و با آوازهولناکش خواب از چشم مردمان میرباید و خوابرفتگان را بیدار میکند...» (متن کامل)

 

 

این رو هم ببینین: بررسي نشانه شناسي داستان خروس 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 15:17  توسط رهنورد  | 

امروز بطور تصادفی اینجا رفتم و دیدم در مورد «ده فرمان» کیشلوفسکی مطلب نوشته (برای هر کدام جدا جدا) و همه رو خوندم. راستش من کم فیلم دیده‌ام و در مورد فیلم‌ها اظهار نظر نمی‌کنم ولی سری «ده فرمان» جزء معدود فیلم‌هایی هستن که می‌تونم بگم واقعا از دیدنشون لذت بردم.

 

این لینک که گذاشته‌م برای فرمان هفتمه که مطالب جامع تری نوشته بود، بقیه رو هم من خوندم و دوست داشتم، شما هم خواستین یه سر بزنین پشیمون نمی‌شین.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 20:19  توسط رهنورد  | 

فکر می‌کنم 9 ساله بودم، شاید هم 10 ساله. اون وقتا علاقه زیادی به بازی با ورق داشتم. یه روز بعد از ظهر نشستم با بابا بازی کنم. بابا جدی بود؛ یعنی من اون موقع باور کرده بودم داره جدی بازی می‌کنه! گفت که باید پول از خودم بذارم و اگه بخوام اون فقط می‌تونه بهم قرض بده. من هم که مثل همیشه همه پول تو جیبی‌هام رو خرج کرده بودم برای اینکه جلوی حریف(!) کم نیارم با پولهای قلک خواهرم بازی رو شروع کردم و چند دقیقه بعد همه رو باخته بودم. کارم ساخته بود اگه تا قبل از بیدار شدن خواهرم پولهاش رو برنمی‌گردوندم سر جاش. هر چی التماس کردم بابا پول‌هایی که باخته بودم رو بهم پس نداد؛

  - یا نباید قمار کنی، یا اگه کردی و باختی باید پاش وایسی. قمار حرمت داره دختر!

 

من مونده بودم و قلب کوچکم و قلک خالی خواهرم! چاره‌ای نبود، ادامه دادم بازی رو با پولهایی که بابا بهم قرض داد. وقتی همه پولهای خواهرم رو پس گرفتم با اینکه ورق به نفع من برگشته بود ادامه ندادم دیگه و بابا هیچی نگفت...

 

حالا می‌فهمم اون موقع بابا رو ناامید کردم از خودم. من هیچ وقت نتونستم انقدر که اون می‌خواست قوی و نترس باشم.

 

***

 

چقدر دلم برا بابا تنگ شده. مدتهاست دلم می‌خواد باهاش حرف بزنم ولی وقت مناسبش پیش نمیاد. از بار آخری که دوتایی جدی با هم حرف زدیم زمان زیادی گذشته. اون موقع بابا حرف ‌زد و من بیشتر گوش ‌دادم، نیازی هم نبود چیزی بگم، خودش می‌دونست همه چیز رو.

 

- تنها زندگی کن، برو، خودت رو وابسته نکن.

- بابا من از تنهایی می‌ترسم.

- هر جا باشی تنهایی. چیزی که باید ازش بترسی تنهایی نیست...

 

مثل همیشه اون نپرسید و من نگفتم. فکر می‌کردم تنها نیستم. بابا می‌دونست و من نمی‌دونستم هنوز.

 

این روزها هر دو خسته از سر کار برمی‌گردیم و تا به کارهای خودمون برسیم شب شده. آخر هفته هم آنقدر سرمون شلوغه که فرصتی برای حرف جدی زدن پیش نمیاد. دلم می‌خواد مثل بچگی‌هام خودمو لوس کنم براش، بغلش کنم، گریه کنم و براش تعریف کنم از خودم، از همه، از همه چی و کاش اون هنوز هم می‌تونست بگه «تا بابا رو داری از هیچی نباید بترسی!»

 

امشب دیگه باهاش حرف می‌زنم، نه امشب نمی‌شه، شاید فردا، شاید هم پس فردا...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 17:48  توسط رهنورد  | 

عنوان: اگر شبی از شبهای زمستان مسافری

نویسنده: ایتالو کالوینو Italo Calvino

مترجم: لیلی گلستان

نشر: آگه

 

«شب نا‌آرامی را می‌گذرانی، خواب تو مثل خواندن رمان تکه پاره‌ و مغشوش است و با رویایی که به نظرت تکرار همان رویاهای پیشین است. با این خواب‌های بی سر‌ و ته هم همان‌طور که با زندگی، مبارزه می‌کنی و به دنبال خط و ربطی در آن هستی. انگار کتابی را شروع کنی و خط آن‌را پیدا نکنی، می‌خواهی زمان یا فضایی تجریدی و مطلق را در آن بیابی، جایی که بشود در مسیری مستقیم، با شجاعت در آن حرکت کرد. اما وقتی به‌نظر می‌رسد که به آن رسیده‌ای، متوجه می‌شوی که متوقف شده‌ای، محاصره شده‌ای، و ناگزیر از شروع دوباره همه چیز هستی.»

 

اگر شبی ...- صفحه 34

 

 

دارم می‌خونم ولی عجیب سرگیجه گرفته‌ام. مطمئن نیستم بتونم تمومش کنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 21:23  توسط رهنورد  | 

«هیچ وقت کسانی را که در خواب راه می روند از خواب بیدار نکن. ضربه آن ممکن است باعث مرگشان شود.»

آدمکش کور، صفحه614

 این جمله را بارها شنیده بودم ولی این روزها برام معنی دیگه‌ای پیدا کرده بود...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 1:15  توسط رهنورد  | 

عنوان: آدمکش کور – The Blind Assassin

نویسنده: مارگارت اتوود- Margaret Atwood

مترجم: شهین آسایش

انتشارات ققنوس

 

 

این کتاب شامل سه داستانه. اولی رو زن پیری داره می‌نویسه و داستان زندگی خودش و خواهرش رو از بچگی تعریف می‌کنه. دومی داستان زن و مرد جوونیه که جاهای مختلف و بطور مخفیانه همدیگر رو ملاقات می‌کنن و داستان سوم رو تو همین دیدارها مرد برای معشوقه‌اش می‌سازه. همین سومی داستان آدمکش کوره. داستانی ظاهرا ساختگی که مرد تعریف می‌کنه، ولی حقیقت تلخیه که وقتی روش فکر می‌کنی می‌بینی نه اون سرزمین ساختگیه، نه اون آدمها، نه بچه‌هایی که به خاطر بافتن فرش‌هایی که اقتصاد سرزمینشون به اونها وابسته‌اس کور شده‌ان، نه اون قربانی‌ها و نه خداهایی که قربانی‌ها به اونها تقدیم می‌شن.

 

 

«شب گذشته خواب دیدم زن جوانی خودش را آتش زد: یک زن جوان لاغر اندام که پیراهن توری پوشیده بود. این کار را برای اعتراض به نوعی عمل غیر عادلانه می‌کرد؛ اما چرا فکر می‌کرد آتشی که از خودش درست می‌کند چیزی را حل می‌کند؟ می‌خواستم به او بگویم، آن کار را نکن. زندگی را آتش نزن، به هر دلیل که این کار را بکنی، ارزشش را ندارد. اما ظاهرا برایش مهم نبود.

 

چه چیزی دختران جوان را وادار می‌کند خود را قربانی کنند؟ برای این ‌که نشان دهند دختر‌ها هم شجاع هستند، که کارهایی غیر از نالیدن و گریه کردن هم بلدند، که می‌توانند با خودنمایی با مرگ روبرو شوند؟ و این میل شدید از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ آیا با نافرمانی شروع می‌شود، و اگر این‌طور است، نافرمانی در برابر چه؟ در برابر نظم عظیم خفقان‌آور چیزها، در برابر کالسکه چرخ‌نیزه‌ای عظیم، در برابر دیکتاتورهای کور، خدایان کور؟ آیا این دختر‌ها آن‌قدر بی‌پروا و بلندپروازند که فکر می‌کنند با قربانی کردن خود در یک محراب خیالی می‌توانند چنان چیزهایی را متوقف کنند، یا این نوعی شهادت دادن است؟ اگز وسواس فکری را تحسین کنید، چنان کارهایی ممکن است تحسین‌آمیز به حساب آیند. همچنین جسارت‌آمیز. اما کاملا بی‌فایده.»

 

آدمکش کور، صفحه 546

 

با تموم شدن هر سه داستان که انتهای کتاب در هم ادغام می‌شن، می‌تونی آدمکش های کور، خدا‌های کور، قربانی‌ها و گرگ‌ها رو بشناسی و حتی گاهی می‌تونی درکشون کنی. تلخی حقیقتی رو هم درک می‌کنی که مثل گردابی همه رو تو خودش غرق کرده ولی شاید همین غم‌انگیز بودن معنادارش کرده و قابل تحمل. همینه که وقتی داستان بهشتی رو می‌سازه که مردان دیگه زندگی‌شون رو برای اون از دست داده‌ان، قهرمانان داستان که تو این بهشت گیر افتاده‌ان احساس می‌کنن که این بهشتی که بدی و مرگ و بدبختی توش نیست و نمی‌تونن از اون بیرون برن، جهنمه.

 

این کتاب اولش کسل کننده‌ست ولی آخراش خوب پیش می‌ره و وقتی تمومش کنی از خوندنش ناراضی نیستی

 

پ.ن. نگاهی به رمان آدمکش کور در نشریه جن و پری رو اینجا بخونین.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 14:57  توسط رهنورد  | 

پر از انرژی‌ام این روزها و نمی‌دونم چرا. آنقدر انرژی دارم که شبها تا دیر وقت خوابم نمی‌بره و فرداش بر خلاف روزهایی که بی‌خوابم، عصبی و بداخلاق نمی‌شم، سرحالم و همچنان پر از انرژیی که نمی‌دونم از کجا منشا گرفته. معمولا وقتی یک اتفاق خیلی خوب و غیر منتظره می‌افتاد من این عکس‌‌العمل رو نشون می دادم، این بار که اتفاق خوبی هم نیفتاده...

 

به یک امیدواری و خوشبینی احمقانه رسیده‌ام و هزار تا برنامه‌ریزی برای خودم می‌کنم که می‌دونم وقت انجام هیچ‌کدام رو نخواهم داشت با وجود این باز می‌‌چرخم و می رقصم و به ریش دنیا می‌خندم، یک مستی و دیوونگی دوست داشتنی. دوست دارم این حالم رو و نمی‌خوام به این زودی از دستش بدم. تجربه نشون داده این خوشی من ترد و شکننده است و منتظر یک اتفاق کوچیک که از هم بپاشه و شاید هم این خوشی قبل از یک طوفان نابود کننده است که نمی‌دونم این بار دیگه قراره چی رو ازم بگیره، ولی خوشبینم این روزها و به هیچ آینده‌ای فکر نمی‌کنم...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 20:47  توسط رهنورد  | 

عنوان: نوشتن با دوربین – رو در رو با ابراهیم گلستان

مصاحبه کننده: پرویز جاهد

نشر: اختران - 1384

 

 

 

نوشتن با دوربین شامل 4 مصاحبه نسبتا طولانیه که با آقای ابراهیم گلستان انجام شده. این کتاب هم شخصیت آقای گلستان رو به خوبی معرفی کرده و هم نظرات بی‌پرده ایشون رو در مورد روشنفکر‌های ایران و فضای کلی حاکم در دوره ایشون. علاوه بر بی‌تعارف اظهار نظر کردن ایشون در مورد چهره‌های معروف و شناخته شده، رک‌گویی و خودمانی حرف زدن آقای گلستان هم برام جالب بود. یک نمونه‌اش رو ببینید:

 

جاهد: آقای گلستان، اکثر روشنفکران ایران بعد از مشروطیت...

 

گلستان: در ایران ما هیچ وقت روشنفکر نداشتیم. گاهی کتاب می‌خواندند. روزنامه اطلاعات عصر می‌خواندند اما روشنفکر نبودند. روشنفکر یعنی چه. روشنفکر یعنی کسی که بنشیند فکر بکند، مداقه بکند، حرف بزند. والا تمام مردم فرانسه یا انگلیس که روزنامه می‌خونند، یا Evening Standard می‌خونن یا sun روشنفکر هستند؟

 

یک نمونه دیگه:

 

جاهد: به عنوان کسی که چه در زمینه‌ی ادبیات و چه سینما تاثیر گذار بودید...

 

گلستان: چه تاثیری؟ من روی چه کسی تاثیر گذاشته‌ام؟ این حرفها شکل چاخان دارد. اگر من می‌توانستم تاثیر بگذارم، همین چاخان نکردن و ضد‌چاخان بودن من باید تاثیر می‌گذاشت. گذاشت؟ نگذاشت.

 

 

جالبه که مصاحبه 220 صفحه‌ای با یک نفر تبدیل بشه به کتابی که نه تنها خسته کننده نباشه بلکه با تموم شدنش این حس را داری که هنوز حرف‌هایی هست که باید از زبان این مرد بشنوی و دوست داشتی این گفتگو طولانی‌تر بود و همچنان ادامه داشت. دوست داشتم این کتاب رو و از خواندنش لذت بردم.

 

 

 

پ.ن1: متنی که آخر این کتاب آقای گلستان بخشی از اونو می خونن، مقدمه کتاب گفته‌های ایشونه که اینجا می تونین کاملش رو بخونین.

 

پ.ن2: از آقای گلستان داستان کوتاه «ماهی و جفتش» رو هم دوست داشتم.

 

پ.ن3: این هم یک داستان کوتاه دیگه از ایشون: «با پسرم روی راه» به همراه یادداشتی بر این داستان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 11:57  توسط رهنورد  | 

 

وقتی پنجره اتاقم را باز کردم دیدم روزی «دیگر» است، اما به نحوی غریب به روز گذشته شباهت دارد...

 

از کتاب «خورشید را بیدار کنیم»

ژوزه مائورو ده واسکونسلوس

 

 

پ.ن. نمی دانم چرا، ولی امروز از صبح این جمله تو ذهنم می چرخید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 20:16  توسط رهنورد  |