تبليغاتX
ره توشه

ره توشه

من یک دفتر دارم که توش پر شده از حرفهایی که تو سکوت بهش گفتم و اون برخلاف خودم و بقیه همه رو تحمل کرده و هیچ وقت بچگانه بودنشون رو به رخم نکشیده. تو این دفتر صفحه هایی هست که همیشه فکر می کنم اگه بازشون کنم کلمات اون صفحه دوباره جون می گیرن و منو با خودشون می کشن و می برن تا جایی که راه برگشتش رو نه اونها بلندن و نه دیگه من به این زودی ها می تونم پیدا کنم...

 

دیشب خواب دیدم یکی از همین صفحه ها رو باز کرده ام و اتفاقی که ازش می ترسیدم داشت می افتاد که با گریه از خواب پریدم. من از تعبیر شدن این خواب می ترسم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 23:9  توسط رهنورد  | 

   چند وقت پیش وقتی داشتم می رفتم پشت بام لباسهام را از رو بند بردارم، دیدم همین بچه که تو عکس می بینین -دیگه نمی بینین چون نشد عکس را داونلود بکنم!- کفش های منو پوشیده و داره از پله ها پایین میره. بهش گفتم: «کوچولو ، وقتی کفش بزرگتر ها را می پوشی می خوری زمین، مواظب باش!» اینها را گفتم و کفش های بابا را پوشیدم و رفتم بالا. وقتی داشتم پایین می آمدم حواسم به این بچه بود که ببینم با اون کفشها زمین نخورده باشه، چشمتون روز بد نبینه زیر پام خالی شد و خوردم زمین و 3-4 تا پله را نشسته آمدم پایین تا پاگرد! از درد نمی توانستم بلند بشوم، وقتی این کوچولو شروع کرد بلند بلند به من خندیدن کلی شرمنده شدم و دیگه دردم یادم رفت. ماجرا زمانی سوزناکتر شد که بقیه که صدای زمین خوردن شنیده بودند آمدند ببینن یه وقت بچه طوریش نشده باشه و شاهد صحنه خندیدن یک فسقلی 2.5 ساله به من 26 ساله بودند... نمی دانید چقدر خجالت کشیدم. تازه ماجرا به اینجا ختم نشد که، تا مدتها این بچه بی خیال نشد وقتی کسی از پله ها بالا یا پایین می رفت از اول همه چی را تعریف می کرد و یادآوری می کرد که مواظب باشن مثل من نخورن زمین و «تپ تپ تپ» از پله ها بیان پایین...!!!

نتیجه اخلاقی...؟؟؟!!!

 

راستی، حالا که شما هم دیگه این بچه شیطون را به قول خودش «میسناسین» می خوام یه درددلی هم باهاتون بکنم. نمی دانید این بچه چقدر اذیت میکنه طوری که من علائم آدم هایی که مورد «کودک آزاری» واقع شده اند را از خودم نشان می دهم، هیچ کس هم باورش نمی شه که من وقتی بچه بودم بزرگتر ها آزارم ندادن وقتی بزرگ بودم «یک کودک من را آزار داده!» شما هم باور نمی کنید و فکر می کنید شوخی می کنم؟ حق دارین البته همه همین فکر را می کنن...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 21:43  توسط رهنورد  | 

 

دوستش می دارم

چرا که می شناسمش،

                  به دوستی و یگانگی.

-شهر

همه بیگانگی و عداوت است.-

 

هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم

تنهایی غم انگیزش را درمی یابم.

 

 

اندوهش

   غروبی دل گیر است

                              در غربت و تنهایی.

هم چنان که شادی اش

طلوع همه آفتاب هاست

...

 

 

«شاملو»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 23:37  توسط رهنورد  |