خیلی وقته نوشتنم نمی آید. انگار خالی ام و برای نوشتن باید لبریز شد، لبریز از چیزهای خوب. نمی خوام غر بزنم، مثلا بگم رفتیم نمایشگاه و حتی یک کتاب هم نخریدیم و فقط لیست کتاب چند ناشر خوب را گرفتیم و سریع خودمون را از فضای ناراحت کننده آنجا خلاص کردیم. این هفته دو بار رفتیم تاتر شهر و موفق نشدیم نمایش را بینیم، الته اگه رضایت می دادیم که یک ساعت تو صف بایستیم قول داده بودند که احتمالا رو زمین به ما جا بدن! یا اینکه امسال حقوقم فقط 33 هزار تومان افزایش داشت و همه برنامه ریزی من را به هم ریخت و بعد از گرفتن اولین حقوقم تا 10 روز تب داشتم. هر وقت یادم می افته با این حقوق کم می خوام چطور سر کنم گریه ام می گیره. دوباره تب می کنم و ...
چقدر الکی کتاب بخوانم که فرصت فکر کردن به خودم ندم. تو این یک سال پولی که پس انداز کرده ام به هیچ دردی نمی خوره و با این افزایش 33 تومانی امسال همین را هم نمی توانم. تازه، پارسال کار پروژه ای داشتم، آخر هفته ها و حتی عید هم کار کردم. چقدر دلم می سوزه وقتی یادم می افته به جای تمرین سه تار نشستم تیر و ستون طرح کردم. دستم انقدر ضعیف شده که تصمیم گرفته بودم دیگه ساز را بگذارم کنار ولی دلم نیامد، این ترم هم اسم نویسی کردم. می دونی خدا حافظی کردن با سازت مثل خدا حافظی کردن با یک دوست خوب می مونه، به این راحتی ها نمی توانی...
باید دنبال کار بگردم همین یک سال هم تو این شرکت وقت تلف کردم. شاید شرکت ما خیلی هم مقصر نباشه، با هر سخنرانی احمدی نژاد یکی از پروژه ها به فنا رفت - به قول دوستی شما این فنا را هر چی خواستین بخوانین- خوب کدام خری تو این شرایط ریسک می کنه سرمایه گذاری کنه؟ وقتی یک گله احمق دارن کشورت را اداره می کنن، هر روز باید منتظر یک فاجعه بود...
این روزها دچار یک تب خفیف ولی دائمی شده ام. به هر بهانه ای می خوام گریه کنم. دچار یک نا امیدی که تا عمق وجودم پیش رفته. همکارم می گه ازدواج کنی خوب می شی! نمی دانم به این حرف بی ربطش بخندم یا گریه کنم....
حالا تصور کن چه احساسی بهت دست می ده وقتی از سر کار بر می گردی و داری به همه اینها فکر می کنی و یا سعی می کنی که فکر نکنی، یک توده سیاه جلوی چشمت ظاهر می شه و تو خیال می کنی که تجسم فکر های سیاه خودته و بعد صدای نا مهربانش را که می شنوی «خانوم، شالت را بکش جلو! مسلمان که هستی ....» تازه یادت می افته تو این وضعیت باید نگران پایین تنه مردها هم باشی، اون هم مردهایی که با دیدن موهای به هم ریخته ای که از صبح زیر شال بودن یه اتفاقی براشون می افته...!
اصلا بی خیال، نوشتنم نمی آید!
پ ن. معذرت می خوام از دوستانی که این متن را خواندن. من که گفتم نخوانید.
