تبليغاتX
ره توشه

ره توشه

دیروز صبح یه خانومی را دیدم چادر مشکی سرش کرده بود و با دست راست روگرفته بود طوری که فقط دماغش و قسمتی از گونه هاش دیده می شد، از تعجب شاخ در آوردم. به بقیه زنهای اطراف اون هم که نگاه کردم همه مانتو بلند پوشیده بودن و چند تایی هم با چادر، ولی خوب رو نگرفته بودن. تا اینجا که عجیب نبود، می دونم. این پوشش های زیادی ناشی از «وسواس عفیف بودن» و «توهم نگاههای نامحرم» خانوم های محترمه را دیده ایم، تو خیابون خلوت، تو کلاسهای کاملا دخترانه، تو واگن زنانه مترو ،تو کوه حتی تو ارتفاع های نسبتا بالا (البته من همیشه نگرانشون می شم، هر لحظه ممکنه چادر بره زیر پاشون و یا چشمشون دره کنار پاشون را نبینه). این خانوم را می دونی کجا دیدم:

در حال ورزش صبح گاهی، تو پارک، تو محوطه مخصوص ورزش بانوان که «دور تا دورش را چادر سبز کشیده اند»!!!

همین طور که با چند تا شاخ روی سرم داشتم رد می شدم یکی از همین خانومها گوشه چادر سبز را نشانم داد که به اندازه چند سانتی متر کنار رفته بود و خواست کمک کنم درستش کنیم. گفت «مرد ها دارن از اونجا نگاه می کنن». من هم کمکش کردم. بعد برای شستن دستم رفتم یه شیر آب پیدا کنم. پارک کاملا خلوت بود و هیچ «مرد»ی اون اطراف نبود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 23:56  توسط رهنورد  | 

در باب ِ حرفِ مفت  اینها را خوندم:

«حرف مفت اشاره به کلام یا گفتمانی­ست که نه تنها معنی آن گنگ و نامفهوم است بلکه اصولاً قابل شرح و توضیح نیست. دروغ­گویی مستلزم آگاهی از حقیقت است، در حالی­که حرف­مفت­گویی هیچ­گونه پیوندی با حقیقت ندارد. منظور حرف­مفت­گو الزاماً تحریف حقیقت نیست. بلکه تنها نشان­دهنده­ی بی­اعتنایی او به حقیقت است. اساس حرف مفت بر این است که قلابی و متظاهرانه است. به یک معنا حرف­­مفت­گو انسانی­ست متظاهر و خودبین. می­دانیم آن چه اصیل و صادقانه نیست، ناگزیر ناقص و نارسا نباید باشد. برای همین ما معمولاً حرف مفت را آسان­تر از دروغ می­پذیریم...

به نظر نویسنده اصطلاحاتی در زبان فارسی مانند ناموس، غیرت، نجابت و آبرو نیز در حکم حرف مفت هستند، زیرا در متنی که معمولاً به کار برده می­شوند تعریف روشن و دقیقی برای آنها نمی­توان پیدا کرد.»

 

راستش را بخوای با این جمله آخر دلم عجیب خنک شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 18:29  توسط رهنورد  | 

چند جمله که تو وبگردی هام پیدا کردم از اینجا:

 

کتاب مقدس، ھنگامی که می گوید خدا بر گناھکاران خشم میگیرد و داوری است که از اعمال انسان آگاه است و نیک و بد اعمال آنھا را می سنجد، به زبان انسان و به شیوه ای موافق عقیده رایج توده مردم سخن می گوید، زیرا ھدف آن این نیست به مردمان فلسفه بیاموزد و آنان را بر سر عقل آورد، بلکه این است که آنھا را به اطاعت وادارد.

 

باروخ اسپینوزا، نامه ھفتاد و ھشتم

 

 

اگر زنان چنان جاھل بار آورده شده باشند که گمان ببرند ازدواج چیزی لازم و ضروری است دیگر جای شگفتی نیست که برخی از این زنان ترجیح بدھند که یکی از چند ھمسر مردی باشند تا اینکه اصلاً ھمسر کسی نباشند.

 

جان استیوارت میل

 

 

سلطنت مطلقه یک تن به تنھایی فقط به شرطی موجه می بود که کسی روی زمین پیدا میشد از حیث فکری و عقلی و اخلاقی ھمان قدر برتر از افراد موجود آدمی که آدمیان نسبت به جانوران.

 

ارسطو، سیاست

 

 

فلسفه فاش میگوید. فریاد پرومته - یک کلام از تمام خدایان بیزارم - آیین فلسفه است، شعار فلسفه است بر ضد تمامی خدایان آسمانی و زمینی که خودآگاھی آدمی را برترین الوھیت نمی دانند. الوھیتی برتر از این در کار نیست.

 

کارل مارکس، تز دکترا

 

 

بیان فلسفه ھگلیھای جوان به زبان ساده (من را یاد شعر «و تباهی آغاز یافت» شاملو می اندازه):

خدای درون خدايي ترسو و بزدل است. خدايي که قدرتی متعالی و بی کران می طلبد اما در قفس محدود کننده ی دنیاست. خدايي که می خواھد فنا ناپذير باشد اما نمی تواند. خدايي که می خواھد نھايت مھربانی باشد اما تندخو و تند مزاج است. خدايي که می خواھد ھمه را به زير سلطه بیاورد اما امکاناتش را ندارد. خدايي که می خواھد زيرک ترين و عاقل ترين باشد اما خودش آگاه است که چیز زيادی نمی داند.

اين خدا اما قلمرويي دارد به نام فکر. قلمرويي که می تواند ھمه ی آن آرزو ھا را درش بر آورده کند. اما خودش می داند که فکر و خیالی بیش نیست. خدايي در آن سرزمین می سازد به غايت کامل، نگاھی به آن می کند و در میابد که کاری از اين خدا بر نمی آيد. به عالم واقع می آوردش و مقام خودش را به او واگذار می کند و خودش به ستايشش می پردازد. چه ذلت و خفتی...چه ھوش و ذکاوتی!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 15:4  توسط رهنورد  |