تبليغاتX
ره توشه

ره توشه

 

بعد از نهاره. سر نهار بحث کردیم و من همیشه بعد از هر بحثی جو می گیرتم. در مورد باور ها بحث کردن خطر ناکه و من چوبش را با از دست دادن همه باورهام خوردم. هر چند این موضوع چیزیه که هر کسی دلش می خواد در موردش حرف بزنه، اما وقتی یک باور با واژه بیان می شه، ساده و کوچیک به نظر می آید. عجیبه یک چیزی تا این حد محکم و قوی باشه و تا این حد فرار و ناپایدار. من بودم به ن می گفتم «نمی توانی منو عوض کنی من جای خالی ندارم که بتونی به راحتی عقاید خودت را توشون جا بدی...» آه! چقدر مطمئن بودم!

 

ای مسافر، هم درد من!

به سر منزل یقین اگر فرود آمده ای

دیگر تو را تا به سر منزل شک

جز پرتگاهی ناگزیر

در پیش نیست!

 

باور های من پوسیدند. شاید قدرشون را نمی دونستم ولی بر باد ندادمشون پوسیدن و فرو ریختن. کاش دوباره قدرت باور کردن را داشته باشم، قدرت دعا کردن را. خدا را داشته باشم. هنوز عشق را و خدا را چاره همه چی می دونم ولی گمشون کردم. پیداشون می کنم و تو باورم حبسشون میکنم. همن دوتا برام کافیند. بعد باورهام را یه جایی مخفی می کنم که دست خودم بهشون نرسه تا نشه هر بلایی که می توانم سرشون بیاورم.

 

خوش به حال آ طوری از خدا حرف میزنه که حسودیم میشه. من هم یه روز همین حرف ها را میزدم ولی انگار ظرفیتم انقدر کم بود که با دو اتفاق کم آوردم و کا فر – نه ،نه شاید این واژه درست نباشه . درستش اینه که بگم عصیان کردم نسبت به خدا و همه علایقم و باورهام. چرا فکر نکردم اینها نباشند به چی باید تکیه کنم. فرو ریختم و هیچ تکیه گاهی برای خودم نگذاشتم بمونه.

 

خانه ام آتش گرفته است، آتشی بی رحم.

همچنان می سوزد این آتش،

نقشهایی را که من بستم بخون دل،

بر سر و چشم در و دیوار،

در شب رسوای بی ساحل.

 

اون روز بیدار بودم و تو بیداری کابوس میدیدم. مطمئنم خوابم نبرده بود. داشتم بچه ام را بدرقه می کردم که بره- هیچ تصوری از عشقی که بمونه ندارم- احساس می کردم باید تکیه گاهش باشم تا اون با اطمینان بتوانه زندگی کنه ولی خودم می ترسیدم. خودم هیچ تکیه گاهی نداشتم انگار داشتم از زمین کنده می شدم- چه تگیه گاه متزلزلی می شوم برای بچه ام. بچه ای که شاید سالها بعد بیاد. من می ترسم. من خیلی می ترسم حتی به جای کسی که هنوز نیامده...

 

به کجای این شب تیره بیاویزم....

 

خدایا کمک کن! هنوز انقدرها دور نشدی که صدام بهت نرسه.برگرد. نتوانستم. بدون تو نتوانستم. من راهش را بلد نبودم. اشتباه رفتم، خودم که نمی خواستم. برگرد و فقط باش، همین کافیه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 18:56  توسط رهنورد  | 

من زمان درازی در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بند بازانی که روی ریسمان نازک راه می روند نگران بوده ام، اما این حقیقت را با تو بگویم؛ مردمان بر روی زمین استوار بیشتر از بندبازان بر روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند.

«از نامه چارلی چاپلین به دخترش»

 

دیروز س تعریف کرد یک شخصیت کارتونی که چشم هاش چپ بوده، میگفته من مدتها بند بازی کرده ام و می دونم همیشه دوخط موازی وجود داره و تو باید فقط یکی را بگیری با اون یکی کاری نداشته باش...!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 18:14  توسط رهنورد  | 

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا

 

شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد

خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا

 

زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش

عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا

 

عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد

عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا

 

ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل

کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا

 

قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد

ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا

 

خاموش که سرمستم بربست کسی دستم

اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 21:47  توسط رهنورد  |