رسیده ام
به قلب پاییز و ناگهان
باورم نمی شود
که همچنان بی تو
در این جهان
پرسه می زنم...
پاییز
فصل مناسبی است
جان میدهد برای عشقهای بیفرجام
فقط کافی است
پنجراهای باشد
و خیالی آسودهتر از
چرخ فلکی در باران
...
«عباس صفاری»
به من نخند ماه!
كه پاورچين پاورچين
از كنار دلم میگذرم.
زير ِ دندههای چپم
پلنگی خوابيده است
به بزرگی ِ ابری كه تو را میپوشاند و باران نمیشود!
«آسیه امینی»
افسانهای چینی چنین است که: پلنگهای وحشی و دستنیافتنی، همگی به یک نوع میمیرند. هنگامی که پلنگها به بلوغ کامل میرسند و به هر چه خواستند رسیدند؛ بر مرتفعترین نقطه ممکن میروند و برای بدست آوردن آنچه تا حال طعم مرگ آفرین پنجهشان را نچشیده تلاش میکنند. آری ماه را نشانه میروند. دورخیزی میکنند و جهش...
هه! فکر کن؛ من هوس کرده باشم متنی بنویسم با عنوان بالا و هیچ قیافهی کجو کولهکرده که یعنی که چیِ «...» و چشمهای از تظاهر به خیلی تعجب کردن گرد شدهی «...» و لبهای ورچیده به معنی ِ واااااا «...» را تصور نکرده باشم!
همین میشود که وقتی دستم به نوشتن میرود همین قیافههای جلوی مانیتور را تصور میکنم و لال میشوم. خیلی خوش شانس باشم مینویسم و موقع پست کردن این تصاویر متحرک سراغم میآیند و متن نوشته شده یا در فایل ورد جا میماند یا در قسمت موقتا نمایش داده نشود که این موقتا یعنی برای همشه. گاهی هم بعد از پست کردن که سرنوشتشان به یک کلیک روی حذف متن ختم میشود. تازه اینها که گفتم وقتی است که سکوت همشگیام ترک براشته و چند کلمهای از ذهنم چکه کرده باشد.
این هم حکایت وبلاگ نویسی ما. با وجود این دستم به گزینهی حذف وبلاگ نمیرود، از این رهتوشه قسمت پیوندهای روزانهاش را خیلی دوست دارم. لیست پیوندها را هم نمیخواهم از دست بدهم، این وبلاگها را دوست دارم و بیشتر نوشتههاشان را میخوانم.
رهتوشه نه شبیه من است و نه فکرها و احساساتم توانستند در آن خودی نشان بدهند. یادآور آرزوی دور تحقق نیافتهای است که دیگر امیدی هم به تحقق آن نیست. فقط هست و گاهی نفس تازه میکند و به بودنش ادامه میدهد بیاینکه دیگر دلنگرانش باشم.
پ.ن. عنوان از متن ترانهای با اجرای زیبا شیرازی
انگار مدتی است که احساس میکنم
خاکستریتر از دو سه سال گذشتهام
احساس میکنم که کمی دیر است
دیگر نمیتوانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی…
آه…
مردن چقدر حوصله میخواهد
بیآنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بیحس مرگ زیسته باشی!
انگار این سالها که میگذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس میکنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه میشوم!
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیبتر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس میکنم که کمی بیتفاوتی
بد نیست
حس میکنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگیام، نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازه من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابهلای خاطرهها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشمهای کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبیه من است!
آه ای شباهت دور!
ای چشمهای مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم
بگذار…
بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است!
«قیصر امینپور»
